شايد باور اين جمله كمي سخت باشد، اما وقتي فيلمهاي اين روزهاي سينما را نگاه ميكنيم نتيجهاي جز اين نميگيريم كه استارهاي نامدار سينما را بايد سفارش به خداحافظي در اوج كرد. اما به جايش بايد تا ميشود به بازيگران جديدتر دل بست كه بيادعا آنچنان ميدرخشند كه تنها نقطه قوت فيلم همان هايند و مخاطب را لااقل براي نشستن پاي فيلم تا آخر دلگرم ميكنند.
يكتا ناصر از آن بازيگرهايي است كه در وصفش سخن راندم. به حق كه هر سال بازيهاي شاهكاري به چشمان مخاطبان هديه ميكند. به حق كه هر چه ادعا كمتر باشد ماندگاري و نتيجه بهتر ميشود. اما به جايش حامد بهداد يا بايد نقشهاي كليشه اياش را بازي كند يا نبايد به بازياش اميد بست. همين جملات را عيناً براي نيكي كريمي تكرار كنيد.
اما فيلم،كندي بيش از حدش خسته كننده ميشود تا جايي كه در چهل دقيقه اول هيچ اتفاقي نميافتد كه داستان را پيش ببرد و به ادامه اميدوارمان كند. داستان كشش فيلم بلند را ندارد و سوژه فوق العاده فيلم را خراب ميكند و نويسنده اصلا به فكر يك روايت سينمايي و ايجاد پيرنگهاي فرعي براي غنا بخشيدن به داستان نيست. سوژه گرفتن پول براي بهبود وضع خانواده در ازاي گردن گرفتن جرم محكوم به اعدام. آدمهايي كه همه چيز برايشان تمام شده و فقط آرزوي بهبود بخشيدن به اوضاع خانواده شان را دارند. اما حيف از سوژه كه خراب شد. فيلم تلخ است. آنقدر تلخ كه حتي عروسي داوود (حامد بهداد) و نفيسه (يكتا ناصر) هم بيآنكه هيچ اميدي به مخاطب بدهد ميگذرد. تلخي كه در كام مخاطب آنقدر ميماند كه فكرش را بعد از فيلم هم مشغول ميكند. بلوغ پسرهاي نوجوان، نقش محوري و تربيتي پدر، عاطفه مادري و محبت زنانه و... اما باز هم فيلم تلخ است.
اما واقعاً زندگي جاي ديگري است و مهمترين كار انسانها اين است كه خوب زندگي كنند و زندگي خوب را به ديگران هديه كنند. نام فيلم به اندازه تمام فيلم معني دارد و خوب است. كاش فيلم هم به اسمش رفته بود.