
اين روزها شاعر سينماي جنگ واژه واژه شده است كه هر واژهاش براي خود تخلصي است ! براي خود ايهامي است و جناسي و كنايه اي! حالا ديگر حاتمي كيا فقط يك حاتمي كيا نيست. «حاج كاظم»ي است كه حتي گاه دود موتورسوارها آزارش نميدهد. دود موتورسوارها با هر بادي كه ميوزد راست و چپاش واژگون ميشود. «وارونه» ميشود. اين يكي از آخرين واژگان شاعر امروز است. در امروز كه پشت خاكريز خودش را پنهان كرده و گاه آرپي جي به دستش ميگيرد وشليك ميكند به سمت دشمن. به سمت دوست! ابراهيم آرپي جي را به يك تك تير اسلحه سبكتر ترجيح ميدهد. چنين ميشود كه دود موتورسوارها تغيير مكان جغرافيايي ميدهد. آخر سرنشينهاي موتور عوض شده اند!
در اين دود و دم حاتمي كيا راوي حكايت قديمي «دوستي خاله خرسه» شده است. او اين قصه را با يك نامه شروع كرد كه قلمش همان آرپي جي مورد نظر بود! واژه كليدي اين نامه «خرس» بود و پاسخ نامه دوستان ديروز و منتقدان امروز «كاريكاتور خرس نشان»! آنها كه «گزارش يك جشن» را خواندند و عزا گرفتند و شانتاژ كردند و گاز دادند و دود موتورشان ابراهيم را دوباره دچار خفگي كرد و سه گانهاي را كه از يك موج شروع شده بود و در يك مسير ارغواني به يك جشن منجر شد كامل نمود. دنياي «وارونه» به همين ميگويند.
ابراهيم پشت خاكريز به «چ» رسيده است. يك حرف از واژگان جديدي كه هنوز شعر نشده است. «چ» مثل «چمران»، و ترديد و استعارهاي به سمت و سوي «چه گوارا»! گواراي وجود آنها كه با «به نام پدر» به ابراهيم چشم غره رفتند. با «دعوت» فحش دادند. با «به رنگ ارغوان» و «گزارش يك جشن» تهديد و حالا اميدوارند كه قصه دوروزه «چمران» هماني باشد كه آنها ميخواهند باشد! اما ابراهيم ظاهراً با كسي شوخي ندارد. گاه حتي سربه سر ديگران ميگذارد. «حبه قند» در دهان اين و آن ميگذارد اما تلخي نوك انگشتانش لبها را ميگزد. حاتمي كيا براي كسي نيست. براي خودش است. اما خيلي وقتها سرش در لاك خودش نيست. نسبت به وقايع اجتماعي بيواكنش نيست. واكنشهايش را بعضي وقتها در آثارش ميبينيم. در قالب يك گزارش مثل «گزارش يك جشن» كه روزهاي اسارت را ميگذراند. اسارتي در زندان سليقههايي كه پنج سال يك بار به خود ميآيد و ميگويد دچار سوء تفاهم شده ام. اين سوء تفاهمها بد نيست. گاه باعث رونق جشنوارهها ميشود. مثل مهماني آنچناني «به رنگ ارغوان» در جشنواره فيلم فجر. حاتمي كيا دعوت به اين ميكند كه اين فيلم عمق دارد و با يك بار ديدن نميتوان در آن عميق شد. موضوع فيلم به نوعي به همين سوء برداشتها مربوط ميشود. به كم طاقتيها و مجال ندادنهايي كه اگر به فوران اعتراض تبديل شود نميتوان جلوي آن را گرفت و اگر هم جلويش را بگيري خسارتهاي سرخورگياش كم نيست!
واكنشهاي حاتمي كيا بعضا به فيلم نميرسد. در يك نامه ميگنجد. البته بهتر است بگوييم نميگنجد! فوران ميكند. حاتمي كيا غيرمنتظره به هيچ چيز بيتفاوت نيست: « اين فريادي بود و اگر مماشات ميكردم، آيندگان اين بزدلي را بر من نميبخشيدند. براي من ايران و ايراني نامي نيست كه صرفا در شناسنامهام ثبت شده باشد. هشت سال از عمر جوانيام را به بهاي جانم هزينه دادم و به عنوان يك سرباز بر خودم حقي قائلم كه از آن دفاع كنم. حتي اگر همه دوستدارانم از من برنجند. وارونگي همين بس كه متهم به حسادت شدم. من تاجر نيستم كه به ضرر و زيان جيب و آبرويم فكر كنم. بيپرده بگويم كه اين خرس و پلنگ و شير و حتي سيمرغ استعداد گوساله سامري شدن را دارد. . .» حاتمي كيا به هواداران تيم مقابل اشاره ميكند: « چرا تا اين حد ديكتاتور مطلقنگر ميشويم! البته خوشحالم كه هيچ حاشيه امن و هاله قدسياي اطرافم نيست و همگان ميتوانند نقد و لعن و تقديرم كنند...»
قصه ابراهيم حاتمي كيا قصه پيچيدهاي است. مخصوصا حالا كه برخلاف هميشه قبل از ديده شدن فيلمش حاشيهها و جنجالها ابراهيم را صدا زدهاند. البته وقتي تصميم به انتخاب مختار گرفت بايد هم به تبعاتش فكر ميكرد. مختار آقا حتي ميتواند نسبت به ميزان عرق پيشاني چمران هم دخل و تصرف داشته باشد و اين براي كارگرداني كه بازيگر را مثل موم در دستش نرم ميكند غير قابل تحمل است. ابراهيم به جنگ برگشته اما اين ديگر چه جنگي است! جنگ با آن كه قرار بود حتي از نظر عاطفي به او نزديك شود تا محبوبي چون چمران در دل مخاطب نفوذ كند. اما رفقاي نيمه راه اينجا هم هستند. مختار آقا ابراهيم را تنها ميگذارد. حاتمي كيا توقع دارد همرزمانش گاه بعد غيرمادي عمليات را در نظر بگيرند اما از همگان نميتوان يك جور توقع داشت. ابراهيم مثل نخود تي ان تي به پاي مختار ميريزد!! اين را شايد هم برايش ساخته اند! سكانس آخر بدل آقا مختار كار را تمام ميكند. ابراهيم بلد است كه چطور از سختترين گردنهها عبور كند با لشكر زرهي دكترينش! فقط مانده «چ» را به قضاوت نشست. ديد و بر اساس ديدهها به قضاوت نشست. نه از روي دل. چه دلهاي چركين مخالف تفكر و بينش حاتمي كيا و چه دلهاي ذوب شده در سينما و منش ابراهيم بايد بازگشت حاتمي كيا به متن جنگ را ببينند و قضاوت كنند.
اين روزها وقتي اتفاقات پيرامون حاتمي كيا را ميبينيم مخصوصاً صبر محكمش را در قبال توقيف آخرين فيلمش و مخالف خوانيهايي كه عمر كوتاه دارند و موافق خوانيهايي كه باز هم عمر كوتاه دارند نگران آينده او و آينده خودمان كه از سينماي حاتميكيا يك دنيا خاطره و انفجار فرياد سركوب شده داريم ميشويم. «شهاب هشت» توصيفي از حال و گذشته و آينده مبهم حاتمي كيا است. «شهاب 8» سجاده را پهن كرده. سوژه شناسايي شده. هوالكاشف. سرباز گمنام وطن اجراي وظايف را گزارش ميدهد. فرصتي به او دست داده كه دانشجو باشد. همدانشجويي داشته باشد. يار دبستاني داشته باشد. به دل جنگل بزند. از دل درخت بشنود. عاشق شود. در ملغمهاي از آنچه وظيفه و دل به او پيغام ميدهد با خشونت سد راهش را كنار بزند. مردد شود. در راه معشوق وظيفه را كنار زده و جانفشاني كند. هوالحبيب! شهاب هشت يك عاشق محض است تا يك وظيفهشناس و همين است كه بارها نزديكترين همفكرانش به او شك ميكنند!