فرض كنيد ما به عنوان وظيفه كاري خود را به برج ميلاد رساندهايم و خواسته يا ناخواسته موظفيم فيلمهاي اكران شده را تماشا كنيم و جشنواره را پوشش خبري دهيم، اما مخاطبي كه پول ميدهد و در جشنواره يا احتمالا در اكرانهاي عمومي سال آينده اين فيلمها را ميبيند با خودش چه فكري ميكند؟ به نظرم اولين سؤالي كه ممكن است تماشاگر اين فيلمها از خود بپرسد اين است كه من در كجاي معادله ذهني فيلمساز هستم؟ وقتي در نور كم سوي متصاعد شده از پرده سينما به چهره اطرافيانم نگاه ميكنم كه با قيافههاي كسل و خسته منتظر بودند كه فيلم چه حرفي براي آنها دارد. من هم در همان تاريكي با خودم فكر ميكنم كه واقعا تهيهكننده چرا براي ساخت اين فيلم هزينه كرده است؟ سؤال خندهداري بود، چون در سينمايي كه پولش بوي رانت ميدهد، هيچ پولي از منبعي غير رانتي براي سينما خرج نميشود. كارگردان به هر دليلي توانسته است تهيهكنندهاي را مجاب كند تا داستاني را كه او دوست دارد را براي ساخت فيلم انتخاب كند. تهيه كننده باز هم به هر ترتيبي كه خودش بهتر ميداند توانسته يك مدير سينمايي را قانع كند تا براي ساخت فيلم به وي كمك كند، درصد كمك هم بايد طوري باشد كه تهيهكننده از بازدهي مثبت آن پيش از اكران فيلم مطمئن باشد. به طوري كه وقتي آخرين راشهاي فيلم در ميز تدوين از زير دست اديتور رد شد و كارگردان و تهيهكننده نسخه نهايي را تأييد ميكنند خيلي از كساني كه بايد از فيلم متنفع شوند، سود خود را برده و ديگر چيزي به نام گيشه اهميت خود را از دست ميدهد. پس چه فرقي ميكند اگر من از فيلم خوشم بيايد يا نه؟ چه فرقي ميكند كه 90 درصد فيلمهاي يك كارگردان نفروش باشد، ولي باز هم سال بعد به وي سفارش جديدي بدهند، براي كارگرداني كه دنيا را از دريچه ذهني خود ميبيند مخاطب در كجاي تصوير است؟ اگر بگويم هيچ كجا اغراق چنداني نكردهام. من به عنوان يك بيننده ساده وقتي در سالن تاريك سينماي كاخ جشنواره منتظر بودم كه ببينم چه وقت قرار است در فيلمي كه حدود يك ساعت از آن گذشته، اتفاقي بيفتد و باز هم هيچ چيزي رخ نميدهد با خودم ميگويم اين فيلم ميتواند همين طور آرام تا فردا هم ادامه پيدا كند. خوشبختانه انگار فيلمها نميخواهند اين روايت كسالتآور را چيزي بيشتر از 90 دقيقه كش بدهند.