شايد هر صدسال يكبار، يكبار اين اتفاق بيفتد كه فيلم اول يك جشنواره شبيه فيلم فجر خارج از مسابقه باشد و آن هم «زندگي مشترك آقاي محمودي و بانو» باشد و براي همين امروز روزي بزرگ در زندگي همه كاخنشينان فيلم فجرزده به شمار ميرود، چراكه زندگي آنها از اين به بعد به دو بخش قبل از «زندگي مشترك آقاي محمودي و بانو» و بعد از «زندگي مشترك آقاي محمودي و بانو» تقسيم ميشود.
اين فيلم به ما ياد داد كه قضاوت بيمورد نكنيم و از طرفي درباره قضاوتهاي ديگران نيز قضاوت نكنيم و اگر كس ديگري هم درباره قضاوتي كه ديگران درباره قضاوتهاي ديگران قضاوت كردهاند، قضاوت كرد باز هم قضاوت نكنيم و كلاً اصلاً چرا بايد قضاوت كنيم؟!
توي اين فيلم نكات خيلي بهتري هم مشاهده ميشد كه به دليل جلوگيري از قضاوت نميتوان درمورد آنها صحبت كرد. تنها به اين نكته بسنده ميكنيم كه نبايد جلوي بزرگتر سيگار كشيد و بدتر از آن لنگ خود را دراز كرده و چشم در چشم بزرگتر خيره سري كرد.
اينكه ساناز و شوهرش كه بيشتر نام ناناز به وي ميخورد براي چه به خانه خاله ساناز ميآيند و دو شب موجود در خانه وي را سر ميكنند تا به نقشه خود برسند از يك طرف و رازهاي سر به مهر افشانشدني آقاي محمودي و بانو كه اصلاً معلوم نيست وجود خارجي دارند يا نه از طرف ديگر به ما ياد ميدهد كه بدون قصه و شخصيتپردازي و هر ابزار لازم ديگر كه براي نوشتن فيلمنامه لازم است ميتوان يك فيلمنامه را نوشت و پس از آن به راحتي فيلم كرد و مهمتر از آن تماشاگر مشتاق را كه براي ديدن فيلمهاي جشنواره به كاخ جشنواره آمده است با پديدهاي جديد چنان روبهرو كرد كه شوك حاصل از آن تا پايان شب با وي باشد به طوري كه از فيلمهاي بعدي چيز زيادي را درك نكند.
اين البته براي همه ما بهتر است چون لازم نيست درمورد چهار فيلم بعدي كه ديديم قضاوت كنيم و به پيام فيلم «زندگي مشترك آقاي محمودي و بانو» توجه لازم را كردهايم.