حكومت و اجراي قوانين ديني
بيترديد از نيازهاي هر جامعهاي وجود قوانين و لزوم اجرا و حاكميت آنهاست. اگر در جامعهاي قانون نباشد يا به فرض وجود، مردم نسبت به آن بياعتنا باشند، ديري نخواهد پاييد كه شالوده جامعه فرو ميريزد و هرج و مرج و بينظمي شديد، كشور را ويرانه ميكند. بنابراين لازم است قدرتي باشد تا قوانين را در جامعه حاكم كند و افراد خاطي و متجاوز به حقوق حكومت و جامعه به وظيفه خود آشنا و به حق خويش قانع شوند. اعمالكننده اين قدرت نيز همواره حكومت است.
بهترين نظام آن است كه افراد جامعه در پرتو رشد فرهنگي بيهيچ گونه تحميل به قوانين احترام بگذارند و آنها را سرلوحه زندگي خود قرار دهند اما اين آرزو كه هميشه همه مردم بر اساس قانون رفتار ميكنند اميدي نابجا و توقعي نامناسب است. در همه جوامع گذشته و حال، عدهاي بوده و هستند كه از دستورات و قوانين حاكم بر جامعه سرپيچي ميكنند و پاي خود را فراتر از محدوده قرار ميدهند و به هيچ گونه پند و نصيحتي ترتيب اثر نميدهند و زبان محبت را درك نميكنند. بنابراين لازم ميشود كه حكومتها براي اجراي قوانين، تنها به ارائه و گوشزد كردن آنها اكتفا نكنند، بلكه از قدرت خود در اجراي قوانين سود ببرند. بديهي است كه حكومت مبتني بر دين نيز در خطوط كلي از ساير حكومتها جدا نيست و بايد براي نظم مطلوب جامعه قوانيني ارائه دهد و آن را به اجرا بگذارد، چنانكه اين مطلب گاهي به صورت كلي:«كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ»(1) و نيز گاهي به صورت جزئي:«الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَهِ»(2) به آن اشاره شده. خلاصه آنكه گرچه حكومت ديني در هنگام ارائه دين از زبان زور استفاده نميكند اما وقتي كساني بخواهند مانع پيام دين شوند، حكومت مهر نميورزد، بلكه قاهرانه مانع را برطرف ميكند. رويارويي با مانعان و متخلفان به معناي ارائه اجباري اصل دين نيست، بلكه اجراي همان قوانيني است كه خود دين اجازه نميدهد افراد پاي خود را از ضوابط و مقررات تعيين شدهاش فراتر نهند و اين مطلب نيز مورد پذيرش همه حكومتهاست.
نفي دين حكومتي
در پايان پاسخ به دليل نخست، لازم است به نكتهاي اشاره شود كه غالبا از سوي معتقدان به ناسازگاري دين و حكومت مطرح ميشود و آن فرقي است كه بين «حكومت ديني» و «دينِ حكومتي» قائل ميشوند. آنها معتقدند كه امروزه در حكومت ديني، دين ابزار است، به اين معنا كه دولتمردان براي استحكام پايههاي قدرت از احساسات و اعتقادات مردم استفاده ابزاري ميكنند.
آنان دين را وسيله رسيدن به مطامع دنيوي خود قرار ميدهند. در حالي كه دين از چنين امري مبراست. دين اهداف خاص خود را دارد و نبايد از آن براي اهداف دنيوي و سودطلبانه استفاده كرد. در اين باره نيز بايد گفت حكومت مدنظر اسلام، حكومتي است كه در خدمت دين باشد و از حكومت براي هدايت بيشتر مردم استفاده كند. اينكه دين نبايد نقش ابزار داشته باشد، امري مسلم است.
اگر حاكمان ديني به جاي بهرهگيري از قدرت براي دينداري خود و مردم و راهنمايي آنها به سوي تعاليم هدايت بخش الهي آن را وسيلهاي براي حفظ قدرت كنند، مسلما همان خواهد شد كه حضرت امير(ع) فرمود:«فَإِنَّ هَذَا اَلدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي اَلْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ اَلدُّنْيَا»(3)
1. قرآن كريم، سوره بقره، آيه شريفه 213.
2. قرآن كريم، سوره نور، آيه شريفه 2.
3. بخشي از نامه امام علي(ع) به مالك اشتر، نامه 53 نهج البلاغه.
تنظيم كننده: محمد زند