«... مشكل ديگر اين است كه روشنفكر ما را در اين دو جا (فرنگ و مدرسه) تربيت ميكنند و بعد رها ميكنند در جامعهسنتيكه حتي انتخاب شغلش هم در آن امكانپذير نيست، چون يا دوام نميآورد يا كاري به كار مردم ندارد. » (در خدمت و خيانت روشنفكران؛ جلال آل احمد) هر چند جلال روشنفكران دهه 40 را توصيف ميكند، اما اين توصيف خيلي هم از فضاي امروز تربيتشدگان دانشگاه در ايران دور نيست. دوباره به جمله جلال دقت كنيد، مفهوم «رها كردن» روشنفكر در جامعه سنتي به وضوح معناي بيگانگي فرد را با بافت جامعهاي كه در آن رها ميشود، مينماياند. حال چرا اين روشنفكر با جامعهاش بيگانه است؟ چرا نميتواند كاري به كار مردم داشته باشد و به عبارت بهتر دردي از آنها دوا كند؟ به نظر ميرسد در آغاز امر براي يافتن پاسخ سؤالات مطروحه بايد در مبانياي كه روشنفكر بر مبناي آن تربيت شده و همچنين مختصات ساحتي كه اين مباني را در آن ساحت آموخته است، عميق شد. ايجاد دانشگاه در ايران بر خلاف غرب، بيشتر از آنكه ناشي از تحولات فكري باشد، پيامد نوعي حس عقب ماندگي، نسبت به الگوهاي مدنظر حاكمان آن دوره بوده است. ميتوان گفت ايجاد اين نهاد جديد برآمده از يك نياز حداكثري در جامعه نبوده و به عبارت دقيقتر اصلاً بر آمده از جامعه نبوده است. از همين گزاره ميشود حدس زد مباني معرفتي ـ فكري آن، تا چه اندازه با چارچوب انديشهاي ـ هويتي اين جامعه سنخيت داشته است. بعد از انقلاب اسلامي به دليل شرايط سياسيـ اجتماعي جديد، اين عدم سنخيت خودش را به وضوح نشان داد و باعث شكلگيري «انقلاب فرهنگي» شد. هر چند در جريان انقلاب فرهنگي سعي شد تا جايي كه امكان دارد ناهمگوني موجود كمرنگ شود، اما اين تلاش بيشتر به متعادل شدن فضاي عمومي دانشگاه كمك كرد تا تغيير در ساختار معرفتي ـ انديشهاي آن. البته بايد توجه كرد كه عدم تغيير در چارچوب فكري دانشگاه در جريان انقلاب فرهنگي بيشتر از آنكه به اولويت آرام كردن فضاي عمومي دانشگاه در آن برههزماني مربوط باشد به فقدان مباني اسلامي ـ بومي و همچنين عدمتناسب اين مباني با قواعد دانشگاه، براي طرحريزي بنيانهاي نظري همگون با هويت اسلامي ـ ايراني در دانشگاه مربوط است. در نهايت اصلاح بنياديني كه بايد باز هم اتفاق نيفتاد و مواد آموزشي مبتني بر همان مباني نامتناسخ، دست نخورده باقي ماند. البته دروسي چون معارف، تاريخ اسلام، اخلاق و متون اسلامي و. . . به مواد آموزشي همهرشتهها اضافه شد كه بعيد به نظر ميرسد كسي معتقد باشد اين كار، تغيير اساسي در اين ساختار معرفتي به وجود آورده است!
شرايطي كه دانشگاه بعد از انقلاب پيدا كرد، از جهت خودآگاهي نسبت به خودش، به مراتب بحراني تر از قبل انقلاب است؛ چراكه قبل از انقلاب هر چند دانشگاه و مباني و قواعد حاكم بر آن، روندي صرفاً مقلدانه داشت اما همين روند تقليد در «همه» اجزاي دانشگاه جاري بود و حداقليترين نتيجه اين شرايط عدم تناقض دروني و نوعي خودآگاهي نسبي دانشگاه نسبت به خودش بود اما دانشگاه بعد از انقلاب، دانشگاهي است كه تلاش براي تغيير بنمايه نظري آن به جايي نرسيده و فقط يك سري مواد ناهمگون به آن تحميل شده است. بعد از اين مقدمه نسبتاً طولاني باز گرديم به سؤالي كه اول اين يادداشت مطرح شد: چرا تربيت شده دانشگاهي ما خود را با شرايط و بافت جامعه خويش «بيگانه» ميبيند و اگر بخواهيم اين سؤال را همه فهمتر بپرسيم، بايد گفت: روشنفكر امروز جامعه ايراني كه در دانشگاه همين جامعه هم تربيت ميشود، چطور و تحت چه شرايطي توليد ميشود و چه خصوصياتي دارد؟
دستگاهي را تصور كنيد كه با قوانين مدرن ساخته و پرداخته شده و ذيل همين قواعد كار ميكند. به اين معنا كه تغييراتي را كه مكانيزم اين دستگاه روي مواد اوليه اعمال ميكند تحت تأثير كامل قواعد مدرن است. حال چطور ميتوان از اين دستگاه انتظار داشت خروجياي توليد كند كه خصوصياتي متضاد با قواعد خودش را داشته باشد؟! داستان دانشگاه در ايران داستان همين دستگاه است. تأسيس دانشگاه مباني نظري مواد آموزشي و ويژگيهاي فضاي عمومي او هم برآمده از جامعه نبوده و تناسبي با شرايط بومي - هويتي آن نداشته است. همچنين تلاشهايي هم كه تا به حال براي تخفيف اين عدم تناسب انجام شده نتيجهقابل توجهي نداشته است. علاوه بر اينها اكثر اساتيد آن هم با همين مباني آموزش ديدهاند و در نتيجه مرجع و منبع اصلي شان هم براي تدريس همان مباني است. حال با در نظر گرفتن همه اين شرايط تصور كنيد يك جوان 18 ساله شما وارد دانشگاه ميشود. اگر بنيانهاي فكري ـ هويتياش در حد همان كتابهاي آموزش پرورش باشد و از جاي ديگري تغذيهفكري نشده باشد، با ديدن و لمس اين فضاي جديد چه احساسي به او دست ميدهد؟ حس رسيدن به حقيقتي ناب كه تا به حال از او دريغ شده بود! مرحلهاي كه در اين مرقومه مدنظر ماست بعد از همين درك اوليه اتفاق ميافتد، يعني نقطهاي كه در مقام مقايسهاين دو فضا برميآيد و همين قياس او را به جاي يك «منتقد منصف اميدوار به اصلاح جامعه» تبديل ميكند به يك «انتقادگر ناراضي از وضع موجود كه اميدي هم به اصلاح ندارد.» مصاديق اين نارضايتي و تغيير رفتار بسيار زياد است؛ توجه كنيد به دانشجوياني كه براي تحصيل به پايتخت مهاجرت ميكنند و بعد از اتمام تحصيل علاقهاي به بازگشت به موطن خود ندارند؛ چراكه در آنجا امكانات و جاي رشد نيست و از همه مهمتر اصلاً براي بازگشت و ارائه خدمات به شهرستان يا روستاي خود مبناي نظري ندارند. با تمام نكاتي كه پيرامون روشنفكرپروري در دانشگاه در اين نوشتار مطرح شد، طرح نكردن اين نكته دور از انصاف است، هرچند مواردي كه در توصيف وضعيت دانشگاه بيان شد درباره فضاي غالب، صادق است، اما تحقيقاً صددرصد آن را در بر نميگيرد و مخصوصاً در اين سالهاي اخير جوانههاي تلاش مثمر ثمر اساتيد و دانشجوياني كه عميقاً اين فضا و عدم تناسب آن را درك كردهاند، براي تغيير در همه شرايط آن به خوبي به چشم ميخورد و هر روز بر سرعت آن افزوده ميشود. به عنوان مثال در اين زمينه ميتوان به افزايش فعاليتتشكلهاي علمي - دانشجويي، نشستهاي پيرامون مباحث ضرورت علم بومي، برگزاري دورههاي مختلف غرب شناسي به منظور احاطه بر اين حوزه، پيامدها، نقد آن و... اشاره كرد. و نكتهآخر اينكه اين روند تغيير نخواهد كرد مگر با «آگاهي» كامل دانشجويان از وضعيتي كه در آن به سر ميبرند و فهميدن دقيق آن وضعيت مطلوبي كه بايد در آن قرارداشته باشند.
*
كارشناسي ارشد جامعه شناسي
دانشگاه تهران