ابوي ميگويد: من يك سر بروم اوتاوا و برگردم. ميگويم: چه شده باز بيانيه حقوق بشر دادهاند اين كاناداييها! يا نه؟ بناست سفارتمان را در آنجا باز كنيم؟ آنها كه با صهيونيستها خيلي هماهنگ بودند! ابوي ميگويد: عجب پس رابطه آنچناني با آنها نداريم؟ خب پس يك فكر ديگر بايد بكنم. ابوي قدري فكر ميكند.
ابوي ميگويد: من يكسر بروم بوئنوس آيرس و برگردم. ميگويم: نكند اينبار به جاي گير دادن به مسي بايد به آلخاندرو سابيا سرمربي آنها گير بدهيم. ببينم از اينكه گفته گروه ما گروه مرگ نيست و گروه زندگي است، ناراحت شدهاي! نروي آنجا يك وقت ميگيرندت! همينجوري مگر نديدي هرچه آنجا يا هر جا ميتركد ميگويند كار ايرانيهاست. پرونده آميا را مگر نميبيني؟ همينطور باز مانده است! ابوي ميگويد: عجب پس رابطه آنچناني نداريم؟ خب پس يك فكر ديگر بايد بكنم. ابوي قدري فكر ميكند.
ابوي ميگويد: پس بناچار بايد بروم پكن. ميگويم: بد نيست! درست است تمام راهها به چين ختم ميشود! حالا نميخواهيد بگوييد موضوع از چه قرار است؟ از اوتاوا رفتيد بوئنوس آيرس و حالا سر از پكن در آورديد.
ابوي ميگويد: ميخواستم تجارت بكنم. واردات و واردات! ميگويم: خير است و حرفش را اصلاح ميكنم كه پدر من بايد بگويي واردات و صادرات!
ابوي ميگويد: هر چي! ميگويم: هر چي ميخواهي وارد كني؟ ميگويد: نه! ميگويم: نكند براي سبد كالا داري لابي ميكني؟ برنج هندي و مرغ تركيهاي و. . . حالا چه چيزش مانده كه تو ميخواهي كاسب شوي؟
ابوي ميگويد: نه بابا خواب ديدهاي خير باشد! مگر نميبيني كه خبر را ميدهند و بعد تكذيب ميكنند كه برنج و مرغ ايراني به وفور در انبارهاست و نيازي به واردات آنها نيست. كار بايد درست و درمان باشد پسرم. ميگويم: بگو چه ميخواهي وارد كني؟ قطعات يدكي هواپيماست؟ براي صنعت نفت است؟ نيروگاه برق؟ چه؟
ابوي ميگويد: تخمه!
من هاج و واج ميمانم. ابوي تخمه آفتابگرداني را به من نشان ميدهد و ميگويد اين تخم طلاست!
ميگويم: اشتباه نكن پدر من! شهرستان خوي سالانه 330 هزار تن آفتابگردان توليد ميكند و به همين دليل به شهر آفتاب معروف است و در تاكستان، خراسان رضوي و جنوبي، استان فارس و چند شهر ديگر نيز آفتابگردان كشت ميشود. نروي خارج و بدهي بگذاري روي دستمان. ماندهام چرا اين روزها خارج ميزني؟
ابوي ميگويد: نه پسرجان! ارز مبادلهاي و كمترين عوارض گمركي براي واردات تخم آفتابگردان از كانادا، آرژانتين و چين! يعني بهشت. يعني ميبيني اقامتت را هم جور كردم. يعني صفاسيتي!
ميگويم: ارز مبادلهاي كه براي كالاهاي اوليه است! عوارض كم گمركي هم كه براي دارو و اين چيزهاست...
ابوي ميگويد: شايد تا چند سال پيش بزرگترين بازار آفتابگردان در قاره آسيا متعلق به شهرستان خوي بوده اما با اين واردات تخم مخصوصاً در پنج سال گذشته، فاتحهاش را خواندهاند. كشاورزان بيكار شدهاند و مزارع ويران. حالا چشم اميد همه به من دوخته شده.
ميگويم: نكند اين تخم نام ديگر همان نهاده روغني است كه نعمتزاده هم مجوزش را به آن كارخانهدار روغني داده بود كه توكلي نامهاش را داد به لاريجاني تا لاريجاني بدهد به روحاني كه روحاني بدهد به تركان كه تركان بدهد به نعمتزاده؟
ابوي ميگويد: هيس! نامه الان دست من رسيده! لايش را بالا نياور. من بروم چين و ماچين. بعدش كه تخمآفتابگردان وارد كرديم جايگزين يك چيزي در سبد كالاي دوم ميكنيم. پنجاه پنجاه. اوكي!
ميمانم. يا من فكر اقتصادي ندارم يا ابوي خيلي هوشيار است! دستهايم را بالا ميبرم و ميگويم: آندرستند.
ابوي ميگويد: بياور پايين دستهايت را. با چينيها كه مشكل نداريم. آنها ميفهمند بعد اداي كاناداييها و آرژانتينيها را در ميآورند كه اگر تخم ميخواهيد دستهايتان را ببريد بالا!
دستهايم را پايين ميآورم و به درايت، تدبير و اميد ابوي احسنت ميگويم.