براي همه روزهاي سخت خودم را آماده كرده بودم. آماده بودم كه وقتي پايم به تهران رسيد، اول از همه كاري پيدا كنم در حد همين تايپ دو انگشتي كه بلد بودم. توقعم زياد نبود فقط ميخواستم شهريه ترم دوم را از پدرم نگيرم. اصلاً ترم اول را هم كه داده بود، قول گرفته بود ترم دومي در كار نباشد، نه اينكه رك گفته باشد، توي تعارف و شوخي فهميده بودم خودم.
چندين جا رفتم، هرجا زده بود «به يك نفر تايپيست ماهر! نيازمنديم» من با اعتماد به نفس بالا دستم را توي جيبم فرو ميكردم و ميگفتم:«ببخشيد! براي اين آگهي ِ تايپيست ماهر اومدم.» ميگفتند:«بفرماييد پشت مانيتور تا تست اوليه انجام شه.» ميفرماييدم پشت مانيتور تا تست اوليه و آخريه را انجام دهم. يك نفر از روي كتاب ميخواند و من تايپ ميكردم. توي يك دقيقه 15 كلمه تايپ ميكردم. خنده نداشت اما من ميخنديدم به قيافه متعجب صاحبان آگهي. آخر ِ هفته سوم ِ دنبال كار گشتن و توي همين تست دادنها تايپم بهتر شده بود، يعني رسيده بودم به دقيقهاي 20 كلمه!
دوستان خوابگاهم كه ديدند روي بخار پشت شيشه حمام و روي كاشي دستشويي هم انگشت ميكوبم و تايپ تمرين ميكنم، شبها نوبتي لپتاپهايشان را قرض ميدادند. صفحه ورد را باز و شروع ميكردم به تايپ هر حرفي كه دور و برم ميزدند. جوكهايي كه ميشنيدم، حرفهاي سياسي، دستور پخت شيريني روي گاز، تعريف از ترشي خاله ثمين كه برايش فرستاده بود، غرهاي سر نان خشكهاي توي سفره مانده، تيتراژ سريال فاصلهها و حرفهاي دخترانه و محرمانه را هم اضافه كنيد به اين سياهه.
دو سه هفته گذشته بود و وقت زيادي براي پول جمع كردن نداشتم. دوباره آگهيها را از سر گرفتم. اين بار دستم روي هوا معلق بود و با اعتماد به نفس كمتري در زدم:«ببخشيد براي اين آگهي كه گفته بوديد تايپيست ميخوايد انگار! اومدم.» با لبخندي كه مصنوعي بود و راهي براي مخفي كردن استرس، خودم به طور خودكار فرماييدم پشت مانيتور.
خانمي كتابي را انتخاب كرد. شروع كرد به خواندن و من فقط صداي حرف ميشنيدم. دستم به طور خودكار روي صفحه ميچرخيد، با شش انگشت هجوم ميآوردم سر دكمهها. به گمانم 130 كلمه توي دقيقه تايپ ميكردم.
خانم زد روي شانهام. از جا پريدم. گفت:«چي مينويسي؟ چطوري ميتوني همزمان هم حرفاي منو تايپ كني هم حرفاي آقاي كريمي رو كه داره با موبايلش حرف ميزنه؟»