اتوبان نواب با همه بزرگياش باز هم براي ماشينهاي رنگارنگي كه پشت سرهم صف كشيدهاند جا كم دارد و رانندههايي كه هريك ديگري را مسئول اين شلوغي و ازدحام ميدانند و با بوقهاي ممتد ميخواهند راهي براي خود باز كنند و راه كه باز نميشود...
به آخر بزرگراه كه ميرسم ديگر از هياهوي آزاردهنده شهر خبري نيست. سكوت، سكوت و باز هم سكوت. گويي وارد دنياي تازهاي شدهام. آرامش محسوركنندهاي اينجا حكمفرماست. اما صدايي به گوش ميرسد. صداي گلبرگهايي كه يك به يك و آرام و نرم روي سنگهاي مزاري ميافتند و صداي قطرههاي اشكي كه به اين برگهاي پرپر شده جان دوباره ميدهند...
ميخواهم نامي را كه روي يكي از سنگ مزارها نقش بسته بخوانم اما برگهاي گل سرخ، روي آن را پوشانده است. دستم را جلو ميبرم تا گلبرگها را كنار بزنم... نگاهم به قاب عكسي كه در يك محفظه آلومينيومي است تلاقي ميكند... نه... شايد مادرش اين گلها را روي مزار او پرپر كرده است... شايد... شايد دوست نداشته باشد كه من... دستم را عقب ميكشم و دوباره به چهره او نگاه ميكنم. جوان است. 17يا 18 ساله. در دو طرف قاب عكسش دو شمعدان بلوري گذاشتهاند كه مرا را به ياد آيينه و شمعدانهاي عروس و دامادها مياندازد. از تمام نوشتههاي روي سنگ مزار فقط يك عبارت را ميتوانم بخوانم: محل شهادت مهران عمليات كربلاي يك...
عطر خوش گلاب مشامم را نوازش ميكند. كمي آنسوتر چند نوجوان دور مزاري حلقه زدهاند. روي سنگ مزار نوشته شده: شهيد گمنام، فرزند روحالله... از نوجواني كه بطري گلاب را روي مزار شهيد گمنام ميريزد ميپرسم: اين شهيد را ميشناسي؟ نوجوان نگاه معنيداري ميكند. دست و پايم را جمع ميكنم و زير لب ميگويم: عجب سؤالي پرسيدم اما او كه نامش احمدرضا كرمي است ميگويد: مهم نيست كه من اين شهيد را ميشناسم يا نه. مهم اين است كه آنها ما را ميشناسند. من هفتهاي يك بار به اينجا ميآيم و با آنها حرف ميزنم و از آنها ميخواهم رفيق راهم باشند...
حس غريبي دارم. احساس ميكنم حرفهاي احمدرضا بيدليل نيست. كسي چه ميداند؟ شايد اين شهيدي كه بيهيچ نامي و نشاني در اينجا آرميده، نوجواني بوده هم سن و سال احمدرضا...
از احمدرضا و دوستانش خداحافظي ميكنم. قدم ميزنم و راه ميروم اما گويي روي زمين نيستم. احساسم ميگويد كه اينجا قطعهاي از آسمان است. اصلاً خود بهشت است. اينجا همه چيز با آدم حرف ميزند. پرچمهاي رنگارنگ، چفيههاي خاك گرفته، پلاكهاي آويخته، سنگ مزارها، آيينهها، شمعدانها، قرآنهاي رنگين شده به خون شهدا... حتي اعداد هم حرف دارند... قطعه53، رديف 48، شماره... اينجا مزار شهيد علي نوري است و علي مثل هر پنجشنبه مهمان دارد. مادر علي با چند دبه كوچك و بزرگ كه همه آنها را پر از آب كرده به كنار مزار پسرش ميآيد. گويي ميخواهد همه آبهاي عالم را نثار مزار پسر يكي يكدانهاش كند. او هنوز خاطرههاي علي را چون گنجي گرانبها در سينه دارد و هر بار كه به اينجا ميآيد تمام آن خاطرات را با علي مرور ميكند.
كم كم آفتاب دامن طلايياش را جمع ميكند و هوا خنكتر ميشود اما هنوز هم قطعه شهدا خلوت است. به سراغ مادر شهيدي ميروم كه كنار مزار پسرش نشسته و قرآن ميخواند. ميگويد: من هر پنجشنبه به ديدن پسرانم ميآيم. ميپرسم مگر چند تا از پسران شما شهيد شدند؟ لبخندي ميزند و ميگويد: همه اين شهدا پسران من هستند.
تا چند سال قبل وقتي اينجا ميآمدم همه پدرها و مادرهاي شهدا بودند. با هم حرف ميزديم و درد دل ميكرديم اما حالا... حالا خيليها از دنيا رفتهاند. مادر اين شهيد (اشاره به سنگ مزار يكي از شهدا) سال گذشته فوت شد. مادر آن يكي هم چند سال كه بيمار است و نميتواند براي زيارت مزار پسرش به بهشت زهرا بيايد. اين يكي هم...
هوا تاريك شده و بايد برگردم. بزرگراهها همچنان پرترافيك هستند و شهر پرهياهو و من هنوز در افكارم غوطهور هستم و به آنچه كه ديده و شنيدهام فكر ميكنم كه صداي بوق ماشين عقبي و فريادهاي راننده مرا به خود ميآورد... برو خانم مگه نميبيني راه باز شده؟