انديشه هاي انقلابي
تحصیلاتش را در هنرستان رضا پهلوی به پایان برد . در سال 1345 در رشته اتو میکانیک موفق به اخذ دیپلم شد . تقی در جوانی کتاب های را مطالعه می کرد که از نظر رژیم ممنوع بود . او می خواست درک و فهم سیاسی اش را بالا ببرد . با مخالفین رژیم ارتباط برقرار می کرد و از مسائل روز آگاه می شد . اندیشه ی انقلابی خود را با هدایت روحانیون مبارز در مسیر درست و سازنده رشد می داد و مانع انحراف آن به سمت احزاب سیاسی وابسته می شد .
نوارخانه هاي قرآني
او از فعالین قرآن بود و نوار های قرآن را با نوارخانه ای که تاسیس کرده بود به دست مشتاقان به قر آن می رساند و از فعالین جلسات قرآن بود . او که مایل نبود زیر پرچم شاهنشاهی خدمت کند . به خواست خدا معاف شد.غصه اش شده بود که دارد به سربازی می رود . چون اعتقاد داشت . رژیم شاه آمریکاست و ارتش هم به آمريكائي ها خدمت می کند . پس رفتن به سربازی یعنی نوکری آمریکایی .
در 23 سالگی به عنوان کارگر فنی به استخدام شرکت ملی نفت در آمد . با آغاز دور جدید قیام های مردمی علیه رژیم شاه ، تقی وارد عرصه ی مبارزه شد . در این راه تا پای جان ایستادگی کرد . سرانجام در 21 بهمن 1357 در میدان 15 خرداد به هنگام تسخیر ایستگاه رادیو تلویزیون با گلوله ی دژخیمان پهلوی مجروح و پس از یک ماه در تاریخ 21 اسفند ماه 1357 در بیمارستان بر اثر جراحات وارده به فیض شهادت رسید .
روحاني خود ساخته
مادر شهید از دردانه ي انقلابي اش مي گويد :در کودکی بسیار بازیگوش بود .خیلی جنب و جوش داشت . زیاد حرف می زد . گاه از دست شیطنت هایش به ستوه می آمدم و سرش داد می زدم . اما در شانزده سالگی به یکباره دگرگون شد . ساکت و آرام و متین . تا می توانست مطالعه می کرد . این تغییرناگهانی موجب شد تا اور را بیشتر زیر نظر بگیرم . چون نگرانش بودم . گفتم چه شد که بچه ام یکدفعه تغییر کرد . با آن همه شلوغی ، این قدر ساکت و متکفر شد ، مسجدی شد . دیگر نماز فرادا در خانه نمی خواند . پیش خودم فکر می کردم که این هم دورانی است و سپری می شود . اما آن زمان که بیشتر جوانان محل به دنبال خوشگذارانی بودند . تقی مثل یک روحانی خود ساخته عمل می کرد . نه تنها به سینما و اماکن فساد نمی رفت . بلکه رادیو هم گوش نمی کرد.
یک روز آمد خانه وقتی صدای موسیقی را از رادیو شنید . آن را برداشت و محکم به زمین کوبید . گفت دلم نمی خواهد سر از جهنم در آورم .
هر روز صبح پیشانی مرا می بوسید می گفت مادر برایم دعا کن . اصلا به خاطر ندارم روزی را به دنیا بوسه بر دست و پیشانی من آغاز کرده باشد .من هم همیشه دعای خیر بدرقه راهش می کردم . گفتم این دعای هر روز و شب من است .نه تنها برای تو بلکه برای همه جوانان انقلابی دعا می کنم .
همان روز که توسط مامورین شاه مجروح شد . مقدمات شهادت اش فراهم گردید ،مرا بوسید و گفت : امروز برایم دعا کن که عاقبت بخیر شوم . دلم می خواهد یک دعای دو آتیشه مخصوص برایم نمایی.
از این حرف اش خوشم آمد و آن لحظه چشم هایم را بستم و آهی کشیدم و زیر لب گفتم:« خدایا تقی ما را عاقبت به خیر کن . خدایا پسرم را روسفید گردان . و او حالا عاقبت بخیر نزد پرورگارش است .
رئوف و دلسوز بود . یک شب در سرمای زمستان به خانه آمد . دیدم کت به تنش نیست . پرسیدم . پس کتت را چه کردی . چرا در این سرمای استخوان سوز نپوشیدی . گفت : یک نیازمند بیچاره داشت از سرما می لرزید . دادم به او .
یکبار دیگر سه تا بشکه بیست لیتری نفت خریده بودیم . خودش زحمت کشید و مسافت زیادی را تا در خانه حمل کرد . در کوچه برخوردیم به یکی از همسایه ها . تا ما را دید گفت : خوش بحالتان . ما کسی را نداریم برایمان نفت بخرد و بیاورید .
آقا تقی تا این حرف را شنید . دو تا بشکه نفت را به خانه ی او برد . وقتی آمد ، گفتم . چرا این کار کردی . حالا باید دوباره این همه راه را بروی و نفت بخری . لبخندی زد و گفت : « عیبی ندارد . آن ها بچه ی کوچک دارند ، سرپرست هم ندارند . از این به بعد شما هم بیشتر حواستان به آن ها باشد . خدا را خوش نمی آید که ما در آسایش باشیم و همسایه ها در رنج ومحنت .»
حقوقي كه سه قسمت مي شد
همسر شهید از زندگي با شهيد تقي صادقي اينگونه روايت مي كند :حقوقش را سه قسمت می کرد یک قسمت را برای خرجی خودمان به من می سپرد . یک قسمت را برای خرج فعالیت های انقلابی بر می داشت و قسمت سوم را به خانواده های بی سرپرست و بچه های یتیم می داد .
هرچه محل کارش کالا می گرفت . نرسیده به خانه تکلیف اش را روشن می کرد . هیچگاه چیزی را به عنوان سهمیه به خانه نیاورد .
روزه اي كه باز نشد
یک روز حکومت نظامی از ساعت 4 عصر آغاز شد . آقا تقی روزه مستحبی گرفته بود . نزدیک اذان سفره ی افطاری را پهن کردم .همین که اذان می گفت صدای بلندگویی به گوش می رسید که هر فردی می تواند برای زخمی ها نیروی هوایی غذا بیاورد . آقا تقی هنوز لقمه اش را برنداشته بود ، تا این را شنید از جا برخاست .گفت : که هرچه در سفره و در یخچال موجود است آماده کن ببرم . به او گفتم حالا بنشین افطار کن بعد برو . گفت : یک عده مجروح ، تشنه و گرسنه گوشه ای افتاده اند . آن وقت من در صحت و سلامت بنشینم پای سفره افطاری . پس جواب خدا را چه بدهم . به او گفتم : حکومت نظامی است ممکن است توسط مامورین هدف قرار بگیری .
گفت : حتی اگر بمیرم باید این غذاها را به دست مجروحین برسانم .
خلاصه برخاست و رفت : نزدیک سحر بود که آمد پرسیدم . افطار کرده ای ؟!
گفت : هنوز نه .
برخاستم تا برایش غذا بیاورم ، گفت : سیرم .
پرسیدم : چگونه ؟!
گفت : وقتی روح آدم از همه ی تعلقات سیر باشد . جسم هم سیر می شود.
داستان هايي قرآني
برادر شهيد مي گويد :شانزده سال از من بزرگتر بود . بعد از پدرم او حق برگردنم داشت . نسبت به آینده و تربیت من خودش را مسئوول می دانست . وقتی کوچک بودم ، قصه هایی از قرآن و ائمه اطهار علیهما السلام را با زبان ساده و شیرین برایم تعریف می کرد . من علاقه ی زیادی به آن قصه ها داشتم . بزرگتر که شدم و توان خواندن و نوشتن پیدا کردم . دلم می خواست همان قصه را خودم از روی کتاب بخوانم . او کتاب ها را برایم فراهم می کردم و هر روز عطش من برای مطالعه بیشتر می شد .
پيماني كه با خونش بستم
در نوجوانی بیشتر کتاب هایی که برایم می آورد درباره ی قیام عاشورا و امام حسین (ع) و یاران شهیدش بود . یادم هست که درسن دوازده سیزده سالگی سرگذشت خیلی از شهدای کربلا را بلد بودم . خواندن کتاب ها تاثیر زیادی بر من گذاشت که حالا هم اثراتش را حس می کنم .
تا قبل از مجروحیت چندین بار مرا همراه خودش پای منبر آقای کافی و برخی دیگر از روحانیون مبارز برد . اگر چه تجزیه و تحلیل برخی مطالب برایم سخت بود و هضم برخی صحبت های سیاسی برایم دشوار .
او برای تربیت اخلاقی ، دینی و سیاسی من زحمت بسیاری کشید . دلش می خواست که من هم انقلابی بار بیایم و اما من این را نمی دانستم . وقتی به این موضوع پی بردم که او برای همیشه از پیش ما رفته بود . چون پس از آن شور و روحیه انقلابی در من پدیدار شد اگر چه هنگام شهادت او انقلاب پیروز شد ه بود اما من برای پاسخ به همه ی زحمات او با خونش پیمان بستم.
نوار فروشي صادقي
در خیابان خاوران کنار اداره مخابرات یک نوار فروشی داشت بنام نوار فروشی صادقی . آن موقع چند تا نوار فروشی دیگر در همان حوالی بود . کار آنها فقط فروش نوار و ترانه و موسیقی و سیاه بازی بود . تقی بر خلاف آنها یک نوار فروشی کاملا مذهبی تاسیس کرد و نوارهای قرآن و سخنرانی کافی و فلسفی و انواع مداحی به زبان های مختلف را می فروخت . وقتی مغازه را به جریان انداخت . کسی فکر نمی کرد کارش بگیرد . حتی اعضای خانواده به او می گفتند . در این فضای مسموم کشور که کاباره ها و مشروب فروشی ها پر رونق بود آیا کسی پیدا می شود یک نوار مذهبی هم گوش می کند .
اما تقی مصمم بود . اصلا برایش مهم نبود که کار و کاسبی اش منافع مادی به دنبال دارد یا نه!
روزی که حتی یک عدد کاست مذهبی می فروخت خیلی خوشحال می شد . انگار فتح بزرگی کرده بود . هدفش جذب جوانان به امور مذهبی بود . به خواست خدا آنجا رونق گرفت . طوری که از یک سو تقاضای مردم افزایش یافت و از سویی دیگر فشار عمال رژیم مبنی بر تعطیلی آن جا .
بيدي كه با هر بادي نمي لرزيد
هنوز چند روزی از تاسیس آن جا نگذشته بود که سرو کله ی ساواکی ها پیدا شد . یک روز ریختند و تمام مغازه را وارسی کردند . فکر می کردند که ما نوارهای سخنرانی امام را تکثیر و توزیع می کنیم . اتفاقا تقی همین کار را می کرد . اما نه در آنجا بلکه در خانه . همسرش در خانه بیکار نبود به محض این که نوار جدید سخنرانی امام می رسید ، تقی آن را به دست همسرش می سپرد . کار تکثیر با او بود و توزیعش با تقی . خلاصه آن روز به خواست خدا ساواکی ها دست از پا درازتر رفتند . اما تقی را تهدید کردند که مبادا مبادرت به پخش سخنرانی های امام بکند . اما تقی بیدی نبود که با این بادها بلرزد .
نوارهاي ترانه ي شهيد
یکباردست به ابتکار جالبی زد . اعلامیه داد که روی نوارهای ترانه به صورت رایگان نوارهای مذهبی ضبط می کند . کسی فکر نمی کرد که طرح او با استقبال مردم مواجه شود . اما این اتفاق افتاد . در تعجب همگان استقبال آن قدر زیاد بود که آقا تقی برای ضبط نوارها دچار مشکل کمبود وقت شد . به همین خاطرها عصرها که به خانه می آمد در اختیار همسرش می گذاشت و ایشان تا اذان صبح مشغول ضبط می شد . همین استقبال و عطشی که مردم برای نوارهای مذهبی از خود نشان دادند . سبب شد عمال وابسته به شاه و ساواک نسبت به تقی و نوار فروشی حساس شوند و آن جا را تحت نظر بگیرند . یکی دیگر از کارهای مهم او پخش ندای ملکوتی اذان در وقت شرعی از بلندگوی مغازه بود .
نوار فروشی کوچک آقا تقی رفته رفته به یک پایگاه مهم فرهنگی مذهبی تشکیل شد و خاری شد در چشم رژیم .
خداحافظي كه وداع بود
همسر شهید مي گويد :صبح روز 21 بهمن 57 روزه ی مستحبی گرفته بود . قبل از آن که خانه خارج شود رفت حمام . به نظرم آن روز غسل شهادت کرد . بعد از من خواست . کت و شلوار دامادی اش را برایش بیاورم . تعجب کردم و پرسیدم چه شده؟! مگر می خواهی به جشن بروی . خندید و گفت : خدا را چه دیدی شاید همین امروز انقلاب به پیروزی رسید یا شاید هم به یک مهمانی بزرگ دعوت شدیم .
کت و شلوارش را پوشید . تمام محتویات جیب هایش را خالی کرد . اما روی یک تکه کاغذ شماره تلفن منزلمان را نوشت و گذاشت توی جیبش . آن روز وقتی خداحافظی کرد . گفت : حلالم کن .
بعد طیبه دخترمان را به سینه اش چسباند و بوسید و روبه من کرد و گفت : خیلی مراقبش باش .
خداحافظی اش یک وداع بود. وقتی از خانه خارج شد ، خودم را به پنجره اتاق رساندم . از آن جا با چشم های اشک بار او را بدرقه کردم . همان لحظه قلبم به یکباره لرزید . انگار یکی کنار گوشم نجوا کرد . او شهید خواهد شد .
و درنهايت خلوص او در تسخیر ساختمان رادیو در خیابان ارگ مورد هدف گلوله دژخیمان شاه قرار گرفت و پس از چند روز در بیمارستان به فیض شهادت نائل آمد .