«امروز كه در كنارمان نيستي راحتتر ميتوان از تو حرف زد. ظاهراً تنها چند روز از رفتنت رفته است اما تو سالها پيش رفته بودي. سالهاي پيش وقتي آستينهايت را براي زنده نگه داشتن ياد شهيدان بالا زدي. سالهاي پيش وقتي «سر از پا نشناختن» براي به دفاع مقدس كشاندن سينما را آغاز كردي. ياد همه حرص و جوشهايت بخير!
ياد فتح سنگر به سنگر خواستههايت در شهرك. ياد جلساتي كه با ناراحتي به پايان ميرسيد اما نااميد نميشدي. ياد سماجتهاي كلافهكنندهات بخير. سماجتهايي كه شهرك ديروز را به نقطه امروز رساند.
ياد شور و حالت براي كار!
ياد صراحت و قاطعيتت براي بيتالمال. ياد رنجهايي كه كشيدي!
ياد غُرهايي كه شنيدي!
گريه بايد كرد. براي آنكه نيستي؟ براي آنكه كارهاي بر زمين ماندهات، بر زمين ماند. براي فرصتهايي كه از دست رفت. براي بيتو ماندن دفاع مقدس در هياهوي سينما. گريه بايد كرد براي ايران. كه فرزند شجاعي چون تو را به خاك سپرد. گريه بايد كرد به حال سينما كه سالهاي سال، صداي دلسوزيهايت را نشنيد. بايد خنديد. بايد خنديد براي تو! كه ذره ذره خاك شهرك و قطره قطره آب شهرك، سبزهها، سنگها و نقشهايش و حتي يادگاران دوران جنگ از لباس، كلاه، قمقمه گرفته تا توپ، تانك و تفنگ شهرك نيز شهادت خواهند داد كه چگونه راه سرخ شهادت را پيمودي.
بايد خنديد براي زجرهايي كه كشيدي و تا لحظهي پر كشيدنت لحظهاي نبريدي. براي بزرگيات. گرچه جوان بودي و نوپا. براي صداقتهايت آنگاه كه ـ يادش بخير ـ براي گرفتن حق مجموعهات صدايت به نقطه فرياد ميرسيد. بايد خنديد براي اينكه حالا تو برايمان خاطرهاي. خاطراتي پر از شوخي، پر از جدي.
حالا تو نيستي و چه افسوسهايي كه بايد خورد!
افسوس روحيه دهه شصتيات، افسوس كوتاه نيامدنها و افسوس جسارتهايت و حالا تو رفتهاي و چه عادتهايي كه بايد كرد! عادت به نبودنت. عادت به نبودنت و عادت به نبودنت.»