گاهي نماز ميخواند، گاهي دعا ميكرد و گاهي هم راه ميرفت. خانواده خيلي نگران حالش بودند. بعد از نماز صبح كمي استراحت كرد و به خواب رفت... كمي بعد با حال و وضع عجيبي از خواب بيدار شد و گفت: حاج عباس كريمي فرمانده لشكر هم شهيد شد... اين گفتار بخشهايي از صحبتهاي نعمتالله صابري مسئول حوزه نمايندگي ولي فقيه در ناحيه شهيد محلاتي است از زندگي و لحظات ناب شهادت برادرش رسول صابري نيا (بوربوري).
براي شروع برادرتان را برايمان معرفي كنيد
برادرم شهيد رسول بوربوري متولد شهر آبسرد از توابع دماوند بود. او يكي از شهداي بسيجي دوران دفاع مقدس است با روحيه بالاي انقلابي كه براي دفاع از حريم اسلام و قرآن و ولايت سراز پا نميشناخت. برادرم از سن 14 سالگي براي حضور در جبهههاي حق عليه باطل از همه سبقت ميگرفت.
شهيد صابرينيا چگونه وارد عرصه مبارزه شد؟!
رسول قبل از پيروزي انقلاب در راهپيماييهاي مختلف شركت ميكرد، حتي مشوق ديگران بود. بعد از پيروزي انقلاب هم در تجمعات انقلابي حضور داشت تا اينكه در سال 1358 كه امام دستور تشكيل بسيج مستضعفان را صادر نمود به همراه برادران و دوستان خود وارد بسيج شد و در تمام فعاليتهاي بسيج حضور چشمگير و فعال داشت.
از نحوه حضور شهيد در ميدانهاي نبرد و دفاع مقدس برايمان بگوييد
ايشان اولين مرحله حضور در جبهه خود را بعد از تشييع جنازه دو تن از برادران شهيد به نامهاي بني قنبري و شرفالدين در محلهمان در سال 1360 آغاز كرد. بلافاصله با چند نفر از دوستان خود هماهنگ كرد و برحسب احساس تكليف و نياز جبههها، تصميم به حضور در دفاع مقدس گرفت. بعد از مدتي خانواده با خبر شدند كه رسول به جبهه رفته و بعد از مدتي در حالي كه تركش به پايش اصابت كرده و مجروح بود به خانه آمد، اما ازمجروحيتش حرفي به كسي نزد.
از چرايي ورود يكبارهاش به جبههها چيزي نپرسيديد؟!
بله! وقتي از ايشان سؤال كردم كه چرا يكدفعه و بيخبر تصميم به رفتن گرفتيد و رهسپار شديد، در پاسخ به ماگفت به چند جهت تصميم گرفتم، اول از همه فرمان حضرت امام بود وبعد هم احساس تكليفي كه براي جهاد داشتم سومين دليل را هم اينگونه عنوان ميكرد كه نميخواسته اسلحه برادران شهيدش زمين بماند. او نميخواست ما مانع حضورش در جبهه شويم. قابل توجه است كه اين شهيد عزيز مرتب در عملياتهاي مختلف از طريق سپاه پايگاه دماوند و لشكر 27 محمد رسول الله(ص) در گردانهاي مختلف آن لشكر به عنوان نيروي پايه اعزام ميشدند. برادرم در عملياتهاي بدر و خيبر و والفجر 8 حضور داشت و در هر مرحله حضورش هم مجروح شده بود. در عمليات بدر تركش خمپاره به پاي او اصابت ميكند و ماهيچه پاي راستش از استخوان جدا شده و به مقداري از پوست آويزان ميشود و او را جهت مداوا به پشت جبهه انتقال ميدهند. بعد از عمل جراحي كه انجام داده بودند به منزل آمده و چند مرحله براي تعويض پانسمان همراهش بودم و تعجب ميكردم از صبر و حوصله و تحمل يك نوجوان 15 ساله نزديكان برايش احساس تاسف و تاثر ميكردند ولي او ميخنديد و به آنها روحيه ميداد، ميگفت: اينكه چيزي نيست ما بايد تمام وجودمان را فداي دين و اسلام و ولايت كنيم. دعا ميكرد كه سريعتر خوب شود و به جبهه برگردد.
دوباره به جبهه بازگشت؟
وضع جسمياش كه بهتر شد. در عمليات خيبر هم به عنوان آرپيجيزن حاضر شد. همرزمانش گفتند او در يك مرحله 21 آرپيجي براي شكار تانكهاي عراقي شليك كرد. براي همين از گوشهايش خون سرازير شده و موج انفجار گلوله آرپيجي حسابي روي او تاثير گذاشته و توانش را گرفته بود. همرزمانش ميگفتند، در همين اثنا گلوله توپ 130 ميليمتري دشمن به نزديكي او اصابت كرد و او را به سمت جزيره مجنون پرتاب كرد. ابتدا فكر كرديم كه ديگر اثري از او به جا نمانده است كه يكي از قايق سوارها متوجه رسول شده بود و او را از آب نجات داده بود. سپس او را به خاطر جراحتهاي حاصل ابتدا به بيمارستان صحرايي و بعد به اهواز منتقل كردند و بعد از چند روز مداوا و مراقبت از آنجا مرخص شد و به تهران آمد. رسول مدتها طي چند ماهي مرتب تحت درمان بود، همواره ميگفت كه چرا من شهيد نشدم؟!
از نحوه شهادتش برايمان بگوييد؟
برادرم پس از بهبودي فعاليتهاي خود را در پايگاه بسيج ادامه و كارهايي كه به برادرم سپرده ميشد مخلصانه انجام ميداد. نهايتا در سال 1364 در عمليات پيروزمندانه والفجر 8 شركت كرد و به همراه دوستان بسيجياش به سوي آخرين ميدان كارزار راهي شد.
به يكي از دوستانش گفته بود كه اگر اين بار هم به آرزوي خود كه شهادت است نرسم به خانه برنميگردم. وقتي كه به اين عمليات ميرفت، درمسئوليت معاون دسته انجام وظيفه ميكرد. در ادامه عمليات تركشي به پايش اصابت ميكند و ايشان آن را با چفيه بسته و هر چه اصرار ميكنند كه برگردد، ميگويد: تا به شهادت نرسم محال است كه برگردم.
فرمانده گردانش برادر رزاقي در اينباره برايمان تعريف كرد: «چهار روزي از زمان شروع عمليات والفجر 8 در شهر فاو گذشته بود و دشمن هر شب پاتك ميزد. روز 29 بهمن همان سال براي خاموش كردن دو دوشكاي تيربار دشمن كه روي يك پل قرار داشت و مرتب آتش و گلوله روي سر رزمندگان ميريخت، همراه با يك گروه 12 نفره رهسپار ميدان نبرد شديم. در طي اين عمليات تير مستقيم دشمن به سر رسول اصابت كرد و شهيد شد و آتش دشمن آنقدر سنگين بود كه نتوانستيم بدن اين شهيد و تعداد ديگري كه در همانجا به شهادت رسيدند را به عقب بياوريم. در نتيجه بدن مطهر ايشان سالها به عنوان شهيد مفقودالجسد معرفي شد كه بعد از سالها توسط كميته تفحص شهدا در شهر فاو عراق پيدا شد و بعد از شناسايي جهت تشييع پيكر به شهرستان دماوند تحويل داده شد و بعد از تشييع باشكوه در مزار شهداي آبسرد به خاك سپرده شد.
زيباترين خاطرهاي كه از برادران در ياد داريد؟!
در همان شبي كه حاج عباس كريمي فرمانده لشكر 27 محمد رسولالله(ص) به فيض شهادت رسيد، برادرم شهيد رسول صابرينيا (بوربوري) كه مجروح شده و در منزل تحت درمان قرار داشت، حال و هواي عجيبي داشت. گاهي نماز ميخواند، گاهي دعا ميكرد و گاهي هم راه ميرفت. خانواده خيلي نگران حالش بودند. بعد از نماز صبح كمي استراحت كرد و به خواب رفت... كمي بعد با حال و وضع عجيبي از خواب بيدار شد و گفت: حاج عباس كريمي فرمانده لشكر هم شهيد شد و بعد هم شروع كرد به گريه كردن! ما هم متعجب مانده بوديم !كه چه كسي خبر شهادت شهيد عباس كريمي را به او داده است. ما كه هنوز راديو و تلويزيون را روشن نكرده بوديم. ميان همه اين حيرانيها همه توجهمان به سمت اخبار راديو رفت كه اعلام كرد:«فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله (ص) عباس كريمي به خيل شهدا پيوست. مات مانده بوديم و از او سؤال كرديم، رسول جان از كجا متوجه شدي؟! رسول گفت:«اين سري از اسراري است كه بين ماست»، آنگاه بود كه به رابطه خالصانه يك بسيجي با فرمانده ارشدش پيبرديم كه او را از شهادتش آگاه ساخته بود.