هميشه وقتي مجبورم اول صبح براي كار بيايم دفتر عزا ميگيرم كه چطور تنبلي را كنار بگذارم و از خواب بيدار شوم. غصه بعدي و بزرگترم وسيله است. اتوبوس كه هميشه سر صبح شلوغ است و جا براي ايستادن هم نيست نشستن ديگر ارزانيمان!بهترين اتفاق اين مواقع اين است كه يك دوست زنگ بزند و بگويد فردا براي رفتن به اداره بايد از حوالي منزل ما بگذرد و ميتواند من را هم همراه خودش ببرد و اين يك اتفاق فوقالعاده است!
دقيقاً همان چيزي كه برايش ماتم گرفته بودم با يك تماس تلفني حل شد. فاطمه دوستم بود گفت كه از خوشبختي من امشب منزل مادرشوهرش است و فردا صبح از اينجا ميرود محل كار. فاطمه از من خواست تا محل كار همراهياش كنم من هم كه از خدا خواسته بدون هيچ فكري كنم، گفتم: «بله عزيزم ميبينمت.»
دم در منزل ايستاده بودم، چشمانم از شدت خستگي به زور باز ميشد كه يكدفعه پيچيدن و ترمز كردن ماشيني را جلوي پايم ديدم. فاطمه بود لبخند زد و اشاره كرد كه عقب بنشينم! وقتي در عقب را باز كردم تازه متوجه شدم دليل اين كار چه بوده است. ياسمن دختر بزرگش روي صندلي عقب خوابيده و حامد بچه شش سالهاش روي صندلي جلو.
با ديدن بچهها تعجب كردم و با لحن اعتراضي گفتم: مگر آزار داري دختر؟ اين دوتا طفل معصوم را صبح كله سحر كجا ميبري؟
فاطمه هم كه انگار تازه دردش تازه شده بود گفت: چارهاي ندارم تو بودي چه كار ميكردي؟
ترجيح دادم سكوت كنم، با خودم گفتم هركس شرايط زندگياش را خودش ميداند، اگرچه ميدانستم فاطمه و همسرش مشكل مالي ندارند و فقط كمي ولخرجيهاي آنهاست كه مجبورشان كرده اينطور زندگي كنند.
ميدان سپاه را كه رد كرديم فاطمه كنار مهدكودكي ترمز زد و با سرعت حامد را از روي صندلي جلو بغل كرد و بدوبدو در حياط مهد به مربياش سپرد. نفس نفس زنان پشت فرمان نشست، عذرخواهي كرد و نرسيده به ميدان هفت تير ياسمن را بيدار كرد، يك لقمه دستش داد و با يك بوسيدن فرماليته بچه را راهي مدرسه كرد.
تمام مدت مسير باخودم فكر ميكردم همه لذت دنيا براي يك زن در مادرشدنش خلاصه ميشود حالا مگر مادري هست كه لذت كار كردن و درآمد حتي چند ميليوني را با چنين لذت بزرگي عوض كند؟! (در حالي كه درآمدهاي ما به يك ميليون هم نميرسد.)
به دفتر كه نزديك شديم فاطمه كنار يك مغازه ميوهفروشي ترمز كرد و گفت: زينب جان شما برو من كمي اينجا كار دارم بعد ميايم دفتر ميبينمت. تشكر كردم و از ماشين پياده شدم. چند قدمي كه دور شدم ديدم فاطمه با كلي خريد از مغازه خارج شد، نايلونها را كه به زحمت حمل ميكرد داخل صندوق عقب گذاشت و با ماشين حركت كرد.
به دفتر كه رسيدم تصميم گرفتم بروم دليل اين همه سختي را بپرسم با خودم فكر كردم شايد درآمد او بيش از من است و اين همه سختي در مقابل حقوقي كه ميگيرد ارزشش را دارد. وقتي فاطمه آمد و سر صحبت را باز كردم در جوابم گفت: زندگي خرج دارد خانم و من مجبورم براي خرج زندگيام پا به پاي همسرم كار كنم.
پا به پاي همسر؟! او بيش از همسرش به خودش سختي ميداد. به قول خودش خريد كردن و رساندن بچهها كه جزو وظايف مشخص شده اوست و تنها كار كردن است كه فقط به خاطر علاقه خودش آن را انجام ميدهد.
مغزم داشت منفجر ميشد. صبحش را با چنين مشغلههاي بزرگي شروع ميكرد. خريدها و رساندن بچهها را به تنهايي انجام ميداد. تا عصر به زور فكرش را به كار معطوف ميكرد و عصر پيش از تمام شدن زمان كارياش فكرش هزار و يكجا از تعطيلي بچهها گرفته تا مهماني شب ميرفت. بارها با چشم خودم ديدم كه براي آبروداري ميرود فروشگاه شهروند و غذاي كيلويي ميخرد كه مبادا فاميل شوهر خانهدارياش را زيرسؤال ببرند. همه اينها را كه ميگذاشتم روي يك كفه ترازو چيز قابل قبولي پيدا نميكردم كه در كفه ديگر بگذارم. از همه بدتر اينكه هزار و يك سؤال بيپاسخ و گره خورده با ذهن لجبازم براي رسيدن به جواب كلنجار ميرفت.
دست به كار شدم، طبق معمول هميشه بايد سراغ دوست يا آشناي متخصصي را ميگرفتم كه به سؤالهايم پاسخ علمي و منطقي بدهد.
ضرب المثل به صورت " انقدر سمن دارم که یاسمن درش گمه" صحیح می باشد.
چه بی سواد