ساعت 7 صبح است و هنوز هوا تاريك است. اين سومين روز است كه اين ساعت از كنار پاركينگ مصلاي امام خميني(ره) رد ميشوم و حجم زيادي از جمعيت را ميبينم. دو روز قبل آنقدر كار داشتم كه ترجيح دادم بدون كنجكاوي رد شوم و زودتر به كارهايم برسم اما امروز اين كنجكاوي دست از سرم برنميدارد. امروز كه كارم كمتر است ترجيح دادم به جاي استراحت بيشتر صبح زود تنها به اميد رسيدن به جواب اين سؤال كه «چرا اين چند روز پاركينگ مصلاي امام خميني(ره) شلوغ است؟» راهي اين محل شوم.
در نزديكترين جا پارك ميكنم و با ديدن جمعيت باز اختيارم را از دست ميدهم، به سرعت پياده ميشوم، در كمتر از يك دقيقه عرض خيابان بهشتي را طي ميكنم و خودم را به جمعيت ميرسانم. با ديدن اولين پارچه نوشته «محل اعزام زائران پياده به كربلا» به بخش مهمي از جواب سؤالهايم ميرسم. قدم كه داخل محوطه ميگذارم و مردم مختلف از هر سن و قشر را كه ميبينم تازه ميفهمم هنوز به هيچ جوابي نرسيدهام!
يك طرف مرد جواني با همسرش ايستاده و منتظر حركت است. با ديدن كالسكه تصور كردم از آن به عنوان سبد حمل بار استفاده كردهاند اما نزديك كه رفتم با كمال تعجب متوجه شدم نه! نوزادي در اين كالسكه است. باز به خودم اميد دادم كه حتماً خانم همراه شوهرش نميرود يا بچه را آوردهاند كه تا لحظه آخر كنارشان باشد اما زهي خيال باطل اين بچه آمده بود تا كوچكترين كربلايي سفر پياده اين كاروان شود.
آن طرفتر پيرمردي بود كه به زحمت ايستاده بود، ايستادني كه هيچ راستي در آن نبود؛ كمري خميده كه به زحمت با آن حركت ميكرد. به خودم گفتم «شما ديگه چرا؟!»
پيرزني با چادر مشكي كه آمده تا از زائران پر و پاقرص امسال باشد نقطه تعجب ديگر اين جمع است. هوا سرد است، من كه تا همين چند دقيقه پيش از بخاري ماشين لذت ميبردم و كلي پالتو و لباس پوشيدهام به زحمت نفس ميكشم حالا چطور اينها در اين سرماي هوا حتي خم به ابرويشان نميآورند؟
چشم باز كردم ديدم ماشينها وارد محوطه ميشوند و زمان دارد از دست ميرود، اينطور نميشود، بايد كاري كنم. پس طبق معمول هميشه در زمان كم دست به ضبط صوت بردم و راهي جمعيت شدم. تصميم گرفتم تا جايي كه زمان دارم با تكتك اين زائران همصحبت شوم تا درك كنم حس و حالي كه آنها دارند و من ندارم!
ميخواهم دخترم هم زينبي بزرگ شود
محمد حسيني، كارمند 30 ساله
اين بار سوم است كه توفيق نصيبم شده و با پاي پياده ميروم كربلا. سال اول وقتي رفتم مجرد بودم. برخلاف تصوري كه داشتم اصلاً سخت نبود يعني اگرچه فاصله از كرمانشاه تا كربلا را پياده رفتم اما هيچ سختي احساس نكردم فكر ميكنم خود امام حسين(ع) به زائرانش نظر لطف دارد و كمكشان ميكند. گاهي اوقات با خودم ميگويم من هم اگر مهمان عزيزي قرار باشد به منزلم بيايد و توان راه رفتن نداشته باشد ممكن است خودم دنبالش بروم و به منزلم بياورمش. مگر ميشود امام معصوم ببيند زائري از راه دور براي ديدنش شوق دارد و به كمكش نيايد؟
سال اول جمع دوستانه بود و رفقا در هر مسيري پيشنهادي داشتند كه كلي از آن سفر برايم خاطره باقي مانده است اما سال بعد ازدواج كرده بودم و نگران بودم مبادا با همه تلاشها و تحقيقهايي كه كردهام شريك زندگيام با اين پياده رفتن مخالف باشد كه خدا را شكر اينگونه نشد. همسرم از من بيشتر پايه بود! خودش رفت ثبت نام كرد، كوله، چرخ دستي و لوازم ضروري را خريد و خودش هم بساط سفر و اعزاممان را فراهم كرد.
اما امسال، امسال بيشتر از سال قبل نگران بودم چون امسال به لطف حضرت زينب(س) خدا فرزند دختري به ما داده كه دوست نداشتم به خاطر او از سفرم باز بمانم. از طرفي همسرم هم دلش با من بود، بچه شيرخواره را هم كه نميشود تنها گذاشت. با همسرم خيلي فكر كرديم. كلي با خودمان كلنجار رفتيم تا اينكه تصميم گرفتيم كودكمان را هم با خودمان همراه كنيم. بماند از اينكه با اين تصميم چقدر از سوي پدر و مادر خودم و همسرم سرزنش شديم اما با گفتن اينكه «ما خودمان پدر و مادرش هستيم و بيشتر از شما نگرانيم اما دوست داريم نازنين زينبمان از همين ابتداي زندگي كربلايي و زينبي بزرگ شود» توانستيم همه را راضي كنيم.
خدا را شكر كه همه اسباب لازم سفر با بچه را همسرم آورده البته مطمئنم اگر هم مشكلي پيش بيايد آنقدر مردم ساكن اين مسير مهربان و ايراني دوست هستند كه به راحتي رفعش ميكنيم. تنها ناراحتيام از سفر امسال اين است كه چون دخترم همراه ماست ديگر مطابق سالهاي گذشته نميتوانيم از كرمانشاه تا كربلا پياده برويم. امسال مجبوريم تا نجف با اتوبوس برويم و از آنجا فاصله تا كربلا را كه حدوداً سه روز است پياده طي كنيم.
دل كه برود مادر، دختر و همسر نميشناسد
مهيا واحدي، 25 ساله، دانشجوي كارشناسي ارشد ارتباطات
اول تأكيد كنم كه همه فاميل وقتي شنيدند امسال هم براي دومين بار ميخواهم همراه شوهرم پياده كربلا بروم تعجب كردند و وقتي شنيدند كه ميخواهم دخترم را هم با خودم ببرم به شدت در مقابلم جبهه گرفتند اما واقعاً نميدانم چه شد كه به دلم افتاد اگر واقعاً كربلايي هستم بايد امسال با داشتن كودك شيرخواره ثابتش كنم. سلامتي دخترم را بيمه حضرت زينب(س) كردم و تصميم گرفتم هرجور شده راهي شوم.
من معتقدم سرنوشت ما را كربلايي نوشتهاند وگرنه در اين سيستم و درگاه جايي نداشتيم. تا يادم ميآيد پدر و مادرم از آن دست مسلمانهايي بودند كه سرشان ميرفت پياده رفتن تا كربلا را از دست نميدادند البته بماند از اينكه چند سالي مجبور بودند دور مسافرت اربعين را به خطر ممنوعيت دولت سابق عراق خط بكشند اما بعد از آن ديگر به ياد ندارم كه قبل از اربعين پدر و مادرم در ايران باشند. اين خصلت به من، خواهرم و برادرم خود به خود منتقل شد. ميگويند بعضي خصلتها ژنتيكي است. من ميگويم كربلايي شدن و كربلايي ماندن هم بايد از خون منتقل شود.
مادرم عاشق امام حسين(ع) است، پدرم زندگياش برود سفر كربلا را از دست نميدهد. طبيعي است كه من هم كربلايي شوم و شوهري انتخاب كنم كه عاشق امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) باشد و بايد دخترم هم از همين عشق به امامان معصوم(ع) در گوشت و پوست و خونش جريان داشته باشد. اگر دل كسي عاشق شود و از كف برود ديگر فرقي نميكند زن باشي يا مرد، مادر باشي يا دختر.
خود صاحب خانه دعوتمان ميكند
رضا كشاورزي، 70 ساله
كربلا رفتن دليل نميخواهد! پياده كربلا رفتن آن هم قبل از اربعين كه ديگر اصلاً دليل نميخواهد و تعجبي ندارد. من تاجر زادهام. يادم ميآيد پدرم تاجر بود نه به آن ابهت كه فكرش را كني، نه. از همين كشورهاي دور و بر جنس وارد ايران ميكرد. يعني اصالت پدربزرگم ايرواني بود بعد بهخاطر يكسري سختگيريها به ايران مهاجرت كرده و در تبريز ساكن شده بود. همه تبريزيها عاشق ابوالفضل(ع) هستند.
ديدن مراسم محرم و عزاداري امام حسين(ع) در ايران باعث ميشود كه پدربزرگم مسلمان شود. اولين بار پدرم همراه پدربزرگم به عراق ميرود. از آن به بعد برنامه خريدش را از عراق طوري تنظيم ميكرد كه تذكره مرورش (گذرنامه) را درست قبل از اربعين بگيرد البته خودش تعريف ميكرد كه براي اين كار بايد كلي دم مسئولان را ميديد چون رفتن به عراق براي اربعين كلي دردسر داشته است. خلاصه اينكه پدربزرگ ارمني من در ايران مسلمان شده و خانوادهاش را هم هر سال با خودش به كربلا ميبرد. اين عشق از پدربزرگ به پدرم و از پدرم به من رسيد.
اين چهارمين بار است كه پياده از مسير ايلام به كربلا ميروم. سال قبل خاطرم است وقتي به كربلا رسيديم جمع جواناني كه در كاروان بودند پيش من آمدند و گفتند: حاجي ما را حلال كن. پرسيدم: چرا مگر شما چه كار كرديد؟ گفتند: ما اول سفر وقتي شما را ديديم همه با هم شرط بستيم كه شما به سلامت به كربلا نميرسيد اما امروز خودمان شرمنده شديم...
حق داشتند چنين فكري كنند. چون آن سال بعد از ايلام، نرسيده به دهلران تصميم گرفتيم براي كوتاه كردن مسير ميانبر بزنيم پس مجبور بوديم از مسير تپهاي به مهران حركت كنيم. در همين مسير من زمين خوردم و كاسه زانويم در رفت. به شدت پاي چپم درد ميكرد اما با خودم گفتم اينكه سالم بيايي و سالم برگردي هنر نيست، اصلاً اگر سالم برگردي انگار آمدهاي تفريح مگر تو براي تفريح ميروي كربلا!پس بايد وقت برگشت نشانهاي داشته باشي. شايد قسمت اين است اين كاسه شكسته زانو بزرگترين نشانه سفر امسالت باشد...
بعد از اين اتفاق برگشتم ديدم همه نگران من را نگاه ميكنند. با خودم فكر كردم من حق ندارم اين سفر را به كام بقيه تلخ كنم پس چفيه دور گردنم را درآوردم، به زحمت و با درد فراوان از يكي از بچهها خواستم قسمت شكسته شده را سرجايش نگه دارد، محكم چفيه را روي زانو بستم و بلند شدم. شايد معجزه بود چون اين زانو اگرچه درد داشت اما اول اينكه دردش به اندازه شكستگياش نبود دوم اينكه با چند آرامبخش ساده تا كربلا مدارا كرد.
خلاصه اين خاطره را گفتم تا ببينيد اگر ثبت نام ميكنيم، اگر ساك ميبنديم و بساط سفر آماده ميكنيم، اگر تا پاي اتوبوس ميآييم، اگر مرز را با پاي پياده رد ميكنيم و به كربلا ميرسيم همهاش خواست صاحب خانه است و بس و ما فقط از او خواستهايم كه دعوتمان كند او هم پذيرفته است.
دل پيش از جسم رفته ما كارهاي نيستيم
جواهر طاعتي، 65 ساله، خانهدار
شنيدي ميگويند كار دل است؟ نه از آن كار دلهايي كه جوانهاي امروزي ميگويند و با گفتن اين جمله خانوادهشان را مياندازند در چاه ازدواج اجباري! نه از اين كار دلها كه دل جلو ميرود و تو مسخ شده دنبالش ميروي. اين هم مثل همان كار دلهاست. انگار تاسوعا و عاشورا كه تمام ميشود شمارش معكوس اين سفر در ذهنم شروع ميشود. هر روز كه نزديكتر ميشود انگار حس شيريني مثل دلشوره اما لذتبخش به جانم ميافتد. خدا خدا ميكنم كه تا روز سفر زنده و سرحال باشم و سر قرار هر سالهام حاضر شوم. دوست ندارم وقتي دلم پيش از من رفته از آن جا بمانم يا خلف وعده كنم.
چند سالي است كه ديگر نوهها و بچهها اجازه نميدهند تنها بروم و هر سال يكي را همراهم راهي ميكنند. امسال هم قرار است نوه سومم همراهم بيايد. اين نوهام اولين بار است كه ميخواهد كربلا بيايد. مطمئنم از اين سفر لذت ميبرد و از اين پس خودش هم مثل بقيه نوهها اين موقع از سال قرار و مدار خودش را با آقا ميگذارد.
همه چيز اين سفر خوب است. نميخواهم از اين سفر يك جلوه رؤيايي يا آرماني بسازم. سفر سخت است چه رسد به اينكه بخواهي با پاي پياده بروي. مطمئناً ضعف داريم. كم خوابي اين مدت پيدا ميكنيم و حمل وسايل بسيار سخت است اما نكته مهمي كه خود من به آن پي بردم اين است كه با وجود همه اين سختيها و بدتر از اينها من از روزي كه ميروم تا روزي كه برگردم همه چيز بدنم از قند و چربي و فشار گرفته تا سلامتي پا و كمرم خوب است و من فكر ميكنم اين فقط و فقط به خاطر معجزه عشق به امام حسين (ع) است.
يعني من مسافر پاي پياده امسال كربلا هستم؟
حامد دهقان، 20 ساله، دانشجوي حقوق
من سال اولي است كه ميخواهم با پاي پياده كربلا بروم. راستش تعريف اين سفر و معنوياتش را از دوستانم بسيار شنيده بودم. شايد به همين خاطر بود كه امسال دلم راضي نشد به اينكه اربعين تهران باشم.
از عاشورا «قسمتت است و خود آقا طلبيده» شده جمله ورد زبانم. راستش را بخواهيد آنقدر پول نقد نداشتم كه بتوانم سفر كربلا بروم اما شنيدنيها از زبان بچهها باعث شده بود بدجور دلم هوايي شود. شب عاشورا در هيئتمان نشسته بودم كه يكي از بچهها گفت: آقايون يك نفر واسطه كارخير شده و قرار است هزينه رفتن تا نجف و برگشتن را بپردازد اما كساني كه دوست دارند همسفر باشند تا فردا شب وقت ثبتنام دارند. در پوست خود نميگنجيدم انگار درست همان چيزي كه انتظارش را داشتم خدا نصيبم كرده بود.
اتفاق مهمتر اين بود كه درست با دوستاني همسفر شدهام كه بيان خاطراتشان از سفر كربلا هميشه باعث حسرت خوردنم بود. از شب عاشورا دل در دلم نيست تا روزي كه زنگ زدند و اعلام كردند امروز زمان حركت است.
سه روز است كه خواب ندارم به همه چيز فكر كردهام جز مشكلات اين سفر. از ديشب تا امروز صبح حتي پلك روي پلك نگذاشتهام. مدام با خودم ميگويم يعني واقعاً من مسافر پاي پياده امسال كربلا هستم؟ يعني من ميتوانم ذرهاي از رنج پياده رفتن و زجر كشيدن و زخمي شدن پاهاي كودكان كاروان را احساس كنم؟ توكل برخودش...