درآمد: به شهادت اسناد، اكبر گودرزي بخش زيادي از مكتوبات تفسيري خويش را در دوران حضور در مدرسة چهلستون تهران به نگارش در آورده است. چند و چون حضور وي در آن مدرسه و دلايل اخراج او توسط مرحوم آيتالله حاج شيخ حسن سعيد تهراني، توليت آن حوزه، ما را بر آن داشت تا گفت و شنودي را در اين زمينه با فرزند آن مرحوم، حجتالاسلام محمود سعيد تهراني، مدير كتابخانة مسجد چهلستون و نيز امام جماعت اين مسجد داشته باشيم كه شرح آن در پي ميآيد.
از جمله نكات نمايان در انديشه و منش مرحوم آيتالله حاج شيخ حسن سعيد، حساسيتهاي وي نسبت به تأويل و تفسيرهاي نارواي ديني بود. همين ويژگي، ايشان را به موضوع مورد بحث اين شماره يادآور، يعني برنتابيدن حضور اكبر گودرزي در مدرسة چهلستون و اخراج او از اين حوزه پيوند ميدهد. مايليم از پيشينه اين دغدغه ايشان و نقطه آغاز آن، خاطرات شما را بشنويم.
در پاسخ سئوال شما بايد اشاره كنم كه ايشان در حول و حوش سي و پنج سالگي به دليل كسالتي كه داشتند و مجبور شدند عمل جراحي كنند، به اروپا رفتند و در آنجا با جوانان دانشجوي ايراني ملاقاتهائي داشتند. در آن ديدارها به اين نتيجه رسيدند كه وقتي به ايران برميگردند، با جوانان و بهويژه دانشجويان، در زمينه مقولههاي اعتقادي كار كنند. بازگشت ايشان به ايران، مصادف با تأسيس كتابخانه مسجد چهلستون شد. كارشان را از اين نقطه شروع كردند و دوستاني كه با ايشان بودند، كتابخانه را راهاندازي كردند. علت هم اين بود كه به قول امروزيها ميخواستند محلي براي توليد فكر و بررسي مسائل اسلامي ايجاد كنند. اين پايگاه را تأسيس و كارشان را شروع و بهتدريج با علمائي كه در تهران بودند، همكاري را آغاز كردند، از جمله مرحوم شهيد مطهري، مرحوم شهيد شيخ قاسم اسلامي و آقاي خزعلي كه در آن سالها در ماه رمضان در مسجد آميرزا موسي سخنراني ميكردند. يكي از كارهائي كه در آن زمان انجام دادند اين بود كه نشريهاي با عنوان «بررسي مسائل اسلامي از زبان جوانان» را منتشركردند. اين نشريه تا شش هفت شماره چاپ شد. جوانان سئوالاتي را كه در مورد مسائل اسلامي داشتند مطرح ميكردند و پاسخ آنها در كنار مطالبي از بزرگان چاپ ميشد. در آخرين شماره، مقاله مرحوم استاد مطهري بود كه به همين دليل جلوي انتشار آن را گرفتند.
ايشان تاكيد زيادي روي اصول اعتقادات داشتند. كتابهائي هم كه خود ايشان مينوشت، زمينههاي اعتقادي داشت. كار ديگري كه از همان زمان شروع كردند، ارتباط با جوانان ايراني در خارج كشور بود. شايد از جمله اولين كساني بودند كه كار در اين عرصه را شروع كردند، يعني كتابهاي مناسب را ميخريدند و هر كس كه ميآمد و ميگفت فرزندم در خارج تحصيل ميكند، آدرس ميگرفتند و اين كتابها را به صورت رايگان برايش پست ميكردند. يادم هست اينجا فهرستي وجود داشت و هفتهاي بيش از صد تا صد و پنجاه تا كتاب فرستاده ميشد. اين كارها را هم در اينجا خود جوانها ميكردند، مثلا كسي كه از خارج آمده بود و خودش از اين طريق كتاب دريافت كرده بود، ميآمد و مينشست و يك ساعت كار ميكرد و آدرسها را مينوشت و كتابها را پست ميكرد. فردا يكي ديگر ميآمد و همين كار را ميكرد. بسياري از جواناني كه در خارج بودند، به اين شكل با پدرم ارتباط داشتند.
درد ايشان، درد دين بود. ايشان بيمار بود، بيماريهاي زيادي داشت. در اين اواخر، يك روز از بازار آمد و خيس عرق بود. گفتم آقا! چرا به بازار ميرويد؟ چرا به مسجد ميرويد؟ گفت: اگر كار نكنم، بگو بايد بميرم. كسي كه نام امام زمان (عج) را ميخورد، بازنشستگي ندارد. بايد تا زماني كه زنده است كار كند، هر زمان هم مرد، مرده! ايشان دائما فكرش همين بود. يادم هست اين اواخر يك كاتب پيدا كرده بود كه مرد مسن و جا افتادهاي بود و در همسايگي ما زندگي ميكرد. چون چشم پدرم نميديد، ميگفت و ايشان مينوشت. حتي آخرين وصيتنامهاش را به ايشان املاء كرده بود. روزي كه ميخواستند به بيمارستان بروند و عمل كنند،يك روز قبلش اين آقا را صدا كرده و وصيتنامهاش را نوشته بود. اين آقا بعد از رحلت ايشان به ما گفت كه چنين چيزي هست. اگر اين آقا هم نبود، يك دستگاه ضبط صوت داشتند كه ميگذاشتند بالاي سرشان و شروع ميكردند كه بسماللهالرحمنالرحيم. الان در رختخواب خوابيدهام و حال ندارم بيرون بروم و امروز به نظرم رسيد كه خوب است درباره اين مسئله صحبت كنم. منظور اينكه هيچ وقت خود را فارغ از وظيفه ديني نميديدند و در هر شرايطي مقيد بودند كه به تكليف خود در واجهه با شبهات عمل كنند.
اسنادي كه از آيتالله سعيد منتشر شده نشان ميدهد كه ايشان در عرصه مبارزات سياسي صاحبنظر و سابقه بود و با امام هم آشنائي ديرين داشت، از اين ارتباط چه خاطراتي داريد؟
در مورد مسائل سياسي ايشان بايد بگويم كه در سالهاي 41 و 42، ايشان به دليل تعقيب شديد ساواك، فراري بود و در همان وضعيت هم وصيتنامهاي را نوشت كه خواندني است. خاطرات ايشان در اين موضوع موجود است. يادم هست در سال 49 يا 50 كه مادر ايشان فوت كرده بود، جنازه را به نجف بردند تا در حرم حضرت علي(ع) دفن كنند. من آنجا بودم. آن شب امام كه طبق معمول به حرم ميآمدند، سر مزار مادربزرگم تشريف آوردند و طلب مغفرت كردند. برخي به من گفتند: «شعرهائي را كه در تهران در وصف آقا مي خواندي، اينجا هم بخوان.» هفت هشت ده سال بيشتر نداشتم.
حاج آقا با امام رابطه خيلي خوبي داشت. حتي تا اين اواخر جزو معدود افرادي بود كه براي ديدار امام ميرفت، بدون تشريفات و معطلي نزد ايشان ميرفت. يادم هست كه در مورد اجازه، حاج آقا ميگفت چيزي كه امام براي من نوشتهاند، براي شاگردان خودشان ننوشتهاند، درحالي كه حاج آقا شاگرد امام نبودند. رابطه ايشان با امام به دليل روابط عمومي و كارهائي بود كه ميكردند. روابط پدرم با اكثر علما خيلي خوب بود. همه ميدانستند كه ايشان هيچ كاري را براي خودش نميكند، بلكه بر اساس اعتقاداتش حركت ميكند.

بله، اگر نامههائي را كه حضرت امام به پدرم نوشتهاند، مطالعه كنيد، عمدتاً ميبينيد كه نوشتهاند آيتالله والد را سلام برسانيد و تفقد كردهاند. امام به هر كسي آيتالله نميگفتند. اصل دستخطها و نامهها هست. ما عموئي داشتيم به اسم حاج آقا علي كه با اينكه سنش با امام تفاوت داشت، اما در دورهاي از كودكي با ايشان همبازي بودند. در اين نامهها امام اشاره دارند كه به اخويتان حاج علي آقا سلام برسانيد.
پدر من در قم، يك دوره كوتاه مقدمات خوانده و در نوجواني و جواني به نجف رفته بودند. پدرشان، مرحوم آيتالله حاج ميرزا عبدالله، مدتي از مسجد چهلستون تهران به قم رفت، چون علاقه شديدي به مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري داشت. در آن دوره اگر اشتباه نكنم كسي كه در اين مسجد نماز ميخواند، پدر بزرگ همين آقايان مسجد جامعي بود.
پدر من يك مدت طولاني در نجف تحصيل كرد و همواره از استادش مرحوم حاج شيخ حسين حلي ياد مي كرد. درس مرحوم آقاي خوئي هم ميرفت. مرحوم پدرم در آنجا هم اهل سياست و مبارزات سياسي بود. يادم هست با مرحوم آقاي حكيم خيلي خوب بود. ميدانيد كه آقاي حكيم به شدت نسبت به فعاليتهاي فرهنگي و اجتماعي و در اواخر عمر، سياسي اهتمام داشتند. آخرين باري كه پدرم به نجف رفت، يادم هست كه با آقاي حكيم ملاقات كرد و از آن به بعد بود كه ورود پدر من به نجف ممنوع شد. خانه آقاي حكيم محاصره بود و كسي را راه نميدادند و من و پدرم به خانه ايشان رفتيم. تفاوتي آيتالله حكيم با ديگران اين بود كه كسي دفتر ايشان را اداره نميكرد و خودشان كارها را انجام ميدادند. يادم هست وقتي آقاي حكيم به مكه رفتند و برگشتند، من و پدرم براي استقبال از ايشان به بغداد رفتيم. فكر ميكنم عكسهاي مسجد چهلستون بعد از فوت آقاي حكيم هم هست كه پدرم دارد سياهي ميزند. ايشان رابطهاش با اكثر مراجع خيلي خوب بود.
از سرفصل هاي شاخص مبارزات انقلاب در تهران، مراسم ترحيم مرحوم آيتالله حاج ميرزا عبدالله تهراني در مسجد چهلستون بازار تهران است كه مرحوم آقاي فلسفي به منبر رفت و به توهينهاي آن دو سناتور به امام اعتراض كرد. اين سخنراني بازتاب گستردهاي داشت، هم آقاي فلسفي را ممنوعالمنبر كردند و هم آن ختم در تاريخ ماند.
مرحوم آميرزا عبدالله در دي سال 50 فوت كرد. والده آقا در سال 48 و با مرحوم آميرزا علي، يعني پدر بزرگ مادري من، با يكي دو ماه فاصله فوت كرد. در سال 50 رژيم بعثي عراق به طلبههاي ايراني در عراق خيلي سخت گرفت و آنها را خيلي اذيت و اخراج كرد. به مرحوم آقاي فلسفي گفتند در مسجد سيد عزيزالله منبر برود و درباره اين قضيه صحبت كند. راديو اين سخنراني را پخش كرد و در مورد ايشان شائبههائي را درست كردند، چون به رژيم عراق حمله كرده بود و بعضيها اين را دفاع از رژيم ايران تفسير كرده بودند، البته در منبر ايشان چنين رويكردي وجود نداشت.
اين گذشت و فوت مرحوم آميرزا عبدالله پيش آمد. براي ختم علما، معمولا واعظ اول شهر را دعوت ميكردند كه در آن موقع مرحوم آقاي فلسفي بود. يادم هست كه پدرم به آقاي فلسفي زنگ زد و ايشان هم چون آن قضايا پيش آمده بود، استقبال كرد. مرحوم آميرزا عبدالله شخصيتي وجيهالملله و شناختهشده بود و به همين دليل بسياري از دولتمردان به مجلس ترحيم ايشان آمده بودند، هم شبستان و هم حياط مسجد پر از جمعيت بود. آقاي فلسفي هم كه در سخنراني استاد بود و منبرش حدود 90 دقيقه طول كشيد. صحبت را شروع كرد و بحث را كشيد به اينكه كه من ميخواهم از شخصيتي اسم ببرم و وقتي اسم را بردم، شما بايد صلوات بفرستيد. بعد شروع كرد به توضيح دادن ماجراي توهين آن دو سناتور به مرحوم امام و از ايشان اسم برد. آنجا بود كه صلوات براي امام به شكل رسمي جا افتاد.
دولتمردان از ترسشان بهتدريج مجلس را ترك كردند. البته آن منبر، منبر آخر آقاي فلسفي نبود، ولي پس از آن منبر، در تيررس قرار گرفت. آقاي فلسفي پس از آن مجلس، در دهه اول ذيحجه، در مسجد چهلستون شبها منبر ميرفت. پدرم دعوتشان كرده بود. ايشان آمد و شب اول منبرش مصادف شد با رفتن شاه به اروپا و دانشجويان مطابق معمول گوجه فرنگي و تخم مرغ گنديده به طرفش پرت كرده بودند. آقاي فلسفي منبر رفت و بحث رمي جمرات را پيش كشيد و گفت: «خدا كه نميتوانست به مردم بگويد تخم مرغ گنديده و گوجه فرنگي بزنيد، لذا فرمود سنگ بزنيد.» آن شب گذشت و يكي دو شب بعد در كنار پدرم نشسته بودم كه آقائي آمد و گفت: «آقاي فلسفي سلام رسانده و گفتهاند كه من ديگر نميتوانم به منبر بروم.» اين در ذهن من مانده كه منبر آن شب، آخرين منبري بود كه آقاي فسلفي پيش از انقلاب رفت.
اين منبرها چه عواقبي براي پدرتان داشت، چون ايشان آقاي فلسفي را دعوت كرده بودند.
پدرم چون مطرح و پرنفوذ بود، اينها نميتوانستند خيلي ايشان را اذيت كنند. اذيتهاي موردي ميكردند، ولي نميتوانستند دستگيرشان كنند. حتي در زمان انقلاب يك شب به خانه ما ريختند و پدرم را گرفتند و بردند، ولي فردا صبح آزادشان كردند. اذيتهايشان مثلا اينطور بود كه نميگذاشتند كتابهاي ايشان چاپ شود. آقا كتابهائي را كه چاپ ميكرد، هيچ كدام مجوز رسمي نداشت!
بپردازيم به بخش اصلي گفت و گو. اكبر گودرزي بعد از اخراج از قم، به اينجا ميآيد و طلبه ميشود. آيتالله سعيد از كي نسبت به او حساس شدند؟
مرحوم پدرم به طلبهپروري و طلبهها خيلي علاقه داشتند و هر كس كه ميگفت ميخواهم طلبه بشوم، بسيار استقبال ميكردند و سعي داشتند به هر شكل كه ميتوانند كمك كنند. ايشان سعي داشت ذي طلبگي را در ميان طلاب پرورش بدهد. نحوه آشنائي پدرم با گودرزي را نميدانم. آن طور كه بعدها از بعضي از دوستان شنيدم گودرزي اول پيش مرحوم آقاي مجتهدي ميرود و ايشان تحويلش نميگيرد و بيرونش ميكند و بعد به اينجا ميآيد. شايد مرحوم پدر فكر ميكرده بايد جوري برخورد كند كه او از مجموعة روحانيت، سرخورده نشود، لذا قبولش ميكند؛ منتهي فكر نميكنم بودنش در اينجا حتي به يك سال هم كشيد. به قول خودش خيلي هم رياضت ميكشيد و به خودش سختي ميداد، ولي از لحاظ تفكر، وقتي پدر ما فهميد ديدگاههاي ناسالمي به ذهن او رسوخ كرده و دنبال تفكرات دكتر شريعتي است، اختلاف به وجود آمد و بعد هم به او گفتند به سلامت!
ظاهراً آيتالله سعيد برايش وقت زيادي گذاشته و با او در بارة موضوعات مختلف صحبت هم كرده بودند.
آقا به اين سادگيها طلبهاي را رد نميكرد و سعه صدر زيادي داشت. با افراد صحبت ميكرد، دليل ميآورد، بحث ميكرد تا وقتي كه متوجه ميشد روي مخاطب اثر ندارد و آن وقت ميگفت به سلامت! به اين آسانيها از كسي قطع اميد يا او را طرد نميكرد. اينجا خيلي از افراد ميآمدند. بعضيها درباره ديگران حرف ميزدند. آقا ميگفت حرفهايت را زدي، حالا بنشين و گوش كن! دوست نداشت افراد به سادگي همديگر را خراب كنند. آقاي شبيري و آقاي حاج سيد جوادي هم خيلي سعي كردند ذهن گودرزي را روشن كنند، ولي او مسيري را گرفته بود و ميرفت و آخر سر هم مرحوم پدرم ناچار شد عذر او را بخواهد. بعد از اينكه از اينجا رفت، نميدانم كجا رفت، ولي همين قدر ميدانم كه در اينجا هم زياد نبود.
بر خي ادعا كردهاند نظر منفي گودرزي نسبت به آيتالله سعيد از آنجا پيدا شد كه آقاي سعيد كتابهاي دكتر شريعتي را ميخريد و به اتفاق طلاب مدرسه، ميبرد تا در بيابان چال ميكند!
نه، مطلقاً دروغ است. ايشان در برابر تمامي اصحاب بدعت فقط برخورد فكري مي كرد، كتاب مي نوشت و يا كتابهاي ديگران را منتشر ميكرد. انتشارات مدرسه چهلستون شاهد اين مدعاست. ايشان افكار و كتابهاي دكتر شريعتي را قبول نداشت و هيچ رقم تبليغي هم دربارهشان نميكرد. اين يك نكته مسلم است و همه هم ميدانند. تنها كاري كه آقا ميكرد اين بود كه كتابهاي مرحوم آشيخ قاسم اسلامي را ميگرفت و در اينجا توزيع ميكرد، يعني از ايشان به هر شكل ممكن حمايت و حتي در نوشتن مطالب كمك ميكرد.
رويكرد فرهنگي در برابر عناصر بدعتگذار در خاندان ما سابقه دارد. پدر بزرگم مرحوم آميرزا عبدالله هم شيوهاش همين بود. چند روز پيش اين خاطره را شنيدم. ظاهراً در زمان آميرزا عبدالله، يكي از آقايان شروع به بافتن لاطائلاتي ميكند. مرحوم آشيخ محمد حلبي سراغ ايشان ميآيد و چون ميخواسته به كربلا برود و گذرنامه ميخواهد. ميروند و گذرنامه را ميگيرند و آقا ميپرسد: «كجا ميروي؟» ميگويد: «كربلا.» ميپرسد: «كربلا براي چه ميروي؟ فلاني دارد لاطائلاتي را به هم ميبافد. بيا جواب اين را بده. الان رفتن تو به كربلا چه دردي را دوا ميكند؟ من كارت را انجام دادم كه نگويي كاري را كه از دستم برميآمد، نكردم. آمدم و گذرنامهات را گرفتم، ولي اصل اين كار است. كربلا را هميشه ميتواني بروي.» در مورد گودرزي هم مرحوم پدرم هركاري كه از دستش برميآمد كرد كه به انحراف كشيده نشود، ولي وقتي ديد خودش هيچ انگيزهاي براي فهميدن ندارد، چارهاي جز اخراج او نديد.
آيا ايشان درباره گودرزي با شما حرفي زده بودند؟
آقا درباره افراد مطلقاً بدگوئي نميكرد. ممكن بود بگويد من اعتقادات فلاني را قبول ندارم، ولي شخصيتش طوري نبود كه درباره كسي حرف بزند. حتي اگر كسي با آقا برخور نادرستي هم ميكرد، حرفي از ايشان نميشنيديد. اصلا در اين واديها نبود. آدمهاي معمولي كوچه و بازار گاهي نزد مرحوم پدرم خيلي حرفها را ميزدند، تمام كه ميشد ميگفت: خب! دلت خالي شد؟ به سلامت! من هرگز نديدم بگويد كه چرا فلاني با من چنين برخوردي كرد.
رفتارهاي گودرزي در مدرسه براي آيتالله سعيد شكبرانگيز نبود؟ چون ظاهراً او عادت داشته درها را به روي خودش ببندد و دائما بنشيند و بنويسد.
قدر مسلم اينكه گودرزي در اينجا درس نخوانده، بلكه تنها براي مدتي در اينجا اتراق كرده! دليلش هم اين است كه آقا به دليل برخوردي كه با او شده بود، فكر ميكرد شايد بشود با ملايمت و مدارا، جذبش كرد. آقا برخورد اخلاقي با او كرد، تلاشش را هم كرد، ولي جواب نگرفت. درس نميخواند، بلكه فقط مطالعه ميكرد و مينوشت، آن هم چيزهائي كه محصول ذوقياتش بود. بالاخره هم آقا كه ديد اين اهل درس خواندن نيست، گفت ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان! اينجا در واقع پناهش داده بودند. فكر نميكنم حتي يك جلسه هم اينجا درس خوانده باشد.
علل حساسيت آيتالله سعيد نسبت به دكتر شريعتي و همدلي با كساني كه اين حساسيت را داشتند، از جمله مرحوم شيخ قاسم اسلامي و در نگاهي كليتر، مرحوم شهيد مطهري چه بود؟
آقا براي روحانيت حرمت ويژهاي قائل بود و برنميتافت كه كسي به سادگي به ساحت روحانيت توهين كند. ميگفت هيچ كس نگفته روحانيون همگي معصوم هستند و اشتباه نميكنند، ولي اين طور نيست كه ما بتوانيم خيلي راحت، همه يا اكثريت آنها را زير سئوال ببريم. اين برايش خيلي مهم بود و به خاطر حملات دكتر شريعتي به روحانيون بود كه او را به كلي كنار گذاشت. اينكه دكتر شريعتي در تمام زمينهها چه اعتقاداتي دارد، به اين قضيه كاري نداشت، ولي روي مقولة روحانيت و شيوه برخورد شريعتي با آن، بسيار حساس بود، به همين دليل با مرحوم حاج شيخ قاسم اسلامي و شهيد مطهري انس داشت و در مسئله نشريه جوانان خيلي با آقاي مطهري كار كرد، ولي چون متاسفانه جلوي آن را گرفتند، بقيهاش انجام نشد. ديدگاه مرحوم آقا نسبت به روحانيت نگاه ويژهاي بود. گودرزي هم با علم به نگاه رأفتآميز پدرم به طلاب بود كه به اينجا آمد؛ يعني ميدانست كه ايشان به اهل علم پناه ميدهد و حمايتشان ميكند. او اگر نميگفت كه ميخواهد طلبه شود، اصلا آقا او راهش نميداد.
از ارتباط آيتالله سعيد و آيت الله حاج شيخ قاسم اسلامي چه خاطراتي داريد؟
يادم هست كه در زمينه مبارزه با بدعتها و انحرافات، خيلي با حاج شيخ قاسم اسلامي همدلي ميكرد و از حق نگذريم كه از اين و آن خيلي هم حرف شنيد، چون خيليها شريعتي را سمبل مبارزه ميدانستند و اگر كسي با او مخالفت ميكرد، انواع و اقسام تهمتها را بايد متحمل ميشد و آقا در اين زمينه خيلي ضربه خورد، ولي كاري به اين كارها نداشت و به اعتقادي كه داشت عمل ميكرد. شايد بشود گفت در آن زمان تنها كسي كه تا اين حد از مرحوم حاج شيخ قاسم دفاع ميكرد، آقا بود. ايشان همواره كتابهاي مرحوم اسلامي را ميخريد و به رايگان به اهل علم و تحقيق ميداد. در آن ايام بخشي از ويترين كتابخانه مسجد مملو از آثار آقاي اسلامي بود. حسن بزرگي كه مرحوم آميرزا عبدالله، پدر بزرگم و مرحوم پدرم داشتند و ما نداريم اين است كه واقعا دنيا را دوست نداشتند. در زمان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري يك كسي از كرمانشاه ميآيد و همه اموالش را به آميرزا عبدالله ميبخشد. ايشان همان جا همه آن اموال را وقف ميكند و خود طرف را هم مامور اداره موقوفات ميكند. در اين زمان شما چنين كسي را پيدا كنيد. ايشان تا زماني هم كه فوت كرد از خودش خانه نداشت و در خانه مرحوم پدر ما زندگي ميكرد.
آقا در مورد حاج شيخ قاسم اسلامي خيلي حرف شنيد. البته رابطه پدرم با آقاياني هم كه نگاه منفي به شريعتي نداشتند، از جمله شهيد مفتح خيلي خوب بود. يادم هست كه شهيد مفتح به اينجا ميآمد. مقام معظم رهبري هم اينجا ميآمدند، البته يكي از دلايل آن، اين بود كه دوستشان آقاي شبيري اينجا بودند. آشيخ قاسم در جامعه روحانيت، وجهه پدر مرا نداشت و لذا پدر ما واقعاً سپر بلاي ايشان شده بود.
پس از شروع ترورها توسط فرقان، واكنش آيتالله سعيد نسبت به كارهاي آنها چه بود؟
يك روز فهرستي آوردند كه اسم مرحوم آقا هم در آن بود و كارشان به آنجا نكشيد. البته در همان روزها عده اي تصميم گرفتند از ايشان حفاظت كنند. چند روزي هم اين كار را كردند، اما پدر در نهايت عذرشان را خواست و به شوخي گفت: «حضور شما تروريست ها را بيشتر تحريك ميكند! بهتر است برويد».
البته گودرزي خصومت شخصي هم با آيتالله سعيد داشت.
خدا آخر و عاقبت انسان را ختم به خير كند. من نميدانم چرا اينطور فكر ميكرده، چون آقا نهايت همراهي را با او كرد.
پس از ترور شهيد اسلامي، واكنش پدرتان چه بود؟
مرحوم آقا، آقاي اسلامي را بينهايت دوست داشت. در مسجد چهلستون مجلس فاتحهاي هم گرفت، اما اينكه درباره ايشان صحبت خاصي كرده باشد، يادم نميآيد.