اين امر مهم نيز مانند ساير امور با گذر زمان دستخوش تغيير و تحول بسياري شده كه با مقايسهاي اجمالي به نظر ميرسد در برخي موارد اين تغييرات خوشايند افراد، خانواده و حتي جامعه نيست.
تفريحات و سرگرميهايي كه چند سال پيش در جامعه و بين افراد رواج داشت دلنشينتر و سالمتر بود و صد البته صميميت بين افراد را بيشتر كرده و چه بسا بر مهارتهايي مانند روابط اجتماعي و تواناييهاي فردي و... نيز ميافزود.
آن روزها ما بچهها، حوصلهمان كه سر ميرفت كافي بود به آرامي از پنجره بزرگ اتاقي كه به كوچه باز ميشد نگاهي بيندازيم، انگار همه بچهها با هم دچار بيحوصلگي ميشدند، همه سرها از پنجره بيرون ميآمد يك لبخند كافي بود كه به هم بگوييم: «وقت بازيه!»
زوووووووو
چه شور و حالي بود! همه به سرعت به كوچه ميرفتيم و ياركشي ميكرديم و گاهي سر اينكه مثلاً فلاني در گروه چه كسي بازي كند كلي با هم چك و چانه ميزديم، بعد هم با گردو شكستم! گروه اول را انتخاب ميكرديم. يادم است بازي «زو» و «گانيه» خيلي طرفدار داشت و كشبازي هم از بازيهاي هيجاني دختر بچهها بود! زو كه بازي ميكرديم كلي ذوق داشتيم كه زودتر برنده شويم و خودمان به زمين برويم. گاهي وسط بازي سر يك اشتباه كوچك آنقدر ميخنديديم كه از چشمانمان اشك سرازير ميشد. بعضي از بچه اهل جرزني هم بودند اما خب زود دستشان رو ميشد. گاهي از هم دلخور ميشديم اما اصلاً طاقت قهر و دوري از هم را نداشتيم.
حوصلهمان كه سر ميرفت با اجازه بزرگترهايمان خانه يكي جمع ميشديم يا فرش كوچكي گوشه ديوار يا حياط خانه يكي از بچهها ميانداختيم و براي عروسكهايمان كلي لباس ميدوختيم.
خالهبازيهايمان مثال زدني بود! از آنجا كه هزار ماشاءالله تعدادمان زياد بود به ترتيب سن داراي مقامهاي خانوادگي مثل پدر، مادر، خاله، عمو و... ميشديم. همه با هم تصميم ميگرفتيم كه مثلاً غذايمان پلو و مرغ باشد آن وقت هركس از خانهاش مشتي برنج و تكهاي گوشت مرغ ميآورد و مادر خانواده روي پيكنيك كوچكي با احتياط غذا ميپخت. از آنجا كه آن غذا از انواع مختلف برنج و مرغ تهيه شده بود خيلي عالي نبود اما آنقدر به ما مزه ميداد كه انگار بهترين غذاي دنيا را ميخورديم. آخر بازي هم همگي با هم وسايل را جمع كرده و خاطرات خوب آن روز را در ذهنمان مرور ميكرديم.
با هم قرآن ميخوانديم
حوصلهمان كه سر ميرفت همه با هم خانه آقاي محمدي جمع ميشديم، حسين پسر خاله حسن و نرگس كه آن روزها 17 سال بيشتر نداشت، حافظ قرآن بود. او با كلي ذوق و شوق به همه دخترها و پسرها قرائت قرآن ياد ميداد. خيلي خوب بود! روخواني ميكرديم و اشكالاتمان برطرف ميشد و كلي براي بهتر خواندن و بهتر يادگرفتن و حفظ سورههاي قرآني با هم رقابت ميكرديم.
برف بازي با لبوي داغ
زمستان كه ميشد با لباسهاي گرم به كوچه ميرفتيم و مسابقه ساخت آدم برفي ميگذاشتيم. گاهي آدمبرفيهايمان از خودمان بزرگتر ميشدند و براي درست كردن سر و صورت آنها مجبور ميشديم زير پايمان صندلي بگذاريم! آدم برفي را جايي ميساختيم كه ديرتر آب شود و كلي با او بازي ميكرديم. گاهي از برف ديوار ميساختيم و با گلولههاي برفي همديگر را نشانه ميگرفتيم. بعضاً در طول بازي مجبور ميشديم چند بار به خانه برويم و لباسهايمان را عوض كنيم و كنار علاءالدين خودمان را گرم كنيم و دوباره به بازي برگرديم. آخر بازي هم مادر يكي از بچهها، همه ما را ميهمان يك ليوان شير گرم، شلغم يا لبوي داغ ميكرد كه مزهاش هنوز هم زير دندان كودكي جا مانده است!
راه رفتن روي برفهاي بكر و دست نخورده شيرينترين لحظههاي زمستاني ما بود. مدرسه ما با بخاريهاي نفتي گرم ميشد اما با برف و سرماي كم هم تعطيل نميشد و ما عاشق كلاس و مدرسه و همان بخاري نفتي استانداردش بوديم. گاهي كه برف زياد بود و مدرسه تعطيل ميشد و نميشد به كوچه برويم با برخي دوستان در يكي از خانهها يه قل دو قل بازي ميكرديم، اسم فاميل و نقطه خط هم از بازيهاي مورد علاقهمان بود.
حوصلهمان سر نميرود
حالا كه چشم باز ميكني اول اينكه پدر و مادرها آنقدر كلاسهاي مختلفي دور و بر بچههايشان ريختهاند كه گاهي اصلاً فرصتي براي سر رفتن حوصله پيدا نميشود! اوقات فراغت هم آنقدر كم است كه در لابهلاي زمان گم ميشود. تازه اگر هم باشد با بازيهاي رايانهاي و موبايل پُر ميشود. اين روزها بچهها آنقدر در صفحه مانيتور زل ميزنند كه از چشمانشان اشك ميآيد! آنقدر سراغ بازيهاي رايانهاي ميروند كه گاهي در عالم خواب هم با طرف مقابلشان مبارزه ميكنند.
اين روزها همسايهها هم يكديگر را نميبينند و نميشناسند چه برسد به بچههايشان!
اين روزها تا هوا كمي سرد ميشود، مدرسهها تعطيل ميشود و همه در خانه مينشينند و وسايل گرمايشي را تا آخر زياد ميكنند. اين روزها كسي حوصله كسي را ندارد. از دور همنشينيهاي ساده و خودماني هم خبري نيست. با اينكه خانههاي بزرگي كه در آنها فقط يك يا دو خانواده زندگي ميكردند تبديل به ساختمانهاي بزرگ 10 واحد به بالا شدهاند و تعداد خانوارها زياد شده اما ديگر از صميمت خبري نيست.
حالا كسي جرئت نميكند فرزندش را به تنهايي تا سر كوچه بفرستد چه برسد به اينكه با همسالانش بازي كند!
نميدانم چرا اعصاب مردم هم ضعيف شده. حالا اگر بچهها هم بخواهند با هم بازي كنند پدر و مادرها نميگذارند و سر مسائل كوچك به هم ميپرند و يقه هم را ميگيرند.
اين روزها، مدل كارتونهاي تلويزيوني هم عوض شده! اين روزها بعضي پدر و مادرها آنقدر سرگرم كار و تفريح خودشان هستند كه از بچههايشان غافل ميشوند و حتي دوستان آنها را نميشناسند.
اين روزها صميميت بين پدر و مادر و فرزندان هم كمرنگ شده و چه بسا بعضي از بچهها به دنبال گوشي شنوا و سنگ صبوري هميشگي، آيندهشان را تباه ميكنند.
اين روزها بعضي بازيها و شوخيها جدي ميشود سرنوشتمان را تحت تأثير قرار ميدهد و كار دستمان ميدهد.