هفتمين جشنواره بينالمللي فيلم مستند ايران (سينما حقيقت) از روز سهشنبه در سينما فلسطين تهران آغاز به كار كرده است و روز گذشته چهارمين روز خود را پشت سر گذاشت. نگاه كوتاهي به برخي از فيلمهاي مستند به نمايش درآمده در روز چهارم جشنواره داريم.
يك سوژه جسورانه
خون مردگي (محمد كارت): با وجود امكانات جديد مستندسازي بسياري از كارهاي بسيار سخت به سادگي آب خوردن شده است. گرفتن تصاوير زير آب كه چند سال پيش آرزوي هر فيلمسازي بود، با دوربين جديد ورزشي گوپرو به سادگي امكانپذير است و فيلمساز به خوبي از اين امكان استفاده كرده است. نماهاي زير آب فيلم كه آب را به مثابه نمادي از پاكي و يكرنگي و در برخي سكانسها نماد غرق شدن گرفته، بسيار خوب از كار درآمده است. سوژه نيز جسورانه و بسيار متفاوت است؛ زندگي چند لات و چاقوكش شيرازي و مشكلات و دردهاي روزمرهشان. البته در پرداخت مستند نواقصي هم وجود دارد. مستندساز به هر سوژه، سكانس، مفهوم يا لوكيشن نوكي زده و زود خارج شده است. از جمله اين مفاهيم ناقص، رابطه اصغر و پسرش، بيرون كردن اصغر از گروه تعزيهخوان، روند تحول تدريجي اصغر و... است. اگر روند تدريجي تحول شخصيت اصغر كاملتر به تصوير كشيده ميشد و نقاط تمايز شخصيتي او با بقيه لاتها بيشتر به نمايش درميآمد، شايد روزنهاي از اميد نيز بهروي او و تماشاگر ميشد. اما اصغر به طور نسبي معلق رها ميشود. به عنوان يك نظر شخصي خيلي دوست داشتم آن جمله ابتداي فيلم را كه يكي از لاتها درباره عالمها و جاهلها ميگفت، بسط بيشتري پيدا ميكرد. البته نبايد از اين نكته گذشت كه «خونمردگي» مستندي جدي، با سوژهاي متفاوت و قابل تأمل و نقد و بررسي بيشتر است.
زيبا و بسيار متفاوت
لبيك (وحيد اميرخاني): يكي از متفاوتترين مستندهايي كه درباره پيادهروي اربعين عراق ديده بودم، اين كار بود؛ مستندي كه گروه فيلمساز براي هر پلانش برنامهريزي مشخصي داشتهاند. يك مستند محض كه فقط با تصوير، موسيقي، افكت و آوا به پيش ميرود؛ گونهاي جذاب و كمديده شده در سينماي ايران. اين مستند ميتواند لااقل در بخش تصويربرداري نامزد جايزه جشنواره باشد. تصاوير فيلم بسيار جذاب، بديع و چشمنواز است و توانسته تا حد بسياري حق مطلب را درباره اين واقعه عظيم انساني ادا كند. البته براي روايت بزرگترين اجتماع شيعيان جهان اين كار بيشتر به مثابه يك يادبود يا دريچهاي براي معرفي و جلب نظر به حساب ميآيد و احتياج به كارهاي عميقتر و متفاوتتري نيز هست.
سياهِ سياهنما
كمي بالاتر (لقمان خالدي): كمكاريهاي بچههاي انقلاب در ژانر سينماي اجتماعي به حدي واضح است كه دائم بايد نگاه سياه روشنفكري به جامعه ايران اسلامي را ببينيم و حرص بخوريم. «كمي بالاتر» با اين جمله شروع ميشود. شهريار، كارگر شهرداري عشق نويسندگي فيلم به كارگردان ميگويد: «به من كمك ميكنين، يه كمي بيام بالاتر؟»
نگاه بالا به پايين، تهراني به شهرستاني، غني به فقير، باسواد به بيسواد و ترحمآميز اين جملات به تدريج در همه فيلم جاري ميشود. ما در سراسر فيلم از شخصيت شهريار جز يأس و نااميدي، حسرت، افسردگي، پوچي و... نميبينيم. حتي به نظر من در جايي كه شهريار از خدا ياد ميكند، پردازش چنان است كه مخالفت با تقدير از آن برداشت ميشود.
فيلم برخلاف واقعيت همه درها را به روي شهريار ميبندد. يقين دارم در اين چند روز تصويربرداري، خانواده شهريار لحظاتي متفاوت با اينهايي كه در فيلم ميبينيم، داشتهاند كه كارگردان چشم بر آنها پوشيده است. البته فيلم نكات ريز ديگري مثل تكرار چندباره همسر شهريار بر اجباري بودن بچهدارشدن يا سركشي بيحياي دوربين به داخل اتاق پرو و نشان دادن دعواي زن و شوهر هم دارد كه فعلاً از آن ميگذريم.