کد خبر: 624846
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۱
محمد حسين جعفريان

ديروز يك جوان تاجيك را ديدم كه اعجوبه‌اي بود براي خودش. مي‌گفت: چند ماه پيش به نيت آشنايي بيشتر با اوضاع مسلمين از خانمانش در «منطقه قباديان» تاجيكستان بار سفر بسته و كشور به كشور و شهر به شهر پيش آمده تا آنكه در تهران به تعبير تاجيك‌ها با من «واخورده» [رو در رو شده] بود. او ابتدا تمام كشورهاي همسايه تاجيكستان و منطقه آسياي مركزي را با فراغ بال گشته بود، از «قرقيزستان» و «ازبكستان» تا «تركمنستان» و «قزاقستان». سپس به منطقه قفقاز و بعد از آن به روسيه و شهر مسكو رفته بود. خاطرات حيرت‌آوري از اين سفرهاي شيرين داشت. از آن جمله مسلمان كردن پنج جوان روس در مركزي اسلامي در مسكو. تمام اينها در حالي است كه هنوز 30 ساله نشده، اما حافظ كل قرآن است و به چهار، پنج زبان زنده دنيا تسلط خوبي دارد.

چنان از توكل سخن مي‌گفت كه حسادت مرا برانگيخت. نقل مي‌كرد در سن‌پترزبورگ يا مسكو، به هموطني برخورده كه در دعوايي مجروح شده و سپس به سفارت كشورش رفته تا اسباب درمان و نجات وي از مرگ را فراهم و راهي كشورش كند، اما با وجود بارها پيگيري نمي‌تواند سفير را ببيند و بعد از بارها مراجعه، عاقبت يك كارمند سفارت دقايقي تلفني حاضر مي‌شود با وي صحبت كند و نتيجه اما هيچ. مي‌گفت ديگر تاب نياوردم. همان اندك پول باقيمانده را صرف درمان آن مسلمان كردم و بعد بليتي برايش خريدم و راهي تاجيكستانش كردم. حالا مانده بودم با جيب خالي در روسيه و سفري ناتمام. نقل مي‌كرد يكي از روس‌ها كه در اين كار خير كمكم كرده بود در اين حالت گفت: حالا كه به فرياد تو مي‌رسد؟ و او مي‌گويد با ايمان كامل گفتم: خدا! دردسرتان ندهم، گويا يكي از همان روس‌‌هايي كه به دست او مسلمان شده، همان شب به ديدنش مي‌‌آيد و مي‌گويد: چه كمكي از من ساخته است؟ و او مي‌گويد: دعا!‌ و آن نو مسلمان تأكيد مي‌كند كه حتماً دعا خواهد كرد و بعد با شرمساري مي‌گويد: الان وضع مالي من خيلي بد است. اما مبلغ بسيار ناچيزي برايم مانده و با شما نصف مي‌كنم... . پول را در پاكتي به او مي‌دهد. مي‌گفت: ته دلم خوشحال شدم كه لااقل خرج غذاي آن شبم درآمد. او رفت و من در پاكت را باز كردم و ديدم 3 هزار دلار... و با همان پول از روسيه به گرجستان، ارمنستان، آذربايجان و تركيه سفر كرده و حالا رسيده‌ام به ايران.

اين توكل‌ها بي‌نظيرند. از تركيه هم خاطره زيبايي داشت. عاشورا آنجا بوده و در مراسم رايزني ما حاضر. مي‌گفت بعد از مراسم سينه‌زني و روضه‌خواني، دوستان ايراني از جمله كسي كه چاي مي‌داد و كفش ميهمانان را جفت مي كرد وقتي دانستند من از برادران اهل سنت آنها هستم، دورم جمع شدند و گفتند: اگر خدمت و كمكي از ما ساخته است، بگو و او مي‌گويد: من باخجالت گفتم: چند روز است، دنبال رواديد ايرانم. اما خدمت كسي كه چاي مي‌دهد، همين است كه يك چاي داغ به من بدهد. من هم انتظار بيشتري ندارم... اينجا از هيجان سرخ شده و مي‌گفت: اما آن آقا خنديد و همه با او خنده‌شان گرفت. او گفت: من سفير ايران در تركيه هستم!... مي‌گفت: آنجا فهميدم كه در مجالس عزاداري امام حسين(ع) شيعيان شاه و گدايشان، نوكري شهيد كربلا را مي‌كنند. آرزو داشت برود حسينيه جماران را ببيند و از آنجا برود كربلا. عزم اين جوان مرا ياد ايمان و توكل بچه‌‌هاي جنگ انداخت. فكر كردم، تنها در جنگ نيست كه اين باورها و قلب‌‌هاي مطمئن راه‌‌هاي دشوار را هموار مي‌كنند. وقتي از امام(ره) مي‌گفت، تمام صورتش سرخ و چشمانش نمناك مي‌شد... نيم روزي با من بود و رفت و من انديشيدم، هنوز سربازان امام، دو و نيم دهه پس از رحلت او از گهواره‌ها برمي‌خيزند، مي‌بالند و پيام آسماني او را كشور به كشور به تمام جهان مي‌برند.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۶
0
0
آدم امیدوار می شه هنوزهم هستند....
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار