کد خبر: 624423
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۹۲ - ۱۶:۲۰
مروري بر حال و قالِ روشنفكري به بهانه درگذشت شمس آل‌احمد در گفت‌و‌شنود با محمدحسين دانايي
محمدرضا كائيني

سه سال از رحلت زنده‌ياد شمس آل‌احمد سپري شد. هم او كه هماره مي‌گفت «‌عجله‌اي براي رحلت ندارد»، در ساليان پاياني حيات و متأثر از شرايط روزگار، نهايتاً بانگ الرحيل داد! به همين مناسبت و در باب «‌حال وقال روشنفكري امروز» با خواهر‌زاده ارجمندش جناب محمد‌حسين دانايي به گفت‌وگو نشسته‌ايم كه ماحصل آن در پي مي‌آيد.

جنابعالي يكي از نزديك‌ترين افراد به زنده‌ياد شمس‌آل‌احمد هستيد، بنابراين مناسب است كه در آغاز سخن درباره او يك «ارزيابي شتابزده» داشته باشيد.

من معتقدم زنده‌ياد شمس‌آل‌احمد به عنوان يك شخصيت فرهنگي و يك روشنفكر، با تمام ويژگي‌هاي آزادمنشانه‌اش و همين طور به عنوان يك دوست براي دوستان و يك برادر براي جلال آل‌احمد، داراي رتبه بالا و قابل توجهي است. نقاط اوج اين سلسله از فعاليت‌هايش هم به نظر بنده، يكي اهتمام در برپاداشتن نام و ياد جلال آل‌احمد، مخصوصاً با راه‌اندازي مؤسسه انتشاراتي رواق است و ديگري، تدوين كتاب تحقيقي و جاندار «از چشم برادر» كه آن هم كوششي است در همان مسير. شمس در اين مسير، انصافاً مستحق نمره بالايي است اما از لحاظ امور شخصي و خانوادگي، بايد به او يك نمره متوسط داد. از لحاظ فعاليت سياسي هم كه،‌اي كاش هرگز وارد اين وادي نمي‌شد. خودش هم قائل به اين قضيه بود و در اواخر عمرش به يكي از خبرنگاران گفته بود: اگر عقل امروز را داشتم، اصلاً وارد اين كارها نمي‌شدم!

غربت و انزواي آخر عمر شمس گرچه تلخ بود ولي در عين حال، فرصتي بود براي تسويه‌‌حساب با دنيا و اهلش. به نظرم، سرانجام به آرامش رسيد و بعد رفت.

من فكر مي‌كنم كه به مناسبت سالروز درگذشت مرحوم شمس، مناسب است كه به يك موضوع مهم بپردازيم. روشنفكران ما خواهي‌نخواهي درگير كنش‌هاي سياسي هستند و در دهه‌هاي اخير، حتي به استقبال آن هم مي‌روند و عمدتاً به نان و نوا هم مي‌رسند، چه از ناحيه مخالف‌خواني و چه از ناحيه ورود به قدرت، يعني از هر دو طرف مي‌گيرند! چطور وقتي كه نوبت به آقاشمس رسيد، اين اتفاق نيفتاد؟

مشكل در همين جاست و همين است كه قضيه را به يك تراژدي تبديل مي‌كند. وقتي كه روشنفكران شأن و كرامت روشنفكري خودشان را فراموش مي‌كنند يا شأن روشنفكري‌شان را سرمايه كاسبي‌شان مي‌كنند و مثل يك كنشگر سياسي ـ نه به عنوان يك روشنفكر ـ وارد صحنه سياست مي‌شوند، دو امكان بيشتر ندارند: امكان اول، كنارآمدن با قدرت و سهيم شدن در قدرت است كه ظاهراً نان و نوايي هم به دنبالش است اما اين نان و نوا متأسفانه ملازمه دارد با وانهادن رسالت‌هاي روشنفكرانه و خوانده شدن فاتحه روشنفكري. امكان ديگرش هم كه ناسازگاري و درافتادن با قدرت است، محروميت و انزوا را به دنبال دارد كه بازهم نتيجه‌اش، وانهاده شدن رسالت‌هاي روشنفكري است! اين، يعني تراژدي. به عبارت ديگر، يك بازي دوسر باخت است. جلال هم قائل به وجود اين تراژدي بود و وقتي كه من سياسي‌كاري را آفت روشنفكري مي‌نامم، در واقع دارم نظريات او را تشريح مي‌كنم.

اين بن‌بست يا بازي دوسر باخت هم البته علت دارد و ناشي از تأثير دو عامل است: يك عامل دروني كه به ماهيت خود روشنفكري در ايران برمي‌گردد و يك عامل بيروني كه به ساخت قدرت در جامعه برمي‌گردد. عامل دروني مربوط به اين است كه جريان روشنفكري در ايران به طور كلي و عُرفي و آنچه مصطلح است ـ يعني صرف‌نظر از چند نفري كه جلال از آنها به عنوان اعضاي جامعه روشنفكري ايران ياد مي‌كند ـ هم از لحاظ تاريخي و هم از حيث عملكرد، يك جريان وارداتي است، به همين علت پايگاه مردمي ندارد و مورد حمايت عامه قرار نگرفته و نمي‌گيرد. اگر به تاريخ روشنفكري در ايران نگاه كنيم، مي‌بينيم كه بخشي از پديده روشنفكري ـ بازهم به مفهوم عام و صرف‌نظر از استثناهايي كه عرض كردم ـ در ميانه عصر قاجار از غرب و عمدتاً از فرانسه به ايران آمد و بخش ديگرش هم در اواخرحكومت قاجارها و عمدتاً از روسيه. بخش اول روشنفكري كشورمان كه نسل بعدي فراماسونيسم وارداتي از انگليس بود، در عمل در دام غربزدگي افتاد و جوهر پيامش «از سر تا پا فرنگي شدن» بود. بخش دوم روشنفكري هم كه پايه چپي داشت، گرفتار سياست‌زدگي شد، يعني فونداسيون و فلسفه وجودي‌اش را بر پايه مبارزه با امپرياليسم قرار داد. اين دو انحراف، موجب شدند كه جريان روشنفكري كشور در نهايت، در راستاي خواست ملي و منافع اكثريت جامعه شكل نگيرد و به صورت يك جسم خارجي در بدنه جامعه باقي بماند و موضوعي شد حاشيه‌اي و فرعي در حوزه نخبگان و تحصيلكردگان جامعه كه ربط چنداني هم به دغدغه‌هاي عامه مردم نداشت و مردم فقط شنونده‌اش بودند و حتي بعضي وقت‌ها با ديده ترديد و تمسخر نگاهش مي‌كردند و به همين علت هر دو نوعش، يعني هم نوع اولش كه غربزده شد و هم نوع دومش كه چپي و سياست‌زده شد، ناموفق و ناكام ماند و نتوانست جامعه را حتي به اندازه ضخامت شيشه عينك حضرات جابه‌جا كند!

عامل اجتماعي و بيروني فلج شدن «انتلكتوئليسم» در جهان امروز چيست؟

عامل بيروني فلج شدن روشنفكري هم همانطور كه اشاره كردم، به ساخت قدرت در جامعه برمي‌گردد. وقتي كه توزيع قدرت و امكانات در جامعه متعادل باشد، دست روشنفكر براي ايفاي نقش روشنفكرانه‌اش بازتر است و لزوماً بر سر آن دوراهي نفرين شده قرار نمي‌گيرد اما اگر آن تعادل وجود نداشته باشد، روشنفكر بي‌چاره‌ است، يعني يا بايد در راه انجام وظايف روشنفكري، از همه چيز خودش بگذرد يا بايد زير سايه خفت‌بار قدرت قرار بگيرد كه آن هم به شكل ديگري به معناي گذشتن از همه چيز است. اگر از اين زاويه به موضوع روشنفكري در ايران نگاه كنيم، متوجه مي‌شويم كه جلال خيلي ارفاق كرده كه اسم كتاب معروفش را گذاشته است «در خدمت و خيانت روشنفكران!»

اگر جلال را كنار بگذاريم، كجا روشنفكري را در 100 سال اخير سراغ داريد كه به بيان و بنان، كلاً يا جزئاً، توجيه‌گر قدرت مسلط نباشد؟ الان هم روشنفكران درسطح كلان و جهاني، تئوري‌پرداز جنگ‌ها و حملاتي هستند كه قدرت‌ها براي گسترش سيطره خود به راه مي‌اندازند. در واقع، تئوري‌پردازي همه جنگ‌ها، كار روشنفكران است. روشنفكرانِ بر قدرت در 100 سال اخير، چه كساني هستند؟

«جانا، سخن از زبان ما مي‌گويي!» نكته‌اي كه شما به آن اشاره مي‌كنيد، وجه ديگري از همان تراژدي روشنفكري است كه وجه داخلي‌اش را بنده عرض كردم. پذيرش فرضيه شما هم به آن معني است كه فاتحه روشنفكري به طوركلي، دارد خوانده مي‌شود، البته اين قضيه مسبوق به سابقه هم است، هم در كشور خودمان و هم در ديگر جوامع، يعني حكومت‌ها هميشه به خدمات باسوادها و بااستعدادهاي جامعه نياز داشته‌اند و اين گونه نيروها را با دستمزدهاي خوب در استخدام خودشان درمي‌آورده‌اند، خيل منشيان، خطيبان، شعرا، علما و هنرمندان متعددي كه در طول تاريخ در خدمت حكومت‌ها بوده‌اند، دليل واضح اين جريان است. امروز هم وضع به همان صورت‌هاست، گيرم با كمي تفاوت‌هاي سطحي. امروز هم آدم‌هاي باهوش و باسواد مثل فلاسفه، هنرمندان، اقتصاددانان، جامعه‌شناسان و ديگر متخصصان، مخصوصاً در حوزه علوم انساني، تحت عنوان كلي تكنوكرات، در خدمت دولت‌ها هستند و كارشان هم يا راهنمايي دولت‌ها و كمك‌رساني به آنهاست يا توجيه كردن اعمال دولت‌ها، بنابراين نيروهاي تحصيلكرده و متخصصي كه در حال حاضر، در خدمت نظام سلطه حاكم بر جهان، مثل امريكا قرار گرفته‌اند و برده‌داري مدرن يا صنعتي را تئوريزه مي‌كنند، ديگر روشنفكر كلاسيك مطابق تعريفي كه جلال ارائه داده، نيستند. آنها بعضي از صفات لازم براي روشنفكري، مثل تحصيلكردگي و نان خوردن از راه فعاليت‌هاي فكري را دارند، ولي از بعضي از صفات ضروري ديگر محرومند، صفاتي مثل تعهد اجتماعي و قيام در برابر ظلم و... آنها در واقع، دانشمنداني هستند كه در حوزه‌هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، هنري و... لياقت‌هايي دارند و لياقت‌هاي خودشان را همچون يك كالا به بازار عرضه مي‌كنند و از طريق ارائه آن كالا به مشتريان كه نوعاً ارباب قدرتند، نان مي‌خورند، به عبارت ديگر كارمندان و كارگزاران غيرمستقيم دولت‌ها هستند، نه يك كنشگر آزاد در قلمرو روشنفكري.

يك سؤال كلي‌تر اين است كه آيا اساساً -با تفاصيلي كه فرموديد ـ در دنياي امروز، روشنفكري داريم يا نه؟ آيا اساساً روشنفكري به معناي اصيل آن، باقي مانده است و سرانجام، آينده روشنفكري چه خواهد بود؟

شايد حق با شما باشد، شايد روشنفكر به مفهوم آل‌احمدي را بايد يك پديده منقرض شده يا در حال انقراض به حساب بياوريم و باور كنيم كه زمان «مرگ روشنفكري» حداقل از نوع كلاسيك يا اصيلش با مهره‌هاي شاخصي مثل سارتر، راسل، آنتونيو گرامشي و ديگران فرارسيده است. حتماً مي‌دانيد كه روشنفكري كلاسيك به سبكي كه آل‌احمدها درك كرده بودند و تبليغش را مي‌كردند، مربوط به دهه‌هاي 60 و 70 قرن بيستم ميلادي است، يعني زماني كه فاتحان جنگ جهاني دوم، سكان مديريت دنيا را به دست گرفته بودند و با راه‌اندازي نظام‌هاي بوروكراتيك متصلب و رو به رشد، بر سراسر جامعه متمدن اروپايي و امريكايي و اقمارشان مسلط شده بودند. اين ديوانسالاري قوي كه بر يك عقلانيت پولادين و البته غيرانساني و سركوبگر استوار شده بود، در خارج، ابزار مديريت جهاني جنگ‌سالاران بود و در داخل، نَفَس آزادانديشان و جريان آزادانديشي را بند آورده بود. در آن زمان و در زير فشار اين جريانات كه داشتند به سنت تبديل مي‌شدند، يك سلسله ناآرامي‌ها و اعتراض‌هاي اجتماعي شروع شد و يكي از معروف‌ترين آنها هم همان جنبش دانشجويي سال 1968 ميلادي است. نظريه‌پردازاني مثل ژان پل سارتر و هربرت ماركوزه صحنه‌گردان اين جنبش بودند و مفهوم روشنفكري يا انتلكتوئليسم را به قرائتي كه مورد توجه جلال و ساير روشنفكران ايراني قرار گرفت، به دنيا عرضه كردند. اين قرائت از روشنفكري، آميزه‌اي بود از داشتن سواد و تحصيلات و البته آزاديخواهي و آزادانديشي و عدم‌تعلق و وابستگي به هر نوع قيد و بند، از جمله قيد و بندهاي عقيدتي و سياسي و قومي و نژادي. اين نوع از روشنفكري در عين حال، مبارزه‌جو هم بود و مي‌خواست به قول حافظ خودمان: فلك را سقف بشكافد و طرحي نو در اندازد.

اين نوع از روشنفكري تا چه دوره‌اي در بورس بود؟ و از كي از مد افتاد؟

اين نوع روشنفكري مبارزه‌جو تا مدت‌ها آبرو و اعتباري جهاني داشت و خيلي از دردمندان دنيا و آدم‌هاي شريفي كه در گوشه و كنار عالم با مشكلات و مسائل مختلفي روبه‌رو بودند و از استبداد، نابرابري، تبعيض نژادي، جهل و خرافات و... رنج مي‌بردند، به سمت اين جريان جلب مي‌شدند و هر كدامشان هم بنا به ذوق و سليقه يا بنا به نيازهاي فرهنگي و اجتماعي خودشان، اين جريان را تعريف مي‌كردند و به اصطلاح امروزي‌ها، آن را بومي‌سازي مي‌كردند. طبيعتاً همين رويكردها باعث شد كه بازار روشنفكري پررونق و حتي به يك مُد تبديل شود. خيلي‌ها هم پُز روشنفكري مي‌دادند و مدعي بودند كه داروي همه دردهاي بشري را در اختيار دارند! البته اين رويكرد در اوج رونقش هم مخالفان و منتقداني داشت، كما اينكه صاحبنظران متعلق به حوزه‌هاي فكري ديگر مثل كمونيست‌ها و دينمدارها، آن را دست مي‌انداختند و روشنفكران را به عوامفريبي متهم مي‌كردند و معتقد بودند كه يك مشت آدم خيالاتي هستند كه به دنبال يك مدينه فاضله موهوم راه افتاده‌اند. اگر يادتان باشد، در بخش مربوط به جلال هم اشاره كردم كه بعضي از مخالفان هم آنها را متهم به آنارشيسم و نيهيليسم و... مي‌كردند.

بعد همانطور كه هيچ ايسمي هميشگي نيست، روزگار انتلكتوئليسم هم به تدريج به سر آمد و مردم دنيا در عمل ديدند كه اين امامزاده نه تنها معجزه‌اي نكرد و از عهده حل مسائل جامعه بشري برنيامد بلكه خودش هم به دست‌انداز افتاده و دارد يواش‌يواش تغيير ماهيت مي‌دهد. يكي از آن دست‌اندازهاي منحرف‌كننده هم همين ورود روشنفكران به حوزه كنشگري سياسي و دورانداخته شدن آرمان‌هاي آزادانديشي و... بود. ادامه اين روند باعث شد كه بازار داغ روشنفكري دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي به تدريج از رونق بيفتد تا جايي كه حتي خيلي از خود مدعيان و مبلغان دوآتشه روشنفكري در ايران و جهان كه هنوز هم عمرشان به دنيا باقي است، مرگ آن قماش از روشنفكري را پذيرفته‌اند.

اما صرفنظر از موضوع ناتواني و از نفس افتادن آن نوع از جريان روشنفكري، يك واقعيت ديگر هم جلوي چشم‌مان است و آن هم اين است كه دنيا در اين چند دهه اخير، واقعاً و عميقاً عوض شده و طبيعتاً مفهوم و مصداق روشنفكري‌اش هم تغيير كرده است. يكي از اين تغييرات، اين است كه امروز مسائل و مشكلات مطلقاً ملي و كشوري و حتي منطقه‌اي نداريم كه روشنفكرهاي سنتي دغدغه‌اش را داشته باشند، بلكه همه امور جهاني شده. به عنوان نمونه، موضوعاتي مثل دفاع از آزادي و دموكراسي، حقوق بشر، حقوق زندانيان سياسي، حقوق آوارگان جنگ و اقليت‌هاي قومي و عقيدتي و غيره كه زماني جزو وظايف تخصصي روشنفكران به حساب مي‌آمدند، حالا ديگر از قلمرو كشورها و ملت‌ها و از شرح وظايف روشنفكران مناطق مختلف خارج شده‌اند و به عنوان مسائل جهاني مطرح مي‌شوند و نهادهاي بين‌المللي و به نمايندگي آنها، نهادهاي مدني كشورهاي مختلف، متولي اينگونه امور شده‌اند. بنابراين، به نظر مي‌رسد كه در دنياي كنوني، كار روشنفكري را پدرخوانده‌ها و سياستگذاران بزرگي انجام مي‌دهند كه پشت پرده اين نهادها و شبكه‌هاي اطلاعاتي و ارتباطاتي جهاني نشسته‌اند و در نتيجه، از روشنفكران محلي سلب صلاحيت و سلب اختيار شده است.

يكي ديگر از وجوه تغييرات در دنياي كنوني كه روي كم و كيف روشنفكري اثر گذاشته، موضوع توسعه دانش و اطلاعات است. چون دانش و اطلاعات، يكي از الزامات پايه‌اي روشنفكري است، لذا به همان ميزان كه سطح دانش افراد و جوامع بالا مي‌رود و به همان اندازه كه انبوه اطلاعات توليد و توزيع مي‌شود، روشنفكر هم تكثير مي‌شود و حتي به توليد انبوه مي‌رسد. صحنه هنرنمايي اين خيل عظيم روشنفكران مدرن هم فضاي مجازي و شبكه‌هاي اجتماعي است و روشنفكران مدرن، خدمات روشنفكري‌شان را از طريق همين شبكه‌هاي اجتماعي به همه دنيا عرضه مي‌كنند.

بنابراين، آينده روشنفكري كلاسيك متعلق به
70 ـ 60 سال پيش، تقريباً روشن است و بايد خيلي خوشبين باشيم كه با وجود اين همه قرائن و شواهد، باز هم بگوييم كه آينده‌اش نامعلوم است! جالب اينكه جلال از همه ما خوشبين‌تر بود، يعني با همه انتقاداتي كه به جريان روشنفكري كشور داشت، اما باز هم با خوش‌بيني و اميدواري، به روشنفكران آينده و آينده روشنفكري ايران نگاه مي‌كرد.

شايد مناسب باشد كه در فصل پاياني سخن بار ديگر به دايي بزرگوارتان «شمس آل احمد» بازگرديم. سال‌هاي پاياني حيات او را كه با نوعي گوشه‌نشيني همراه بود، چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

مرگ جلال يك حادثه بود، يعني جلال درحالي كه از سلامتي نسبي برخوردار بود و هيچ‌كس احتمال نمي‌داد كه مرگ به اين زودي به سراغش بيايد، ناگهان ورپريد، اما مرگ شمس تدريجي بود و چراغ عمرش ذره ذره خاموش شد. او خودش كاملاً از موضوع اطلاع داشت و مرگ را به چشم مي‌ديد. در سال‌هاي تلخ انزوا، اگر از سر عطوفت از او مي‌پرسيديد: آقاشمس، چه مي‌خواهيد تا برايتان بياورم؟ با تضرع و حالت التماس مي‌گفت: مرگ، فقط مرگ! و بعد اشكش جاري مي‌شد، لابد به اين علت كه مي‌ديد حتي مرگ هم برايش ممنوع است! از نگاه كساني كه شمس را در اوج سرخوشي و شادكامي ديده بودند، ديدن اين صحنه‌ها خيلي رقت‌انگيز بود. يك بار كه از وضعيت خودش مي‌ناليد و گله مي‌كرد، با حالتي معصومانه و با طنزي كه معمولاً در گفته‌هايش بود، گفت: حسين، اگه مي‌دونستم كه اين راه اين ‌قدر طولانيه، زودتر راه مي‌افتادم!

در اين شرايط، اطرافيان چقدر كمكش مي‌كردند؟ بيشتر بار خاطر بودند يا يار شاطر؟

اسم آنهايي را كه انصافاً مستحق سرزنش و انتقادند، نمي‌آورم، ولي آنهايي كه مستحق ستايشند، بدون ترديد، سه پسر عزيزش به نام‌هاي احمد، جلال و محمود هستند و بعد هم آقاي ابوالقاسم مقصودي، آدم خير و زحمتكشي كه بار سنگين نگهداري و خدمات پرستاري آقاشمس در آخرين سال‌هاي زندگي را به دوش گرفت و همه ما را ممنون خودش كرد. البته آن چه به شمس ارائه مي‌شد، خيلي كمتر از حقش بود، ولي همان مختصر را هم همين افراد نيكوكار با بضاعت مزجاتشان فراهم مي‌كردند. براي اينكه اهميت و قدر زحمات اين چند نفر حلقه اول ياران دلسوز آقاشمس كمرنگ نشود، نام بقيه كساني را كه به انحاي مختلف، موجب كاهش تألمات روحي آقاشمس مي‌شدند، ذكر نمي‌كنم و اميدوارم كه پاداش كارهاي خوبشان را بگيرند.

مرحومه خانم دانشور كتاب «غروب جلال» را كه گزارش پرسوز مرگ همسر عزيزش است، با اين عبارت شروع مي‌كند: زيبا مُرد، همانطور كه زيبا زندگي كرده بود و شتابزده مُرد، عين فرومردن يك چراغ. . . حالا اگر مطابق اين تعبير، شتابزدگي را عامل زيبايي مرگ جلال بدانيم، پس بايد بگوييم: مرگ سمج شمس يك رويداد زشت بود، خيلي هم زشت!

از خاطرات آن روزها هم بگوييد.

در ايامي كه مقيم بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان شهيد باهنر بود و داشت آخرين نفس‌ها را مي‌كشيد، مطبوعاتي‌ها، ارباب جرايد و برخي از مسئولان جوياي احوالش بودند.

معمولاً بعد از ظهرها كه وقت ملاقات بود، به آنجا مي‌رفتم. بچه‌ها به طور مرتب و نوبتي در آنجا بودند. فرشته‌خانم هم خودش را رسانده بود. ساير افراد فاميل و دوستان و علاقه‌مندانش هم مرتب مي‌آمدند. هر بار كه مي‌رفتم، از جمله خبرهايي كه به من مي‌دادند، احوالپرسي‌ مقامات بود كه زنگ زده‌اند و سفارش كرده‌اند و...

آيا كاري هم مي‌كردند يا فقط در حد تماس بود؟

آقاشمس ديگر از دست رفته بود و انصافاً كسي نمي‌توانست كاري بكند. يكي دو بار نمايندگاني از طرف آقاي علي لاريجاني، رئيس مجلس و آقاي محمد باقر قاليباف، شهردار تهران، براي احوالپرسي و دلجويي از خانواده به بيمارستان آمده بودند و سفارش بيمار را به مقامات بيمارستان كرده بودند. بديهي است كه لطف حضرات و ديگر علاقه‌مندان، در همين حد هم مستحق سپاسگزاري است.

شما چگونه خبر مرگ آقاشمس را دريافت كرديد؟

بچه‌ها تلفني به من اطلاع دادند و قرار گذاشتيم كه ساعت 8 تا 5/8 صبح جنازه را به طرف خانه هنرمندان حركت بدهيم. روز بعد همه مقابل بيمارستان جمع شديم و جنازه را از سردخانه به آمبولانس منتقل كردند و ما هم با ماشين‌هاي خودمان به سمت خانه هنرمندان حركت كرديم. در همين فاصله، عده قابل توجهي از دوستان، فاميل و علاقه‌مندان آقاشمس جمع شده بودند تا در مراسم توديع كه به وسيله حوزه هنري سازمان تبليغات ترتيب داده شده بود، شركت كنند. حدود ساعت 10، 5/10 صبح مراسم توديع با صحبت‌هاي يكي از دوستان و خواندن فاتحه شروع شد و بعد هم رفتن به بهشت زهرا و كفن و دفن در قطعه هنرمندان. در ميان جمع تشييع كنندگان، افراد زيادي حضور داشتند كه از ذكر نامشان خودداري مي‌كنم تا مبادا كسي از قلم بيفتد و باعث رنجش شود. مجلس ترحيم از طرف خانواده را در مسجد لباسچي پاچنار گرفتيم كه مسقط‌الرأس او بود و همچنين در مسجد نور و بعد هم در حوزه هنري سازمان تبليغات.

آخرين موضوع اينكه يادداشت‌هاي مبسوط وتاريخي مرحوم شمس در چه وضعيتي است؟ من در اين سال‌هاي آخر، برخي از نمونه‌هاي آن را ديده بودم.

يادداشت‌هاي او از نظر كميت و وسعت مطالب، با يادداشت‌هاي جلال قابل مقايسه است. من از سنين نوجواني‌ام به ياد مي‌آورم كه شمس يادداشت مي‌نوشت. نام يادداشت‌هايش را گذاشته بود «دفتر ايام». خودش مي‌گفت كه از سال 1319 يادداشت روزانه مي‌نوشته. با اين حساب، يادداشت‌هايش بايد حاوي خاطرات حدود 70 ساله اخير باشند. دفاتر متعددي داشت با قد و قواره‌ها و شكل و رنگ‌هاي مختلف كه يادداشت‌هايش را در آنها مي‌نوشت. وقتي كه خودم هم بزرگ شدم و تصميم گرفتم كه خاطراتم را بنويسم، آقاشمس اجازه داد كه بعضي از دفاترش را نگاه كنم و از آنها الگو بگيرم. بنابراين، ديدم كه براي هر روز يك گزارش عملكرد همان روز را داشت و يك برنامه براي كارهاي فردا. شب كه به خانه برمي‌گشت، نيم ساعتي در كنج خلوتي مي‌نشست و يادداشت‌هاي روزش را وارد مي‌كرد و در حاشيه آن هم برنامه‌هاي فردايش را مي‌نوشت.

از گزارش‌ها و تحليل‌هاي كوبنده وصريح جلال هم نشاني داشت يا با همان روحيه عاطفي‌اي كه به آن اشاره كرديد، مي‌نوشت؟

هم زبان و هم نوع و عمق مطالب و طرز پردازش موضوعات توسط شمس، با يادداشت نويسي‌هاي جلال متفاوت بود و اين كاملاً طبيعي است، چون شمس هم عادت‌ها و علايق خاص خودش را داشت. يادداشت‌هاي آقا شمس به‌رغم تفاوت‌هايي كه با يادداشت‌هاي جلال دارد، يك منبع غني از اطلاعات در حوزه‌هاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي، روابط اداري و روابط خانوادگي در دوره معاصر است.

همانطور كه قبلاً اشاره كردم، ايشان حتي در جريان بيماري‌هاي مكرر، دفترچه يادداشتش همراهش بود. البته در اين اواخر به جاي دفتر يادداشت، از سررسيدنامه كه متداول شده بود، استفاده مي‌كرد. در اواخر عمر هم كيفيت كارش تغيير كرده بود و فقط اتفاقات عادي و ساده روزمره را ثبت مي‌كرد، مثلاً امروز فلاني مرا به خانه فلاني برد و فلان غذا را خورديم و از اين قبيل.

آن بخش از يادداشت‌هاي سال‌هاي مبارزات سياسي شمس را چگونه يافتيد و براي انتشار آنها چه برنامه‌اي است؟

تا جايي كه خبر دارم و يادم است، بخش‌هاي سياسي خاطرات هم به صورت گزارش روز تهيه مي‌شد و كمتر تحليل داشت. به همين جهت، بيشتر مي‌تواند به عنوان يك منبع خام براي تحقيقات بعدي مورد استفاده قرار گيرد. در زمان حيات، يكي دو بار از ايشان خواهش كردم كه براي حفظ و نگهداري اين يادداشت‌ها فكر و اقدامي كند. بعد از فوت هم از اولين صحبت‌هايي كه با فرزندانش كردم، موضوع حفاظت از اين يادداشت‌ها بود تا به سرنوشت يادداشت‌هاي جلال گرفتار نشوند. از آنها كراراً خواسته‌ام كه فعلاً به فكر چاپ اين يادداشت‌ها نباشند، بلكه حفاظت از آنها را در اولويت قرار بدهند و براي اين كار هم لازم است كه تمام صفحات يادداشت‌ها را اسكن كنند و فايل‌هاي متعددي از آنها را در محل‌هاي مطمئن بگذارند تا از خطر مفقودشدن يا سرقت يا بلاياي ديگر محفوظ بمانند و بعد از اتمام اين مرحله، شروع كنند به خواندن عميق و مكرر يادداشت‌ها و بعد از روي خود مطالب معلوم مي‌شود كه با آنها چه بايد كرد يا چه مي‌توان كرد.

به نظر مي‌رسد كه بخش‌هاي مربوط به قبل از انقلاب آن، جذاب و قابل انتشار است.

همين طور است. با وجود اين، بايد خوانده شوند تا معلوم شود كه چه بخش‌هايي را مي‌شود چاپ كرد و چه بخش‌هايي بايد بمانند براي آينده، اما آنچه فعلاً در اولويت است، حفظ آنهاست تا به سرنوشت يادداشت‌هاي جلال دچار نشوند.

با سپاس از شما كه با ما به گفت وگو نشستيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار