دولت حسين علاء به فرمان شاه با سرعتي فراوان، كشور ايران را مانند متاعي ارزان در اختيار امريكا قرار ميداد و با اجراي پيمان سنتو در بغداد، همبستگي كامل سياسي، اقتصادي و نظامي ايران با امريكا شكل ميگرفت و تثبيت ميشد. شهيد نواب صفوي و ياران نزديك وي كه از عواقب بسيار خطرناك چنين وابستگيهايي سخت نگران بودند و يقين داشتند اين دوستي نامبارك به قيمت از دست رفتن كيان ملي و ديني اين ملت بزرگ تمام ميشود، تصميم گرفتند بار ديگر قدم در ميان نبرد بنهند و با كنار زدن حسين علاء نخستوزير شاه، تحقق اين پيمان را منتفي سازند.
پرواضح بود اين بار، اقدام انقلابي با دفعات دورانهاي قبل تفاوتي فاحش داشت. در آن مقطع بسيار حساس، در يك محاسبه ساده به اين نتيجه ميرسيديم كه دست زدن به اعدام كارگزار سياست امريكا در ايران، يعني نخستوزير وقت، جز خطر نابودي و مرگ چيزي در پي ندارد.
شهيدنواب صفوي در اينباره ميفرمود: اگر در اين نبرد رودررو، حسين علاء كشته شود، بلافاصله شاه يعني امريكا مهره ديگري را جايگزين وي خواهد ساخت و اگر هم تير ما به خطا برود كه معلوم است وضع به همين منوال پيش خواهد رفت و در هر دو صورت، جان من و يارانم در معرض خطر نابودي است، اما خونمان درخت كهن اسلام را آبياري خواهد كرد تا اينكه بالاخره ميجوشد و روزي بنيان ظلم و ستم را واژگون خواهد ساخت. آن شهيد هنگامي عزم خود را جزم كرد كه اعلاميه رسمي دولت در مورد مسافرت نخستوزير به بغداد براي امضاي پيمان سنتو انتشار يافت و در پي انتشار اين اعلاميه، خبر فوت فرزند ارشد آيتالله كاشاني كه نماينده مجلس هم بود، منتشر شد و به همين مناسبت اعلان شد عصر روز 25/8/1334 مجلس ترحيمي در مسجد شاه منعقد است.
در پي انتشار اين خبرها نواب صفوي نيز يارانش را فرا خواند و در خانهاي واقع در خيابان گرگان گرد آمدند. در اين جلسه سرنوشتساز شهيد نواب صفوي، شهيد سيد عبدالحسين واحدي، شهيد سيد محمد واحدي، شهيد خليل طهماسبي، شهيد مظفر ذوالقدر و برادر محمدمهدي عبدخدايي حضور داشتند. شهيد نواب صفوي بار ديگر موقعيت ملل مسلمان جهان و مخصوصاً ملت ايران را در برابر نقشههاي شيطاني بيگانگان و مخصوصاً امريكاي تازه به دوران رسيده تشريح كرد و افزود: اكنون امريكا و انگليس دستاندركار يك توطئه خانمانبرانداز عليه مسلمانان منطقه هستند، هنگام جانبازي و فداكاري ما فرزندان اسلام فرا رسيده است كه با تقديم خونهاي خود بنياد اين نقشههاي شوم را سست كنيم و حسين علاء را كه قصد دارد فردا به بغداد عزيمت كند نابود سازيم.
سخنان رهبر بيهيچ چون و چرايي مورد قبول ياران بود و در اين آوردگاه عشق، هيچيك را انديشه جان در سر نبود، بلكه براي جلب نظر خداي خود، جان را به عنوان تحفهاي ناچيز آماده اهدا كرده بودند. قرار شد مظفرعلي ذوالقدر كفن بپوشد و مسلح شود و قدم در ميدان نهد و مأموريتش را در عصر همان روز، در مسجد شاه كه امكان داشت علاء براي شركت در مراسم ترحيم، در آنجا حضور يابد انجام دهد و سيد عبدالحسين واحدي نيز به آبادان رفت و شايد از آنجا به بغداد برود كه اگر علاء در مسجد شاه حاضر نشد يا ذوالقدر موفق نشد، او در آبادان كار نخستوزير را يكسره كند.
چون قرار بود علاء با قطار از تهران به بغداد سفر كند و باز هم در صورت عدم موفقيت واحدي در آبادان به بغداد ميرفت و در آنجا وظيفه انقلابياش را انجام ميداد. براي اجراي اين طرح برادر عبدخدايي مأمور شد به خانه نواب صفوي واقع در خيابان خراسان برود و يك اسلحه كلت را كه در آنجا بود بردارد و سر راه خود به يكي از برادران ديگر به نام اسدالله خطيبي سبزيفروش اطلاع بدهد آماده مسافرت شود.
عبدخدايي ميگويد: «مأموريت خود را فوراً انجام دادم و بازگشتم، شهيد سيد عبدالحسين واحدي خم شد و دست رهبر را بوسيد و با همگي خداحافظي كرد و قرار ملاقات بعدي را در بهشت گذاشت و هنگامي كه تا كنار خيابان او را بدرقه كردم و منتظر ماشين بود به من گفت: اين سفر بازگشت ندارد و من ميروم كه شهيد شوم. خيلي سفارش رهبر را ميكرد و تأكيد مينمود كه مبادا او را تنها بگذاريد.» شهيد مظفرعلي ذوالقدر نيز بعدازظهر همان روز در مسجد شاه حاضر شد و هنگامي كه رأس ساعت 3:30 بعدازظهر 25/8/1334 حسين علاء نخستوزير براي شركت در مجلس ختم روانه شبستان مسجد بود، به او حمله كرد و يك تير به سمت سرش شليك كرد و هنگامي كه ديد تيرش كارساز نيست و ميخواهد تير ديگري را شليك كند، تيرش در لوله تپانچه گير ميكند! در همين لحظه او را دستگير ميكنند و به اين ترتيب نخستوزير جان به در ميبرد.
حسين علاء فرداي همان روز به سمت بغداد حركت كرد و قرارداد اسارت يك ملت را با نمايندگان ارباب امضا كرد. متعاقب آن رهبر و اعضاي فدائيان اسلام نيز دستگير و پس از محاكمه به جوخه اعدام سپرده شدند.