نسيم احمدي خليلي | ديروز؛ عصر آتش و كورههاي خانگي و چاي زغالي و سبزيهاي حياط كوچك موزائيكي و امروز؛ عصر ماكروويو. چاي چايساز و سبزيهاي گلخانهاي غريب با دنياي حياطهاي كودكي.
ديروز؛ عصر خانههاي پنج دري و حوضهاي كوچك و بزرگ شش ضلعي و درختان بيد مجنون و تبريزي، عصر سيبهاي رها در حوضهاي حياط سبز پدربزرگها و مادربزرگها، بوي شببوهاي پيچيده در حياط اقاقيا و بوي قليان و ايوان و بوي آب و جاروي كوچههاي تنگ و باريك و پچپچهاي ريز و عصر احترام و تعهد بزرگي و امروز؛ عصر برجهاي سر به فلك كشيده و گلهاي آپارتماني افادهاي پرزرق و برق عزيز دردانه و تير برقهاي آسمانخراش در تيررس بالكنهاي بيروح و كوچههاي عريض و سرد، عصر بوي دود و آلودگي و تب دوري و از هم گمشدگي و از يكديگر پاشيدگي!
ديروز؛ عصر كار كردن بزرگ خانواده و حمايت يك نفر از كانون گرم پايبندي و تلاش براي لبخندهاي روزافزون و وقتها را به هر طريق و مسلكي درز گرفتن براي با هم بودن و نواي شادي سر دادن و زنجير محبت را تنگتر كردن!
ديروز؛ عصر شبنشينيهاي شب چله و خوردن انار ترك خورده و هندوانه شيرين آرزوها و گفتوگوهاي در گوشي عاشقانه و بوي قداست آينه و قرآن و بوي عطر سجاده مادربزرگ و رقص نور در هواي محفل عارفانه و تبرك دستان پدربزرگ به رسم سلام به قلبهاي كودكانه و خاطرات پاك گذشته.
امروز؛ عصر كار دستهجمعي وخراب كردن به هر بهانه بيبهانهاي و عصر خرج تمام توان براي نشاندن اخمي به چهره و شكستن قلبي در سينه و عصر ساعتها دويدن و نرسيدن و فاصله گرفتن از تمام تعلقات زندگي به رسم زنده ماندن و به بهانه نان درآوردن! امروز؛ عصر دور شدن، عصر پاشيدن، عصر پاره كردن، عصر دور زدن، عصر ارزاني صداقت، پوچي رفاقت و گراني محبت. ديروز؛ عصر مردي و مردانگي وگذاشتن تار مويي به رسم وفاي به عهد و وفاداري تا شاهرگ پايبندي و امروز؛ عصر قسم و قسمكاري و ضامن و ضمانت و امضا و شاهد به رسم وفاي به عهد وشكستن اين مرزها و گذر از آن به سادگي ريختن آبي بر زميني ناهموار! ديروز؛ عصر حرف، امروز؛ عصر زر، ديروز؛ عصر قول، امروز؛ عصر قولنامه، ديروز؛عصر عشق، امروز؛ عصر عقل! از ديروز تا به امروز چه شد كه اينگونه پشت عقب ماندگي و ارتجاع زدگي سقوط كردهايم؟!
چه چيز نشان اين همه آرامش و امنيت عاطفي را از ما ربود؟!
چه بر سر دنياي رنگهايمان آمد كه امروز هيچ رنگي با هم متمايز نيست و سير رنگها در يك امتداد، خط ميزند؟! چه شد كه ديگر ماه از لاي شاخههاي بيد عبور نميكند و بر حوض كوچك خانه صميميمان نقش نميافكند و ما را به خواب گرفتن گيسوهاي مجنون دعوت نميكند؟! آيا باز هم تمام گناهان به گردن آن دير آشناي كهن است؟! آشناي غريبه؛ تكه كاغذي كوچك؛ اسكناس؟! اين تكه كاغذ با ما و عاطفهمان چه كرد كه براي به دست آوردنش و گذران زندگي از تمام تعلقات و باورهاي كودكيمان دست شستيم و آن را به فراموشي سپرديم و به دستان باد بيسامان به وديعه نهاديم؟! واژهاي به نام اقتصاد با زندگي و دلمان چه كرد؟! چطور اينگونه بندهاي عاطفهمان را از هم گسيخت و باورهايمان را به يغما برد؟!
از ديروز تا امروز...
عالی. لذت بردم.