راوي خاطرههاي ناگفته و شنيدني پيش روي، از جوانان فعال و پرتحرك دوران انقلاب است كه در دوران غربت خانواده عسگر اولادي با ايشان ارتباطي نزديك داشته است. او در اين گفتو شنود از روزهاي سخت مبارزه و آنچه در آن دوره بر اين خانواده رفته است، ميگويد. نكاتي كه براي پژوهندگان زندگي اين مبارز ديرين قطعاً به كار خواهد آمد.
در ابتدا از نحوه آشنايي و ارتباطتان با اين خانواده بگوييد.
بنده از اقوام خانواده خواهر همسر مرحوم عسگراولادي بودم و به علاوه در همسايگي ايشان نيز سكونت داشتم بالطبع به دليل اين آشنايي در دوراني كه آقاي عسگراولادي در زندان بودند به منزلشان رفت و آمدهايي داشتم. همچنين از آنجا كه آقا مهدي پسر بزرگ ايشان با بنده يك سال تفاوت سني داشت با يكديگر دوستي هم داشتيم و همراه هم در زيرزمين خانه اغلب به كشيدن نقاشي ميپرداختيم.
با توجه به ارتباطتان با اين خانواده از وضعيت خانواده عسگراولادي در دوراني كه زندان بودند بفرماييد.
خانواده مرحوم عسگراولادي در دوراني كه ايشان در زندان به سر ميبردند از سوي پدر فاطمه خانم مرحوم حاج حسين و مادربزرگ مادريشان مرحوم اشرف الحاجيه و اسدالله خان برادر شوهرشان حمايت مالي ميشدند و از لحاظ مالي تقريباً مشكلي نداشتند اما به خاطر آنكه سرپرست خانواده سالهاي بسياري را در زندان به سر ميبرد براي امنيت بيشتر خانواده تصميم گرفته بودند يكي از اتاقهاي خانه را اجاره بدهند تا در برابر مزاحمتهاي احتمالي از سوي رژيم، خانم و فرزندان تنها نباشند. منزل مرحوم عسگراولادي در آن دوران در كوچه مجاور پروين اعتصامي واقع در خيابان بوذر جمهري سابق (مصطفي خميني فعلي)واقع شده بود و منزل كوچكي بود.
در اين منزل فاطمه خانم به همراه پسر بزرگش آقا مهدي و علي پسر كوچكش زندگي ميكرد، پسر دومشان محمد هم از كودكي نزد عمويش اسدالله خان بزرگ شده بود.
در دوران زندان ارتباط خانواده با مرحوم عسگراولادي به چه طريق بود؟
قريب هر ماه از طرف ايشان براي خانوادهشان نامه فرستاده ميشد كه اغلب در نامهها خانواده را از وضع حالشان با اطلاع ميكردند و از اينكه در زندان مشغول تحصيل دروس حوزه زير نظر آقايان انواري و مهدويكني بودند مينوشتند. در مقابل خانواده هم به همين ترتيب از طريق نوشتن نامه ايشان را از وضعيت خانه با خبر ميكردند كه اغلب اين نامهها را بنده براي خانواده مينوشتم يا ميخواندم. خانم عسگراولادي اغلب در نامهها از نبود ايشان گلايه ميكردند و خواستار اين بودند كه ايشان هم مانند ديگر زندانيان كه نامه عذرخواهي امضا كردهاند و آزاد شدهاند، عمل كند و بر سر خانه و خانواده برگردد اما مرحوم حبيب آقا روحيه سرسختي داشت و بر سر اعتقاداتش بسيار پافشاري ميكرد و هيچگاه حاضر نشد از عقايدش برگردد و طبق خواسته رژيم عمل كند و با وجود دلتنگي خانواده تا آخر هم مقاومت كردند.
جالب است برايتان بگويم به دليل علاقهمندياي كه ايشان به امام حسين (ع) داشتند در همان دوران زندان مجموعه اشعاري در مدح امام حسين(ع) و حضرت رقيه(س) نوشته بودند كه از طريق برادرشان در قالب دو يا سه كتاب به چاپ رسيد كه بنده در سالهاي 1355-1354 يكي از اين مجموعه شعرها را توانستم بخوانم.
از وضعيت خانواده و فرزندانشان در اين دوران چه خاطرهاي داريد؟
در كل در خانواده فقدان حضور سرپرست حس ميشد چرا كه مادر جوابگوي نيازهاي فرزندان نبود كه البته بعد از آزادي حبيب آقا وضعيت خانه سر و سامان گرفت و با توجه به اينكه در آن دوران شرايط جامعه بر جوانان بسيار تأثيرگذار بود اما بچهها بسيار احترام پدر و اعتقاداتش را داشتند و روابط خوبي ميان خانواده حكمفرما بود و با آنكه مرحوم عسگراولادي در پي مبارزات عليه رژيم بودند، فرزندان رعايت حال ايشان را ميكردند. از طرفي رابطهشان با خانمشان هم بسيار خوب بود و بسيار به هم علاقهمند بودند، به گونهاي كه حتي بعد از فوت فاطمه خانم آنطور كه از فرزندشان شنيدم ايشان همسر ديگري اختيار نكردند.
در دوراني كه مرحوم حبيب آقا در زندان بود به خانوادهاش بسيار سخت گذشت، حتي به ياد دارم به دليل اينكه ايشان جزو زندانيان سياسي بودند علي پسر كوچك خانواده در زمان تحصيلش از طرف مدير و معلمان مدرسه بسيار اذيت ميشد و زخم زبان ميشنيد، طوري كه اين مسئله حتي بر تحصيلش تأثير گذاشته و باعث شده بود كه اين بچه علاقهاش را به تحصيل از دست بدهد. هرچند بنده كم و بيش سعي ميكردم اين بچه را در دروسش كمك كنم و تشويقش ميكردم تا مشكلي در درسهايش پيدا نكند.
چه خاطرهاي از روز آزادي مرحوم عسگراولادي داريد؟
طبق عادت هر روزهام كه هنگام رفتن به محل كار سري به روزنامهفروشي كه در مسير بود ميزدم و نگاهي به اخبار ميانداختم، روزي كه حبيب آقا آزاد شدند هم در حال مطالعه اخبار روزنامهها بودم كه ديدم يكي از روزنامهها عكس جمعي از زندانيان سياسي را چاپ كرده و در خبرش نوشته شده كه حبيب عسگراولادي و مهدي عراقي به همراه چند تن ديگر كه تعدادشان به 20 نفر ميرسيد از طرف حكومت بخشوده شدهاند و در بند موقت شهرباني به سر ميبرند. با خواندن اين مطلب سراسيمه به سمت منزل حبيب آقا رفتم و موضوع را به خانوادهشان اطلاع دادم كه حبيب آقا از زندان آزاد شده و در حال حاضر در بند موقت شهرباني كه در نزديكي پارك شهر قرار دارد به سر ميبرد.
خانواده عسگراولادي هم با شنيدن اين خبر به طرف شهرباني رفتند، البته بنده در منزلشان ماندم تا به اوضاع خانه رسيدگي و مقدمات را براي ورود آماده كنم و سرو ساماني به آنجا بدهم، البته گويا همان روز صبح از طرف حكومت اين گروه 20 نفره از زندانيان سياسي را به سالني ميبرند تا با فيلمبرداري از اين جلسه به قولي نمايشي از اقرار آنان به جرمشان تهيه كنند اما در پايان نتيجهاي كه ميخواستند را به دست نياوردند! بعد از آزادي هم همراه با خانواده با توجه به اينكه منزلشان كوچك بود و مشخصاً تعداد دوستان و اقوام كه براي ديدن ايشان مراجعه ميكردند زياد بود، مرحوم حبيب آقا تصميم بر اين گرفتند كه ابتدا به منزل پدر خانمشان حاج حسين آقا بروند و در آنجا ميزبان دوستان و اقوام شوند اما بعداً از مهمانان در منزل خودشان پذيرايي ميكردند و بعد از آن روز هم تا مدتها مجالس مهماني به مناسبت آزادي ايشان از سوي اقوام برپا بود البته تا آنجا كه اطلاع دارم در هيچ كدام مرحوم عسگراولادي صحبتي از دوران زندانشان نميكردند و تنها در مجالس خصوصي و در حضور افراد خاصي در اينگونه موارد صحبت ميكردند.
چرا؟
اينطور احساس ميشد كه در آن مجالس مأموران ساواك هم حضور دارند و در كل جوسنگيني بر مجالس حكمفرما بود، به همين خاطر اگر هم سؤالي در اينگونه موارد از ايشان ميشد جواب نميداد مگر در مجالس خصوصي. در كل بعد از آزادي از برخوردها و رفت و آمدهايشان حدس زده ميشد كه به فعاليتهاي مبارزاتيشان ادامه ميدهند، البته در همان روزگار مغازه فرشفروشي نزديك دو راهي يوسفآباد به كمك برادرشان باز كردند و در ظاهر به كسب و كار پرداختند،پيش از زندان هم در بازار همراه برادرشان در كار صادرات خشكبار بودند.
در رابطه با آزاديشان و شايعاتي كه در مورد امضاي نامه عذرخواهي بود چطور؟
همانطور كه اشاره كرديد در روزنامههاي آن روزها خبر از اين بود كه آقايان عسگراولادي، عراقي و... كه حدوداً 20 نفر ميشوند با امضاي نامه عذرخواهي از سوي حكومت بخشوده و آزاد شدهاند. اما مرحوم عسگراولادي اينطور نقل ميكرد كه حكومت به عنوان ديگري از ايشان و دوستانش امضا گرفتهاند و نامه عذرخواهي بعداً به آن امضاها اضافه شده است. دليلشان هم اين بود كه اگر ما قصدمان امضاي نامه عذرخواهي از رژيم بود 13 سال را در زندان سپري نميكرديم و همان ابتدا چنين نامهاي را امضا ميكرديم. علاوه بر اين دست ما به خون كسي آغشته نشده بود، با اين حال حكومت ما را به حبس ابد محكوم كرد.
در واقع حكومت براي اينكه ما را به جامعه گناهكار معرفي كند، قصد داشت با گرفتن امضاي عذرخواهي بازي دربياورد و به مردم نشان دهد با توجه به جرمي كه انجام دادهايم باز هم حكومت ما را عفو ميكند! چرا كه تنها كسي كه به طور مستقيم در اين ترور نقش داشت بخارايي بود چون روز حادثه محمد بخارايي بود كه به عنوان يك دانشجو وارد محوطه كتابخانه مجلس ميشود و زماني كه حسنعلي منصور براي گرفتن امضاي كاپيتولاسيون از نمايندگان ميرود به بهانه پرسيدن سؤالي به طرف منصور ميرود و مستقيم به او شليك ميكند (آنطور كه آن زمان در خبرها آمده بود گلوله 12 سانتيمتر از روده كوچكش را ضايع ميكند) كه در همان صحنه ترور نزديك مسجد سپهسالار دستگير و بعد از مدتي اعدام شد.
به خاطر دارم حتي در دوران تحصيلم همكلاسياي داشتم به نام محسن ناموسپرست كه دائماً از سوي بنده و بچهها به خاطر نام فاميلش مورد سؤال قرار ميگرفت تا اينكه يك روز برايمان بازگو كرد كه نام اصلي فاميلش بخارايي است و پسر عموي محمد بخارايي معروف است، منتها حكومت پس از جريان ترور منصور مجبورشان كرده بود نام فاميلشان را تغيير دهند تا اين نام به كل از ميان برود و سرزبانها نباشد و به قولي اسطورهسازي از او نشود. اين دوستمان تعريف ميكرد كه قبل از ترور شاهد بوده محمد بخارايي براي تمرين تيراندازي به انتهاي گورستان متروكه مسگرآباد ميرفته، البته بيخبر از خانواده و بعد از جريان ترور تازه خانواده از فعاليت هايش با خبر ميشوند.
با توجه به شناختي كه از مرحوم عسگراولادي داشتيد بفرماييد چطور شخصيتي داشتند؟
انسان مؤمن و با خدايي بود و تظاهر به دينداري نميكرد. در كل سعياش بر اين بود كه انسان درستكاري باشد و نام بدي از خود به جا نگذارد كه اتفاقاً همينطور هم شد. از آنجا كه انسان درستكاري بود هيچگاه از موقعيتش سوءاستفاده نكرد و در پي پست و مقام دادن به خانواده و فاميلشاش برنيامد حتي با توجه به موقعيت و پستي كه داشت براي معافي يا گذراندن خدمت سربازي پسرانشان در جاي بهتر كوچكترين اقدامي نكردند كه همين مسئله براي ما سؤال شده بود كه چرا توصيهاي نميكند؟!
در همين رابطه از قول آشنايان ماجرايي را شنيده بودم كه بعدها وقتي عليآقا پسر كوچك مرحوم را ديدم دربارهاش پرس و جو كردم كه ايشان هم تأييد كردند كه در دوران سربازي محمدآقا نيروهاي كومله متوجه ميشوند كه او پسر عسگراولادي است به همين خاطر او را مورد آزار و اذيت قرار ميدهند اما ايشان هيچ توصيهاي در مورد پسرانش نميكند،البته پس از آن پسران براي اينكه مزاحمتي برايشان پيش نيايد خود را عسگري معرفي ميكنند.
مرحوم عسگراولادي در مورد كار پسرانش هم تا آنجا كه اطلاع دارم و حتي از علي آقا شنيدهام كمكي نكردند، نظرشان اين بود كه پسرانش روي پاي خود بايستند و منتظر كمك پدر نباشند!
مرحوم عسگراولادي به مبارزهاش عليه رژيم گذشته اعتقاد داشت و از 17،18 سالگي كه در اين راه قدم گذاشته بود تا پايان راه بر سر اعتقاداتش ماند و بعد از اينكه به دستور امام جبهههاي مبارز بازار در قالب هيئتهاي مؤتلفه اسلامي گرد همآمدند، عضو اين جبهه شد و در طول سالهاي بعد از انقلاب هم هيچگاه تغييري در مسيرش برخلاف ديگران نداد و همواره در يك خط حركت كرد.
ارتباطتان با اين خانواده تا چه زماني ادامه داشت؟
چند وقتي بعد از آزادي حبيب آقا از زندان، خانه خيابان بوذر جمهري را فروختند و به منزلي در كوچه سقاباشي خيابان ايران اسبابكشي كردند كه همين مسئله ارتباطم با اين خانواده را كمتر كرد. زماني هم كه امام خميني در پاريس به سر ميبرد، ايشان نزدشان ميرود و با پيروزي انقلاب همراه با امام به كشور باز ميگردد.
در آن روزها مردم براي ديدن امام بارها به مدرسه علوي مراجعه ميكردند و جمعيت از يك در مدرسه وارد و از در ديگري خارج ميشد كه در اين ميان گاهي به علت خستگي اصلاً امام در اين ديدارها شركت نميكرد چرا كه با توجه به شرايط سنياش سخت بود هر لحظه كنار پنجره بايستد و چون ياسر عرفات براي ديدنشان به ايران آمده بود در اينگونه مواقع او به جاي امام پاسخگوي احساسات مراجعين ميشد.
در يكي از همين ديدارها كه به مدرسه رفته بودم علي پسر كوچك مرحوم عسگراولادي را در حالي كه تقريباً 13،14 ساله شده بود بعد از مدتها ديدم كه عضو انتظامات كميته استقبال از امام شده بود و از من خواست با توجه به اينكه در آن لحظه پدرش نزد امام به سر مي برد مرا هم همراه خود ببرد و معرفي كند كه البته بنده نپذيرفتم چرا كه به نظرم درست نيامد بيخود وقتشان را بگيرم. بعد از آن هم با فوت آقا مهدي پسر بزرگشان ارتباطم بسيار كم شد و ديگر تنها از طريق آشنايان از اين خانواده خبر داشتم تا اينكه چند سال پيش مجدداً ديداري با علي آقا داشتم و جوياي احوالات پدرشان شدم.
با توجه به فعاليتهاي آقاي عسگراولادي رژيم چه برخوردي با ايشان داشت؟
با توجه به سابقه سياسي آقاي عسگراولادي و فعاليتهايشان بعد از آزادي هم حكومت منزل ايشان را زير نظر داشت و بسيار مراقب آن بود، حتي چند ماه پيش از پيروزي انقلاب از يكي از اقوام شنيدم كه شبي خانم عسگراولادي با توجه به اينكه باردار بوده و نياز به پزشك داشته مأموران حكومت نظامي رژيم اجازه رفتن به بيمارستان را به ايشان نميدهند، حتي به بيمارستان بازرگانان كه در چند قدمي منزلشان بوده و همين موجب فوت اين خانم ميشود.
بعد از آن هم از علي آقا شنيدم كه آن شب براي مراجعه به بيمارستان زماني كه از مأمور مربوطه كوچهشان تقاضاي اجازه عبور مي كند ،مامور با گفتن جمله «انشاءالله خميني كمكتان كند» مانع از عبورشان ميشود و با توجه به تيراندازيهايي كه صورت گرفته بوده فاطمه خانم دچار هول ميشود و فوت ميكند، يادم است در ختم اين خانم كه در مسجد امام حسن چهارراه سيروس بود، مرحوم بازرگان هم شركت كرد.
در پايان اگر خاطره خاصي از ايشان داريد بيان بفرماييد.
خاطره خاصي كه نه اما يادم ميآيد با توجه به اينكه خانواده همسر مرحوم عسگراولادي بسيار مذهبي بودند بخاطر آنكه برنامههاي تلويزيون آن زمان اشاعهگر فرهنگ غرب بود، تماشاي برنامههاي تلويزيون در منزل ممنوع بود و اغلب براي تماشاي تلويزيون بچهها به منزل ما ميآمدند. بعد از آزادي حبيب آقا روزي از بنده خواستند برايشان تلويزيوني تهيه كنم تا از اخبار كشور با اطلاع شوند، البته به دور از چشم خانواده كه بنده هم يك تلويزيون كوچك برايشان تهيه كردم .جالب است بدانيد مادربزرگ همسرشان خانم اشراف الحاجيه و خاله خانمشان از طرف آيتالله خويي اجازه اجتهاد داشتند و در آن دوران روزانه حدود
500-400 شاگرد را تربيت ميكردند.