
درآمد:
دکتر طلال عتریسی، اكنون مدیريت مرکز مطالعات اجتماعی و سیاسی دانشگاه بیروت را برعهده دارد. او ازتحليل گران تحولات كشورهاي عربي ونظريه پردازان مشهور اين عرصه است.او درباب آینده تحولات جهان عرب در سایه بیداری اسلامی ديدگاههاي روشني دارد كه آن را دراين گفت وشنود بيان داشته است.اميد آنكه مقبول افتد.
جناب آقای دکتر عتریسی، آینده تحولات جهان عرب را در سایه انقلابهای بیداری اسلامی چگونه میبینید؟
بدون شک جهان عرب در حال گذراندن مرحلهای از تحولات بنیادین است. این تحولات به دگرگونیهایی برمیگردد که منجر به سرنگونی زمامداران ستمگری شد که سالهای طولانی به ملتهای خود ستم کرده و کشور خود را به لحاظ اقتصادی به غرب وابسته و به لحاظ سیاسی همپیمانی با امریکا را در پیش گرفته بودند و در تمامی سالهای حکمرانی خود ضد جنبشهای مقاومت ضد صهیونیستی فعالیت کردند.
در میان این کشورها برخی همچون مصر در محور مشهور به اعتدال قرار داشتند که این محور مجموعهای از همپیمانان کاخ سفید بودند. رئیسجمهور پیشین مصر خواهان صلح با اسرائیل و عادیسازی روابط با این رژیم بود و از فلسطینیها هم میخواست با اسرائیل مذاکره کنند و تن به آشتی با آن بدهند. سرنگون شدن این زمامداران به معنای تحقق یافتن یک دگرگونی است؛ یک دگرگونی عمیق و ریشهای. این تحول قاعدتاً باید همه مواردی را که به آن اشاره کردم و نیز همپیمانیهایی را که مبتنی بر وجود این زمامداران در برگیرد.
این دگرگونی همچنین به روی کار آمدن جنبشهای اسلامی و دستیابی آنها به مصادر قدرت انجامید. این یک پدیده تازه بود که کسی آن را پیشبینی نمیکرد. همین امر جنبشهای اسلامی عربی را در مقابل چالشهای تازهای قرار داد. از آنان انتظار میرفت و میرود که در باره مسائل و چالشهای اقتصادی و سیاسی راهحلها و دیدگاههای متفاوت از نظامهای گذشته ارائه دهند. در واقع تظاهرکنندگان در میدانها شعارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زیادی مطرح کردند که همگی از انتظارات آنان برای ایجاد تغییر حکایت داشت.
ارزيابي جنابعالي از شرايط امروز جهان عرب چيست؟
بنابراین جهان عرب امروزه در یک دوران گذار به سر میبرد. اگر شرایط مناسب این مرحله در سطوح سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تحقق یابد، تغییرات سمت و سوی مناسبی خواهد داشت، ولی بدون شک چالشها بزرگ و شرایط سخت است و یک تلاش استثنایی و ویژه همچنین یک نگاه و نگرش همهجانبه و گسترده را نیاز دارد؛ بهویژه جنبشهای اسلامی باید چگونگی تعامل با واقعیتهای جدید را بهخوبی بدانند.
آیا انقلابهای بیداری اینک با بنبست مواجه شدهاند یا تداوم خواهند داشت؟
در این زمینه میان انقلابها در هر یک از کشورها تفاوت وجود دارد. در تونس دولت النهضه از یک سو با لائیکها و از سوی دیگر با سلفیها اختلاف دارد و هر کدام از دو طرف النهضه را با اتهامات متناقضی روبرو میکنند. گروه نخست یعنی لائیکها این جنبش را به اسلامی کردن تدریجی قوانین متهم میکنند و سلفیها آنها را به کوتاهی در اجرای شریعت این یعنی فقدان اجماع در باره هویت نظام جدید.
اما در یمن هنوز پس از ترک قدرت از سوی علی عبدالله صالح اوضاع تغییر نکرده است و کشمکش به همان نحو ادامه دارد. یمن در جهت سامان دادن به اوضاع اقتصادی خود و حل مشکلات اجتماعی و سیاسیاش با حوثیها، تجزیهطلبان جنوبی و تشکیلات القاعده گامی به جلو برنداشته است. این به معنای آن است که تحولی حقیقی در نظام سلطه و اداره کشور رخ نداده است.
در لیبی کشمکشهای مسلحانه میان قبایل، گروهها و امرای جنگ که زیر بار تسلیم سلاح خود به طرفهای دولتی و مسئولان امنیتی جدید نمیروند، جریان دارد. در همین حال قدرتهای جهانی مثل فرانسه و انگلیس دارند بدون هیچ توجهی به اوضاع امنیتی و سیاسی این کشور نفت مورد نیاز خود را برداشت میکنند.
در بحرین هم انقلاب بر محور تظاهرات و تحصن درجا میزند، بدون آن که انقلابیون از خواستهها و مطالبات خود بکاهند و افق روشنی در مورد یک راهحل سیاسی که رهبران معارضه در پی آناند، مشاهده میشود.
در سوریه نیز تحول از همان هفتههای نخست از اهداف خود منحرف و به ابزاری در دست قدرتهای منطقهای تبدیل شد. امروزه تحولات میدانی در این کشور حاکی از آن است که نظام حاکم تسلط و سیطره خود را بر بسیاری از مناطق تحت کنترل مخالفان مسلح باز گردانده است. به هر حال الگوی انقلابها از یک کشور تا کشور دیگر متفاوت است و دستاوردها و تحولات نیز به همین نحو مختلفاند.
وضعيت رادرمصر چگونه ارزيابي ميكنيد،به ويژه بااتفاقاتي كه درماههاي اخير دراين كشور روي داده است؟
رویدادهای اخیر مصر که به سقوط محمد مرسی، رئیسجمهور منتخب این کشور انجامید، اوضاع را آشفته و چشماندازهای انقلاب را در کشورهای عربی سخت دگرگون کرده است. سرنگون کردن رئیسجمهوری که عضو و متعلق به جنبش اخوانالمسلمین است، به این جنبش که انتظار میرفت بعد از این انقلابها در کل کشورهای عربی توسعه و نفوذ فوقالعادهای بیابد، ضربهای بسیار قوی وارد کرد؛ به نحوی که امکان توسعه نفوذ آن و دستیابی به قدرت در دیگر کشورهای عربی را به شیوه واحد و همسان سلب و آن را از وضعیت و حالت تهاجمی خارج کرد و در وضعیت تدافعی قرار داد.
این رویداد در عرصه انقلابهای عربی خصوصاً در مرحله پس از سرنگونی نظامهای پیشین نوعی عقبگرد و پسرفت به شمار میآید و نشان میدهد دغدغه اصلی رهبران انقلابها بهویژه اسلامگرایانی که به قدرت دست یافتند، مسائل داخلی است و سیاست خارجی و مناسبات منطقهای و کشمکش با اسرائیل در اولویت این انقلابها قرار ندارد. البته کاملاً روشن است که اوضاع داخلی نیز در ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی سخت، پیچیده و بغرنج است و دستیابی به راههای برون رفت از آنها و حل و فصل مناسب آنها به سالها تلاش نیاز دارد و این به معنای آن است که انقلاب باید سالها انتظار بکشند تا به الگویی از تغییر و تحول دست یابند.
آیا تغییرات کشورهای حوزه بیداری اسلامی در دایره چهرهها باقی خواهد ماند یا سیاستهای اصلی و بنیادی این کشورها را هم در بر خواهد گرفت؟
آنچه که تاکنون از تحولات بعد از انقلاب رخ داده است، از فرو ریختن بنیادها و ساختارهای امنیتی، اداری و اقتصادی این کشورها حکایت نمیکند. نظامهای جدید سیاست جدیدی را که کاملاً با سیاستهای رژیمهای سرنگونشده متفاوت باشد، ترسیم نکردهاند، بلکه شاهد ملاحظهکاری و سیطره روح محافظهکاری بر سیاستها و مواضع حکومتهای پس از انقلابها هستیم.
آنها در پی این هستند که به غرب و امریکا اطمینان بدهند سیاستهای آنان خصوصاً در قبال اسرائیل سیاستهای اقتصادی و روابط آنها با نهادهای جهانی نظیر بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول و نیز مناسبات آنان با ایران دستخوش تحول نخواهد شد، لذا تا امروز بهرغم تغییر چهرهها و نمادهای سیاسی تغییر بنیادی روی نداده است.
نمونه اين عدم تغییرات بنیادی رادرمصر مي بينيد؟
بله،برای نمونه در مصر هماهنگی امنیتی با اسرائیل کماکان ادامه دارد و دیدارهای مسئولان اطلاعاتی و امنیتی اسرائیل از مصر بعد از انقلاب همچنان برقرار است. سیاست مصر در قبال بستن تونلها عوض نشده است. مصر همچنین در قبال تحولات سوریه به سیاست و مواضع کشورهای خلیج فارس و امریکا پیوسته و فاقد سیاست مستقلی است که حاکی از نگاه ویژه و متفاوت در مورد سوریه به صورت خاص و منطقه به صورت عام باشد.
اینها همه مسائل استراتژیک هستند که میبایست انعکاسدهنده رویکردهای جدید حکومتهای روی کار آمده بعد از انقلابها باشد. همان گونه که در مورد توجه به مسائل داخلی به عنوان اولویت اسلامگرایان پس از رسیدن به قدرت اشاره شد ردهبندی اولویتها نشان میدهد آنان تا مدت زیادی به تغییر استراتژیها اقدام نمیکنند؛ درحالی که نشانههای تغییر در رویکردها و راهبردها میبایست حداقل از همان ماههای نخست تصدی قدرت آشکار میشد. این که ماهها بگذرد و هیچ نشانهای از تحول حقیقی به چشم نخورد، قطعاً نگرانیهایی را نسبت به توان انقلابها در ایجاد تغییرات ریشهای برمیانگیزاند.
به نظر شما آیا رفتار گروههای تندرو و افراطی بر روند بیداری اسلامی، انتشار فرهنگ مقاومت و خدشهدار کردن چهره اسلام در افکار عمومی اثر خواهد گذاشت یا خیر؟
بدون شک رفتارهای جریانهای افراطی خصوصاً گروههای معروف به جماعتهای جهادی تکفیری تأثیر منفی بسیاری در معرفی چهره اسلام و مسلمانان دارد. اقدامات این گروههای تندرو در قتل، جنایت وحشیانه و انعکاس آنها در رسانهها و شبکههای اجتماعی که انسان حتی قادر به مشاهده آنها نیست، اثرات منفی عمیقی بر جریان بیداری اسلامی میگذارد، بهویژه که مردم از جریان بیداری انتظار رفتارهای متفاوتی دارند. متأسفانه تلاش شده است تا از جریان بیداری اسلامی چهرهای متفاوت مملو از وحشیگری، قتل، شکنجه و تصفیه جسدی اسرا و همه کسانی که به لحاظ فکری، عقیدتی و دینی با آنها همراه نبودهاند، ایجاد کنند و این را میخواهند از عملکرد گروههای سلفی و تکفیری بهویژه در سوریه تحقق بخشند.
البته اولین زیانکاران از ترویج این چهره غیرواقعی از اسلام و بیداری همین کسانی هستند که دست به این رفتارهای فجیع زدهاند. این رفتارها سئوالات بسیاری را در مورد عقاید آنها مطرح کرده است؛ از جمله این که این چه اعتقادی است که پیروان خود را به کشتار، تکفیر و این نوع وحشیگریها سوق میدهد و آنها را بدون هیچ تبعیض و تفاوتی به صورت یکسان به کشتار زنان، کودکان و اسرا وامیدارد؟ نتیجه این سئوالات چیزی جز نفرت و گریز از اعتقادات و این جریانات فکری نیست.
من معتقدم مردم به حدی از آگاهی دست یافتهاند که مدعیان اسلام تکفیری را از جریانهای دیگر و جریان مقاومت تشخیص دهند؛ چنان که در سوریه مشاهده میشود پس از گذشت چند ماه از تسلط جماعات تکفیری بر بخشهایی از خاک این کشور مردم ضد آنها شوریدهاند و خواهان نجات خود از دست آنها هستند. این به معنای برخورداری مردم از درجهای از آگاهی است که به آنها قدرت تشخیص و تفکیک داده است. بعید نیست رفتارهای نادرست این مجموعهها در افزایش سریعتر و بیشتر آگاهی مردم نسبت به ماهیت آنها تأثیر داشته و موجب فاصله گرفتن بیشتر از آنها و پرهیز از ماندن در کنار آنها شده باشد.
با توجه به این که اصولاً اصلاح فرهنگی جوامع فرآیندی طولانی مدت و به ثبات سیاسی و اجتماعی نیازمند است، به نظر شما آیا وضعیت کنونی کشورهای حوزه بیداری به تحولات فرهنگی مورد نظر و اسلامی کردن سبک زندگی خواهد انجامید؟
اگر اختلاف نظر کنونی میان جریانهای سیاسی و فکری در کشورهایی که در آنها انقلاب رخ داده است، به همین نحو ادامه یابد، این به معنای آن است که اصلاحات فرهنگی و احیای هویت اسلامی به زمان طولانی نیاز دارد. به نظر من آنچه تحقق این مسئله را به تأخیر میاندازد، این است که جریانات اسلامی که در این کشورها سر کار آمدهاند، از رأی یک اکثریت قاطع و کوبنده برخوردار نبودهاند که به آنها اجازه دهد قانون اساسی مورد نظر خود یعنی قانون اساسی اسلامی را وضع کنند. آنها با اکثریت ضعیفی روی کار آمدند و این به گروههای دیگر نظیر لیبرالها و لائیکها اجازه میدهد شرطهای خود را به آنها تحمیل کنند و اجازه ندهند قانون اساسی این کشورها اسلامی باشد.
روشن است هر تحول در سطح فرهنگی عملیات درازمدت، طولانی و نیازمند سالها وقت برای تحقق آن است. این چیزی است که در تجربه جمهوری اسلامی پس از گذشت 30 سال از انقلاب ملاحظه کردیم، زیرا فرهنگ محصول مدارس، دانشگاهها، تئاتر، سینما، ادبیات، هنر و پژوهشهای اسلامی و ابعاد مختلفی است که به سبک زندگی، شیوه تفکر، تجارب و مهارتهای ملتها در زمینههای مختلف زندگی مربوط است. این بهطور طبیعی یک فرآیند طولانی، پیچیده، درازمدت و نیازمند سالهای زیادی زمان است؛ خصوصاً کار در این زمینه در خلاء و محیط بکر صورت نمیگیرد، بلکه تلاشی است برای این که در بنیادهایی که غرب طی قرنها ایجاد کرد و رژیمهای پی در پی با در دست داشتن زمام سلطه و قدرت از آنها محافظت کردهاند، تغییر ایجاد کند. البته جریانات غیراسلامی هم به نوبه خود با فرهنگ اسلامی مقابله میکنند و این امری طبیعی است، اما به پیچیدگی بیشتر وضعیت میانجامد.
حال اگر این مسئله عدم استقرار و ایجاد حالت ترس از اسلامگرایان را بیفزاییم و جوسازی در مورد به اصطلاح خطر اسلامی کردن فرهنگ، اسلامی کردن مدیریت، مبتنی کردن سیاست خارجی بر اصول اسلامی و مانند اینها را که از سوی مخالفان طرح و دامن زده میشود نیز مد نظر قرار دهیم، به وضعیت تأخیر در تغییرات بنیادی میرسیم که داستان امروز این انقلابهاست. با این تأخیرها انقلابها نیز خصوصیتها و خاصیتهای خود را از دست میدهند. البته این ترس وجود دارد که حتی در آینده هم قدرت ایجاد این تغییرات را نداشته باشند.
به نظر شما گسترش اخیر پدیده عصبیتهای مذهبی ریشه عقیدتی دارد یا نتیجه سیاستهای هدفمند منطقهای و بینالمللی است؟
این تشنج مذهبی که امروزه بهطور خاص در جهان عرب مشاهده میکنیم، بیتردید در درجه نخست ریشه سیاسی دارد و نشانههای دلالتکننده بر آن بسیار است. از جمله این نشانهها به عنوان مثال میتوان به این اتهام اشاره کرد که حزبالله لبنان در پی اجرای یک پروژه و طرح شیعی در منطقه است. این اتهام در یک مقطع خاص زمانی ظاهر شد؛ وقتی که حزبالله در جنگ 33 روزه به یک پیروزی تاریخی بر دشمن صهیونیستی دست یافت. بعد از این جنگ بود که برخی لبنانیها و اعراب از جمله عربستان سعودی ضد حزبالله موضع گرفتند و بهطور ضمنی این پیروزی را ضربهای بزرگ به سیاستها، استراتژیها و همپیمانیهایشان با امریکا تلقی کردند.
تحریک مذهبی ضد حزبالله و مقاومت بعد از ترور رفیق حریری، نخستوزیر سابق لبنان ادامه داشت. تحریک تعصبات مذهبی به سلاح مقاومت ربط داده شد، به نحوی که خواهان خلع سلاح مقاومت شدند و سلاح حزبالله را با هویت شیعی آن مرتبط دانستند. این ادبیات قبل از این همه سال مقاومت مطرح و شناختهشده نبود! علاوه بر آن نباید فراموش کنیم جفری فیلتمن، سفیر سابق امریکا در لبنان در کمیته شنود کنگره امریکا اعتراف کرد که حدود 500 میلیون دلار برای مخدوش کردن چهره حزبالله هزینه کرده است.
انگشت نهادن بر هویت شیعی حزبالله و برجستهسازی بعد مذهبی آن را درراستاي چه هدفي ارزيابي مي كنيد؟
بدون شک انگشت نهادن بر هویت شیعی حزبالله ، برای ایجاد ترس از حزبالله و تولید فضای حزباللههراسی بخشی از برنامه فیلتمن در مخدوشسازی چهره حزبالله بوده است. هنگامی که همین حزب با همین هویت در جنوب لبنان علیه اشغالگری اسرائیل میجنگید، کسی از این هویت شیعی سخنی به زبان نمیآورد و هیچیک از لبنانیها تشیع حزبالله را به ایران ربط نمیدادند.
همچنین در مورد اتهامهای گوناگون شیعهگری، فارسیگری و مجوسیگری که متوجه ایران کردهاند، این سئوال مطرح است که چه اتفاقی افتاد که به طرح این عناوین تحریکآمیز نژادی و مذهبی علیه ایران انجامید؟ چرا این اتهامات را در سالهای پیشتر مطرح نکردند؟ در واقع اشغال عراق در سال 2003م. سرآغاز حمله تبلیغاتی مذهبگرایانه به ایران است. بهجای حمله به امریکا که عراق را به اشغال درآورده بود یا حمله به کشورهایی که به امریکا اجازه دادند از خاک آنها برای حمله به عراق استفاده کند، ایران را مورد حمله قرار دادند و جنگ مذهبی علیه ایران را شروع کردند؛ درحالی که سیاستهای ایران در مورد مسائل منطقه تغییر نکرده و هویت اسلامی منطقه نیز عوض نشده بود. تمرکز بر بعد مذهبی در حمله تبلیغی علیه ایران راهبردی عامدانه بود که هدفهای زیر را دنبال میکرد:
ـ جلوگیری از تبدیل شدن ایران به نمونهای جذاب که بتواند ملتهای عرب و مسلمان را در جبهه رویارویی با استکبار جهانی ـخصوصاً امریکا و رژیم صهیونیستیـ به خود متمایل کند.
ـ تغییر موضوع کشمکش در منطقه از چالش با رژیم اشغالگر و هیمنه و سلطه امریکا به کشمکش داخلی میان مسلمانان، از اهداف استعماری و صهیونیستی دیرینه است.
ـ قرار گرفتن برخی دولتهای عربی و اسلامی در جایگاه رهبری کشمکش مذهبی برای جبران جایگاه و نقش منطقهای و اسلامی از دست رفته آنها بهویژه پس از وقوع انقلابهای بیداری که وضعیت استراتژیک جدیدی را در منطقه آفرید.
بنابراین میتوان گفت تشنج مذهبی که امروز شاهد آن هستیم، هیچ ارتباط مستقیمی با اختلافات فقهی فریقین ندارد، بلکه یک پروژه سیاسی آشکار است که تعصب مذهبی را در خدمت تغییر جهت کشمکش اصلی منطقه به یک رویارویی داخلی ویرانگر قرار داده است.
نقش نخبگان را در خارج کردن جهان اسلام از تعصبات مذهبی و رویکرد تکفیری که امنیت و صلح اجتماعی جوامع اسلامی را در معرض خطر قرار داده است، چگونه ارزیابی میکنید؟
البته قشر نخبه در این زمینه بهطور خاص مسئولیت بزرگی به دوش دارد و از طریق دانشگاهها، رسانهها، سخنرانیها و عرصههای دیگر فعالیت خود از موقعیت اثرگذاری بر افکار عمومی برخوردار است. در تجربه کنونی که جوامع اسلامی در حال گذراندن آن هستند، قطعاً مسئولیت نخبگان، حساسیت و دقت بیشتری را میطلبد؛ خصوصاً که در حال حاضر کسانی در پی هدایت اختلافات و کشمکشها به سمت بعد مذهبگرایانه و عصبیتهای مذهبی هستند. آنها از توان رسانهای بسیار بالایی برخوردارند و امکانات مالی گستردهای هم در اختیار دارند که سعی میکنند با توزیع آن در میان شخصیتها، نهادها و شبکههای ماهوارهای آنها را در عرصه ایجاد کشمکش مذهبی و انتشار آن در سطح وسیع فعال کنند.
نخبگان فرهنگی باید با این پدیده جهنمی مقابله کنند. به نظر من این شفافیت در نگاه، تشخیص و تعیین اولویتها در کشمکشهای جاری، ثبات در مواضع و برخورداری از زبان قابل فهم برای مردم به منظور رساندن پیام به آنها نیاز دارد. نخبگان نباید به خاطر سختیهای موجود در مسیر ایجاد تحول و دگرگونی یا به خاطر گستردگی عرصههای کشمکش یا به علت تواناییهای دشمن به دنبال ناامید کردن مردم باشند. اتفاقاً مسئولیت نخبگان کاملاً عکس این یعنی نشر تعصبات، تکفیر و عصبیتهای مذهبی را بگیرد یا حداقل تأثیر منفی آن را کم کند.
اما به علت همین اهمیت نقش نخبگان و روشنفکران است که میبینیم سعی میشود آنان را به نحوی به حاشیه برانند تا در مقابله با طرحهای فتنهانگیز اقدامی نکنند. حتی سعی میکنند آنها را در این طرحها به خدمت بگیرند. متأسفانه برخی از آنها جذب طرحهای فتنه مذهبی شده و به سوی دستاندرکاران این طرحها گراییدهاند و در دفاع از طرح مذهبگرایانه یا حمله به جریان مقابل قلم زده یا سخن گفتهاند. همین امر تأکیدی بر نقش نخبگان و روشنفکران در کشمکش جاری در جوامع اسلامی است و نیز تأکیدی بر حساسیت مسئولیتی است که در شرایط حساس کنونی به دوش دارند.
میزان اثرپذیری جوامع عربی و اسلامی که تنوع دینی و مذهبی دارند، از تحریکات و شعارهای مذهبی که از درون خود این جوامع برمیخیزد تا چه حد ارزیابی میکنید؟ این اثر بر جوامع دیگر تا چه اندازه است؟
برانگیختن عصبیتهای مذهبی بسیار خطرناک است. عصبیت در بعد اجتماعی در واقع به معنای تبدیل مناسبات میان ادیان و مذاهب به ترس و نگرانی متقابل و دوسویه از یکدیگر است. این ایجاد ترس متقابل ضمناً به معنای آن است که یک گروه حق است و دیگران در گمراهیاند یا این که هر کدام با احساس حقانیت در پی حمله به مذاهب دیگر و نابود کردن آنها هستند. احساس میکنند گروه دیگر با نظر و مذهب آنان مخالفاند و میخواهند مانع از انجام عبادات و برگزاری شعائر مذهبی و برخورداری آنان از حقوق دینی شوند. عصبیتهای مذهبی چیزی نیست جز ایجاد ترس متقابل و آمادگی برای دفاع از مذهب، پیش از فهم حقیقت ماجرا و حرف و حدیثهای هر کدام.
تعصب و عصبیت بنا به طبیعت خود کور و جاهلانه است. وجود تعصب یعنی این که تنوع و گوناگونی در جامعه در معرض تهدید و ترس از نابودی قرار دارد. در چنین حالتی مردم چگونه میتوانند با مذاهب و ادیان مختلف در یک محیط واحد با هم زندگی کنند و چه کسی میتواند احساس اطمینان و امنیت مورد نیاز را برای ادامه زندگی طبیعی فراهم کند؟ در این صورت از کدام جامعه به معنای اجتماع و تجمع واحدهای بشری میتوانیم سخن بگوییم و از کدام پیکر واحد که قرآن ما را به آن فرا خوانده است، میتوانیم سخن به میان آوریم؟
مشکل عاملان تعصب و عصبیت در این است که هیچگاه قادر به از بین بردن تنوع و گوناگونی در جامعه نیستند. تحریک مذهبی هر قدر هم اوج بگیرد، نمیتواند اصل تنوع را از بین ببرد. شاید در کل تاریخ بشری نتوانیم جامعهای را پیدا کنیم که تنوع، تفاوت و اختلاف نداشته باشد. شیوه تکفیر همواره ناشی از تفکری است که با دیگران دارای اختلاف است و در این اختلاف گاه به سوی تندروی و سختگیری و گاهی به سمت مدارا و تساهل میل میکند. گرایش به این سو یا آن سو را کسی نمیتواند متوقف یا تعطیل کند. ما حتی در دوران اسلامی در تمامی مراحل آن در اوج و در افول هیچگاه با اندیشهای که در پی از بین بردن تنوع و گوناگونی در جامعه باشد، مواجه نبودهایم. بعضی از افراد در جوامع اسلامی از اندیشه تحریک مذهبی اثر پذیرفتهاند و اوضاع کنونی را در کشورهایی همچون پاکستان و عراق به وجود آوردهاند. این بسیار خطرناک و غیر قابل قبول است. در درجه نخست بر علمای امت است که در مقابل این کشتارها و ضد این تحریکها و برانگیختنهای مذهبی که توجیهکننده این کشتارهاست بایستند.
اندیشه تحریک مذهبی و گرایش تکفیری که از آن تغذیه میشود و به بهانههای گوناگون به خشونت و کشتار در جامعه میپردازد، نمیتواند به مدت طولانی به حیات خود ادامه بدهد. این با طبیعت جوامع بشری که همواره بر تنوع شکل گرفته است و بر محور میگردد تعارض دارد. هیچ گروهی دینی یا نژادی یا مذهبی هم در مقابل کسی که میخواهد آن گروه را نابود کند، تسلیم نخواهد شد. شواهد تاریخی در این زمینه بسیار است. حداکثر کاری که این تعصبات مذهبی میتوانند انجام بدهند، منفجر کردن جوامع از درون و انتقال کشمکش به درون و قلب جوامع است و این باعث میشود مشکلات و کشمکشهای مهم دیگر جامعه که دارای طبیعت استراتژیک یا اقتصادی یا فرهنگی هستند و نیز طرحهای توسعه به عقب میراند و فراموش شوند، زیرا مردم به جنگ داخلی مشغول میشوند.
نظر شما در مورد تشتت آرای موجود در میان نخبگان فکری و دینی در سایه فضای تندرویهای دینی و مذهبی حاکم بر جوامع اسلامی چیست؟ راههای ترمیم این شکاف و وحدت میان امت را چه میدانید؟
تندروی دینی و مذهبی که برخی علما و روشنفکران در دام آن افتادهاند و از آن سخن میگویند و بدان دعوت میکنند، پدیدهای خطرناک و ویرانگر است. در اروپا جنگهای دینی 100 سال به طول انجامید، بدون آن که در نهایت قادر باشد حتی یکی از مجموعههای دینی را از بین ببرد، چه رسد به جوامعی همچون جوامع عربی و اسلامی که از تنوع بسیاری در مذاهب، ادیان و نژادها برخوردارند. خشونتها در صورت شعلهور شدن در این جوامع تا کجا ممکن است به کشتار به اصطلاح گمراهان و کافران بینجامد؟ این جنگ چند سال طول خواهد کشید و چه حجمی از ویرانی و وحشت از پس آن به جا خواهد ماند؟ چند سال و چند دهه نیاز است تا این ویرانیها بازسازی شوند و پیامدهای اجتماعی و اخلاقی و حتی دینی ایجاد شده از این اقدامات ترمیم شود؟
این پرسشها را باید آن گروه از روشنفکران و علما که به این جریان پیوستهاند و خصوصاً پس از انقلابهای عربی و بیداری اسلامی به تحریکات مذهبی ضد مذاهب دیگر پرداختهاند، از خود بپرسند. آنان باید به این سئوال پاسخ بدهند که آیا معتقدند ایجاد تنش مذهبی، تجاوز، قتل، تعدی و تکفیر برخاسته از آن دفاع از اسلام است؟ آیا با این روش میتوان دیگران را به سوی دین جذب کرد یا این که این اقدامات موجب دینگریزی میشود؟ آیا ممکن است نتایج این گونه سلوک، رفتار و تأثیرات آن را از دیگر بخشهای جامعه و اوضاع اجتماعی و فرهنگی و سیاسی که در آن به سر میبرد، دور و مصون نگاه داشت و مانع از تأثیر منفی تحریکات مذهبی بر آنها شد؟
ذائقه و طبیعت فقه اسلامی به صورت عام در بخشهای عمده تاریخ اسلامی از طبیعت تحریکآمیز مذهبی حکایت نمیکند، بلکه کاملاً عکس آن را نشان میدهد، یعنی مبتنی بر قبول دیگری و مدارا با آن و دعوت به صورت نیکو ـو به تعبیر قرآن «باللتی هی احسن»ـ بوده است، نه با ارعاب، تکفیر و قتل. از آن مهمتر در مرحله بعد از انقلاب در کشورهای عربی اساساً نیازی به روشهای متعصبانه تحریک مذهبی، تکفیری، قتل و کشتار مخالفان وجود ندارد، زیرا این کشورها در مرحله گذار بیش از هر چیز به وحدت ملی نیازمندند و این مسئله باید مورد توجه، اهتمام، فراخوان روشنفکران و اندیشمندان باشد، یعنی مشارکت همه جریانات، گروهها، مذاهب و ادیان در عملیات بازسازی و بنای جدید جامعه کنونی که عموماً مرحلهای سخت و شکننده است و در آن هر لحظه امکان فروپاشی و گسیختگی وجود دارد.
آنچه را که در مصر در تجربه اخوان اتفاق افتاد همه مشاهده کردیم. چگونه بعد از یک سال به سرعت فروپاشید؛ نه به خاطر آن که تجربه خشونتباری بود، بلکه به خاطر آن که تجربه موفقی از وحدت ملی در دوران سخت انتقالی در تاریخ مصر نبود. انقلاب تنها میراث سنگین و سختی از مشکلات اجتماعی، اقتصادی، فقر، بدهی و وابستگی به خارج را برای رهبران کشور بهجا نهاد و طبیعی است هیچ گروه یا حزبی قادر نبوده است و نیست که بهتنهایی همه این پیامدها را تحمل یا بدون همکاری دیگران با آنها مقابله کند. در چنین شرایطی برخی رهبران دینی و سیاسی به دنبال تحریکات مذهبی رفتند و نتیجه آن قتل وحشیانه یکی از علمای شیعه در خانه خودش بود که تنها گناهش پذیرش یک مذهب دیگر است و بس.
اگر سریعاً جلوی عصبیت مذهبی گرفته نشود، در هر جامعهای به خشونت ویرانگر منجر خواهد شد، بهانه آن هم هر چه باشد، تفاوتی نمیکند، اما تحریک و انگیختن و حتی تعصب ضد خارج، ضد اشغالگری که امت را تهدید میکند، بر ثروتهای آن چنگ انداخته و کرامت امت را پایمال کرده، یک تحریک مطلوب، واجب و بدون هیچ بحث و جدل ضروری و دارای اولویت است. این همان چیزی است که نخبگان و اندیشمندان باید بدان تشویق کنند. این رویکرد وحدتآفرین و مشخصکننده اولویتهایی است که باید بدان پرداخته شود.
وحدت روشنفکران، اندیشمندان و خروج آنها از دام عصبیتهای مختلف تحقق نمییابد، مگر با وحدت بر محور مقابله با عوامل و عناصر تهدیدکننده منافع امت، لذا تحریک و انگیختن ضد اشغالگر هر چه باشد، به نفع مردم و امت است، اما جنگ داخلی با هر انگیزه مذهبی یا غیر مذهبی در واقع فراخوانی به سمت گسیختن جوامع اسلامی و اقشار نخبه و اندیشمندان آنها در سطوح مختلف است.