کد خبر: 620079
تعداد نظرات: ۳ نظر
تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۷
گپ‌وگفتي با زهرا راخ، بانويي كه يكي از بزرگترين هيئت‌هاي زنانه شرق تهران را اداره مي‌كند
از ما براي خودمان دوست داشتني‌هايي داريم كه گاهي اوقات مرز علاقه آنقدر فراتر مي‌رود كه ترجيح مي‌دهيم جانمان را از دست بدهيم اما اين دوست داشتني را حفظ كنيم.
زينب شكوهي طرقي | وقتي حرف از دوست داشتني‌هايمان مي‌زنيم انگار بهترين حرف دنيا را مي‌خواهيم بزنيم. هركدام  از ما براي خودمان دوست داشتني‌هايي داريم كه گاهي اوقات مرز علاقه آنقدر فراتر مي‌رود كه ترجيح مي‌دهيم جانمان را از دست بدهيم اما اين دوست داشتني را حفظ كنيم.اما در بين ما هستند كساني كه مرز دوست داشتني‌هايشان از حد انسان، زندگي مادي و دنيوي فراتر رفته است. شايد باورش سخت باشد همانطور كه براي خود من هم سخت بود اما وقتي با چنين انسان‌هايي روبه‌رو بشوي تازه مي‌فهمي چه حس و حال خوبي دارند و چقدر با ما فرق دارند. زهرا راخ بانوي 52 ساله‌اي است كه بيش از 22 سال پيش براي اولين بار تصميم گرفت كه مراسم عزاداري امام حسين (ع) را در حياط خانه‌اش برگزار كند. خودش مي‌گويد: «حس و حال اين روزهايم با روز اولي كه اين مراسم را برگزار كردم كاملاً متفاوت است. كمترين تفاوتش اين است كه اين سال‌ها وقتي روز تاسوعا و عاشورا مي‌رسد انگار ديگر حتي نمي‌توانم نفس بكشم...».

وقتي از زهرا راخ مي‌پرسم بعد از اين 52 سال عمر بزرگترين آرزويت چيست، اشك در چشمانش حلقه مي‌زند، بغض راه گلويش را مي‌بندد و در حالي كه سعي مي‌كند اشكش را سريع پاك كند مي‌گويد: «تنها آرزويم اين است كه براي يك بار هم كه شده پاي پياده براي اربعين كربلا بروم كه انگار امسال اين آرزويم برآورده مي‌شود چون آذرماه راهي نجف هستم».

همه زندگي‌اش شده اين ماه محرم، به قول خودش آنقدر غرق در اين ماه مي‌شود كه هميشه حسرت مي‌خورد كه كاش محرم دو ماه بود، چون واقعاً تحمل اين همه مصيبت در يك ماه نمي‌گنجد. برخلاف سال اولي كه به قول خودش وارد اين دستگاه شده اين روزها كه مي‌رسد قيد زندگي و مال و حتي بچه‌هايش را هم مي‌زند. انگار تمام وابستگي و تعلقات دنيايي‌ را از دلش بيرون كرده چون به قول خودش جاي همه آنها را به گنجي داده كه اسمش را عشق به امام حسين (ع) گذاشته است.

بايد پذيرفت كه اين همه تلاش و اين همه سال پايبند بودن صددرصدي كار هر كسي نيست. مي‌پرسم: تا حالا شده مشكلي برايتان پيش بيايد كه بسيار بزرگ و لاينحل باشد؟ چه كرده‌ايد؟ مي‌گويد: بله مشكلات مالي بسيار بزرگ كه درست روزهاي نزديك به ماه محرم گريبانم را مي‌گيرد و فكر مي‌كنم همه اينها يك امتحان است. راه چاره‌اش ساده است به امام حسين (ع) مي‌گويم تو خودت من را به اين دستگاه و مراسم دعوت كردي. تو خودت اجازه دادي كه من خدمتگزار عزادارانت باشم پس خودت هم بايد مشكلم را حل كني. همه مشكل‌هاي بزرگ با يك توسل قوي حل مي‌شود، به همين سادگي!

اينكه چطور شد كه زهرا راخ، منسجم‌ترين و يكي از قديمي‌ترين هيئت‌هاي زنانه شرق تهران را در چهارراه گلسرخ محله پرستار پيروزي راه‌اندازي كرد و چطور يكباره مسير زندگي‌اش تا اين اندازه عوض شد، سؤالاتي بود كه براي رسيدن به جواب همه آنها روز سياهه‌زني حسينيه هيئتش ميهمانش شدم و جواب‌ها را از خود او جويا شدم.

يك نقطه تغيير اساسي در زندگي‌ام...

وقتي به 22 سال قبل برمي‌گردم و يادم مي‌آيد نه از سر نياز بود، نه نذر و حاجت. آن زمان دختر جواني بودم كه ترجيح مي‌دادم با وجود تفاوت‌هاي فاحشي كه با اين نوع تفكر و زندگي دارم، خودم آن را تجربه كنم. فقط اينكه شانسي آوردم كه همان سال اول سرنوشت من و بسياري از اطرافيانم تغيير كرد. اگر صادقانه بخواهم بگويم درست يك لحظه، يك روز در 22 سال پيش تمام تفكرات و اعتقاداتم تغيير كرد. لحظه‌اي كه قبل از آن من تقريباً هيچ اعتقادي به آخرت و دنياي برزخ نداشتم، نه تنها هيچ پايبندي به مسائل و احكام ديني در وجود من نبود بلكه كلاً نسبت به يك سري رفتارهاي اجتماعي هم مثل حجاب، آرايش نكردن و ناخن لاك نزدن، معاشرت نكردن با نامحرم‌ها و نظاير آن كاملاً موضع مخالف داشتم. اگر بخواهم صادقانه و شسته رفته بگويم اينكه چند سالي بود از ازدواج با همسرم گذشته بود، مراسم ازدواج دختر بزرگم نزديك بود و من يك خانم بي‌حجاب بودم كه تقريباً پايبندي ظاهري و عملي به اسلام نداشتم اما درست در يك لحظه و با يك سري اتفاق سرنوشت زندگي خودم، همسرم و بچه‌هايم تغيير كرد. فقط يك كلام بگويم من آن سال‌ها با شرايط و تفكراتي كه داشتم هيچوقت در خودم نمي‌ديدم كه تا اين اندازه تغيير كنم. جالب‌تر اين بود كه چون سابقه تجربه كردن هر اتفاق را داشتم اطرافيانم با تغييراتي كه كرده بودم تصور مي‌كردند اين هم يك بازي جديد براي كسب يك تجربه جديد است. تقريباً از اقوام درجه يكم هيچكس روزهاي اول اين تغييير رفتار را جدي نگرفت.

روضه‌اي با نگاه دنيوي كه اخروي شد

از آنجايي كه در مسائل ديني زن حرف‌گوش‌كني نبودم و خيلي اعتقاد نداشتم همسرم كه برخلاف من خانواده و فاميل بسيار مذهبي داشت هر ماه محرم براي عزاداري من را در تهران تنها مي‌گذاشت و راهي اصفهان مي‌شد. ناگفته نماند من فكر مي‌كنم با همه تفاوت‌هاي فكري و اعتقادي كه با همسرم داشتم تنها علاقه بود كه باعث شده بود كنار هم بمانيم چون تحمل آن همه اختلاف مذهبي از هيچكس ساخته نبود چه برسد به يك مرد ايراني. من زني بودم كه اصلاً در وادي مجلس روضه و عزا زندگي نكرده بودم و تا آن روز نمي‌خواستم كه باشم، طبيعي بود كه وسايل مربوط به چنين مراسمي را هم نداشته باشم حتي ندانم چه كار بايد بكنم و چه كاري بكنم. جرقه اول اين مراسم از روزي زده شد كه با دوستانم رفته بودم يك مجلس روضه ساده. من آن روز تصميم گرفتم خودم هم يك روز مراسم عزاداري امام حسين (ع) را در منزلم برگزار كنم. سال اول مراسممان خيلي شلوغ نبود اما باز هم آشپزي چنين مراسمي طبيعتاً از عهده هر كسي ساخته نبود. مسئله اينجا بود كه سال اول چون اين مراسم را يكجور فخرفروشي مالي به ديگران مي‌دانستم و هنوز آن اتفاق مهم برايم نيفتاده بود هنوز مسائل مادي برايم بسيار مهم بود حتي بيشتر از مسائل اعتقادي. نتيجه اين تفكر اين شده بود كه هرجا مي‌رفتم براي خريد هر چيزي يا گرفتن آشپزي كه غذا را بپزد سر مبلغ كلي چك و چانه مي‌زدم چون هنوز درگير و دار اين دو، دوتا، چهارتاهاي اين دنيا بودم. ولي قشنگ‌ترين لحظه همان روزها اين بود كه براي تهيه وسايل به هركسي مي‌گفتم مي‌خواهم مراسم عزاي امام‌حسين‌(ع) را بگيرم با كمال ميل وسيله‌اش را قرض مي‌داد حتي گاهي اوقات حاضر بود از جانش هم بگذرد و براي من با حال و هوا و تفكرات آن موقع اينجور رفتارها تعجب‌آور بود. اگر بخواهم نمونه اين مسئله كه گفتم ماديات برايم مهم بود را بگويم مي‌توانم به ماجراي تدارك ديدن آشپز اشاره كنم. خوب يادم هست آن سال رفتم رستوراني و از آشپزش پرسيم اگر بخواهي يك من برنج درست كني چقدر دستمزد مي‌گيري؟ او هم گفت 50 هزار تومان! من كه هنوز پول برايم عزيزتر از برگزاري مراسم عزاي امام‌حسين‌(ع) بود فريادي از سر تعجب كشيدم و گفتم: 50 هزار توماااااان؟! ولش كن با اين هزينه‌ها اصلاً غذا نمي‌دهم چه خبر است! نمي‌دانم چه صدايي بود كه همان لحظه در گوشم زنگ مي‌زد «مگر مي‌شود مردم بيايند خانه‌ات، عزاداري كنند و گرسنه از در بيرون بروند؟!» باز از طرفي ديگر با خودم مي‌گفتم:«بي‌خيال غذا شو. بعد از آشپز بايد بروي كلي خريد گوشت، برنج و لپه و مخلفات كني كه خودش هزينه زيادي برمي‌دارد و براي تو كه چند ماه ديگر مراسم عروسي دخترت است و بايد جهاز بدهي يك قران هم يك قران است بي‌خيال غذادادن بشو». با همه اين كشمكش‌ها و نداهاي دروني دلم را به دريا زدم و اسباب غذا را فراهم كردم فقط مانده بود اصل كاري كه آشپز بود. هرجا مي‌رفتم يا كسي قبول نمي‌كرد يا دستمزدها بالا بود تا اينكه اتفاقي يكي از همسايه‌هاي روبه‌رويي‌مان گفت: زهرا خانم من يك آشپز سراغ دارم كه مي‌دانم قبول مي‌كند بيايد. من در جوابش گفتم: بيايد درست كند؟! آخر من كه جا ندارم او بيايد در خانه‌ام آشپزي كند! همسايه‌مان گفت: نگران نباش مي‌گوييم غذا را در خانه ما بپزد. يك لحظه متوجه شدم آشپز كه براي رسيدن به حياط خانه آنها بايد از وسط پذيرايي مي‌گذشت و اين غيرممكن بود. رو به همسايه‌مان كردم و گفتم: آخر با اين وضع خانه شما نمي‌شود.

او هم قاطعانه در جوابم گفت: چرا نمي‌شود؟! من فرش‌هاي اتاق را كامل برمي‌دارم تا مسير براي رفت و آمد آشپز باز شود. من واقعاً داشتم از تعجب شاخ در مي‌آوردم پرسيدم: يعني تو مي‌خواهي زندگي و فرش‌هايت را به هم بزني تا آشپز از وسط آن عبور كند و براي مراسم من آشپزي كند؟! او هم قاطعانه گفت: بله هرچه باشد آشپزي براي مراسم عزاداري امام‌حسين‌(ع) است و بيش از اينها ارزش دارد. خب خيلي برايم مهم بود، من كسي كه حتي سر هزار تومان دستمزد آشپز چانه مي‌زدم و حتي مي‌خواستم مراسم را در بالكن منزلم برگزار كنم مي‌ديدم كه مردم تا اسم امام‌حسين‌(ع) را مي‌شنوند اصلاً قيد همه چيز، همه دارايي‌شان حتي خانه و زندگي‌شان را مي‌زنند و اين از همه براي شوكه‌كننده‌تر بود. باخودم فكر مي‌كردم كه اينها چقدر جلوتر از من فكر مي‌كنند و چقدر عاشق هستند، احساسي كه من دركش نمي‌كردم.

آشپزي با دستمزدي غيرممكن پيدا كردم

خلاصه اينكه قرار شد آشپزي در خانه اين همسايه‌مان انجام شود. روز مراسم وقتي رفتم تا آشپز را ببينم ناخودآگاه با يك مرد قوي‌هيكل و درشت اما به شدت اخمو و آشفته روبه‌رو شدم. با ديدن چهره‌اش با خودم گفتم: واي اين ديگه چه كسي است! اين مي‌خواهد براي من آشپزي كند. آن روز يك ترس عجيبي از ابهت او در وجودم شكل گرفت. امروز بعد از گذشت اين همه سال تازه مي‌فهمم كه حاج مهدي اولين آشپز هيئت ما روزهاي محرم و پيش از تاسوعا و عاشورا چه حس و حال آشفته‌اي دارد چون خودم هم حال و روزم درست مثل روز اولي كه او را ديدم مي‌شود. تازه بعد از اين همه سال مي‌فهمم كه داغ اين روزها خيلي سنگين است و واقعاً نفس كشيدن را برايم سخت‌تر مي‌كند و خواب و خوراك را بر من حرام. از خاطره آن روز دور نشويم، طبق معمول جلو رفتم و به آشپز گفتم: شما چقدر دستمزد مي‌گيري؟ حاج مهدي در جوابم گفت: خيلي پولداري؟ من هم رو به او كردم با يك قيافه متكبرانه گفتم: اينكه من چقدر پولدارم مهم نيست يعني آنقدر دستمزد شما زياد است كه من حتماً بايد پولدار باشم. حاج مهدي در جوابم گفت: نه مي‌خواهم بدانم آنقدر پولدار هستي كه بتواني دستمزد من را بدهي؟ من هم در جوابش گفتم: بله آنقدر پولدار هستم كه بدهم. يكدفعه ديدم حاج مهدي رو به من كرد وگفت: تو كه هيچ، حتي هفت پشت و هفت نسل بعد تو هم نمي‌تواند دستمزد نوكر امام‌حسين‌(ع) را بدهد. من حتي آن روز متوجه حرف آشپز نشدم اما بعد از آن اتفاق تازه فهميدم كه حاج مهدي منظورش اين بوده كه دستمزد نوكر امام‌حسين‌(ع) چيزي فراتر از ماديات است. البته همان سال متوجه شدم كه همسر حاج‌مهدي مريضي سختي دارد، پزشكان جوابش كرده‌اند و او متوسل براي گرفتن شفاي همسرش به اهل‌بيت‌(ع) شده است. خلاصه اينكه با عقل محدودم وقتي جمله آخر حاج مهدي را شنيدم با همان نگاه مادي با خودم گفتم: خاك برسرم شد كاش به همان آشپزي كه 50 هزار تومان مي‌گفت داده بودم. نكند دستمزد اين يكي خيلي زياد باشد. اين شد كه روبه او كردم و گفتم: حاج آقا نكند آشپزي من را انجام بدهي بعد بگويي 200 يا 300 هزار تومان بده! من نهايت 30 هزار تومان دستمزد مي‌دهم يك قران هم بيشتر نمي‌دهم. حاج مهدي با قيافه‌اي كاملاً جدي رو به من كرد و گفت: اين 30 هزار تومان را بردار ببر جاي ديگري خرج كن. من اگر قبول كردم بيايم كار آشپزي‌ات را انجام دهم به خاطر اين بود كه شنيدم سال اولي است كه آمده‌اي در جمع ما عزادارها. شنيدم اين تجربه اول ورودت به اين بازي است. آن روز چون فكر مي‌كردم بايد بلافاصله جواب بدهم سريع گفتم: حالا چه بازي چه مسابقه من 30 هزار تومان بيشتر نمي‌دهم. حاج مهدي اخمي كرد و گفت: برو بچه، برو. خيلي بچه‌اي! چيزي كه آن لحظه توجهم را به خودش جلب كرد اين بود كه حاج مهدي هيچ كفشي پايش نبود. من باتعجب اين سؤال ذهني‌ام را از او پرسيدم: يعني شما مي‌خواهي با پاي برهنه برنج آبكش كني؟ پاي شما مي‌سوزد. حاج مهدي هم گفت: مگر آب برنج عزاي امام‌حسين‌(ع) پا را مي‌سوزاند؟! گفتم: برنج، برنج است ديگر، آب داغ، آب داغ است ديگر! مردم چه حرف‌هايي مي‌زنند حقيقتش هنوز باورش را نداشتم.

حاج مهدي زود حاجت گرفت اما من. . .

حاج مهدي فقط يك جمله گفت: وقتي مي‌خواهم برنج را دم بگذارم اينجا باش حتي وقتي هم مي‌خواهم در ديگ را بردارم كنار ديگ باش. پول هم نمي‌خواهد بدهي نترس. فقط پزشك‌ها زن من را به خاطر بيماري جواب كرده‌اند من شفاي او را از همين ديگ كوچك تو كه نيتش را به اسم حضرت رقيه (س) مي‌گذارم، مي‌خواهم. با تعجب گفتم: خانم حضرت رقيه(س)؟! ما براي امام حسين‌(ع) عزا گرفتيم چرا به اسم حضرت رقيه‌(س) بگذاريم؟! اين را گفتم تا بدانيد چقدر در ذهن من همه اين اسم‌ها و كلمات با هم فاصله داشت و من هيچ شناختي نداشتم. كل‌كل من و آشپز به همينجا ختم شد تا زماني كه فرستاد دنبال من براي باز كردن ديگ. يادم هست وقتي آن روز در ديگ را باز كرد حاج مهدي و اطرافيان خيلي به سر و صورتشان زدند انگار همه روي ديگ غذا چيزي مي‌ديدند كه من نمي‌ديدم چيزي مثل يك نشانه. بعد از اين اتفاق حاج مهدي كمي برنج برداشت و گفت: من بايد سريع بروم بيمارستان غذا را شاگردم مي‌كشد. حاجي رفت و درست شب تاسوعا برگشت آن هم در حالتي كه فقط اشك مي‌ريخت و مي‌گفت: تو را نمي‌دانم اما من حاجتم را گرفتم. هنوز نگاه متفاوت با من بود و يك صدايي در وجودم مي‌گفت: «وا! چقدر زود حاجت گرفت! غيرممكن است» نمي‌توانستم قبول كنم كه مي‌شود. روز عاشورا از صبح احساس مي‌كردم حال و هواي دروني‌ام تغيير كرده بود.همان روز احساس كردم چشمانم برق مي‌زند.

اتفاقي كه سرنوشتم را كاملاً تغيير داد

شب شام غريبان شروع شده بود و مراسم روضه ما تمام. به بچه‌ها گفتم: بياييد زود بخوابيم صبح زود همه سياهه را جمع كنيم. زن برادر شوهرم گفت: بگذار دو روز بماند. گفتم: نه من دلم مي‌گيرد زودتر اين سياهي‌ها را جمع كنيم. آنقدر خسته بودم كه تصميم گرفتم آن شب بيرون نروم و فقط بخوابم.

شايد دو دقيقه هم نشد وقتي سرم را روي زمين گذاشتم خواب عجيبي ديدم. به سرعت برق حركت مي‌كردم حتي از پنجره رد شدم و رفتم و رفتم تا يك جايي به سختي و بسيار محكم زمين خوردم. درست جايي زمين خوردم كه يك جمع زيادي از مردم هم بودند. من پسرم، دخترم و همسرم را مي‌ديدم كه جنازه‌ام را بلند مي‌كردند. مي‌ديدم كه بدنم را روي تخت غسالخانه مي‌گذارند و مرده‌شور لاك انگشت‌هايم را به زور تيغ پاك مي‌كرد. من عذاب مي‌كشيدم، دردم مي‌آمد، فرياد مي‌زدم اما كسي صدايم را نمي‌شنيد و از همه بدتر اينكه هيچ كاري نمي‌توانستم كنم چون هيچكس صداي من را نمي‌شنيد. من مي‌ديدم كه جنازه‌ام داشت سمت قبرستان مي‌رفت و مي‌ديدم كه اطرافيانم همه چه حرف‌هايي در مورد من يا كارهاي دنيوي‌ام مي‌زدند. جالب اينجا بود كه جز چند نفر كه با سر تأييد مي‌كردند حرف‌هاي من را مي‌شنوند هيچكس حتي صدايم را نمي‌شنيد. سرتان را درد نياورم يك لحظه انگار چشم باز كردم خودم را در بياباني ديدم، يكي داشت جيغ مي‌زد، يكي گريه مي‌كرد اما در مقابل بودند كساني كه ساكت نشسته بودند، از طرف ديگر صف افرادي را مي‌ديدم كه عذاب مي‌ديدند. من به شدت ترسيده بودم رو به آقاي پيرمرد محاسن سفيدي كه آنجا بود كردم و پرسيدم: اينجا كجاست؟ نكند من مرده‌ام؟ پيرمرد با آرامش خاصي گفت: نه نمرده‌اي. به شدت ترسيدم با خودم گفتم پس هرلحظه ممكن است موعد مجازات من هم برسد. خوب يادم هست در هر صفي بودم كه تا زمان مجازات من مي‌رسيد يكدفعه صف من عوض مي‌شد و يكي دو نفر به تأخير مي‌افتاد. يك لحظه چشم بازكردم ديدم زمان مجازات من رسيده است و من مدام پدر و مادر و نزديكانم را صدا مي‌كردم.

يكدفعه همان پيرمرد نزديكم آمد و گفت: چرا پدر و مادرت را صدا مي‌كني؟ آنها كه نمي‌توانند كاري كنند ائمه و معصومين را صدا كن تا به كمكت بيايند. نمي‌دانم چه شد كه در يك لحظه چنان فرياد يا امام‌حسين‌(ع) زدم كه تا آن لحظه از خودم نديده بودم. چشم برهم زدم ديدم، در يك اتاق كوچك و قديمي نشسته‌ام و جز من هيچكس نيست. وقتي بيدار شدم حالم خوب نبود و شوكه شده بودم و مرا به بيمارستان بردند. تا چند روز در بيمارستان بستري بودم. تصميم گرفتم هرطور شده از اين فرصت دوباره نهايت استفاده را ببرم. اين شد كه مسيرم را كاملاً تغيير دادم. با همه سختي‌هايي كه تا امروز بود تصميم گرفتم اين هيئت زنانه را به اين شكلي كه امروز مي‌بينيد منسجم كنار هم نگه دارم تا شايد توانسته باشم به شكلي از فرصتي كه گرفته‌ام استفاده كنم و شرايط زندگي‌ام را تغيير دهم. جالب اينجاست كه بعد از آن سال و برگزاري مداوم مراسم عزاداري همه فرزندانم، همسرم و حتي بسياري از اقوام و همسايه‌ها هم با شركت در اين مراسم سرنوشت و اعتقاداتشان در اين زمينه بسيار تغيير كرده است. دليل مهمي كه گفتم علاوه بر خودم سرنوشت بسياري ديگر هم بعد از آن رؤياي صادقه تغيير كرد همين بود. نكته مهم اينكه همان سال اول متوجه شدم براي راحتي كارمان بهتر است همه كارهاي هيئت را خانم‌ها عهده‌دار شوند و خدا را شكر كه همه از عهده اين مسئوليت اعم از تداركات، پذيرايي، مراسم سينه‌زني، روضه‌خواني و آشپزي به خوبي برآمده‌اند.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۳
از شهر طرقرود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۸/۳۰
0
0
به نام خدا.
باتشکر.
قلم شیوا ومطالبتان جالب ومعتنابه جامعه است.
موفق باشید.
راستی با توجه به پسوند نام خانوادگیتان آیا اصالتا اهل شهر طرق رود (نطنز) هستید یا طرق مشهد؟
چون در شهر طرقرود، شکوهی طرقی فراوانند.
مدیر پایگاه سلام
از حسن توجه شما سپاسگزارم
بله من اهل طرق رود نطنز هستم ...

زهرا
|
UNITED STATES
|
۱۲:۲۶ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۱
0
0
گزارش قشنگي بود ممنون كاش آدرس كاملشان را مي‌گذاشتيد
مدیر پایگاه سلام
مشكلي براي آدرس وجود ندارد
اما مسئله اين است كه هيات به ده روز اول محرم اختصاص دارد
باز اگر تمايل داريد
بفرماييد تا آدرس نوشته شود ...
فرهاد الماسی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۲۸ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۴
0
0
یا علی ...
خدایا کمک کن اگه سیمی وصل میشه ، تا وصال به خودت وصل بمونه ...
این خانم همونی هست که تو خیابان نساجی تو پل دوم بلوار ابوذر ، دهه اول مراسم میگیرند ، ایشالله خود ارباب شفاعتشون کنه ...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها