در ايران قديم سنت واگذار كردن تجارتهاي پرسود به فرزندان غالباً ارشد يك موضوع پذيرفته شده بوده است. عموماً در بسياري از حرفهها، شغل و عناوين و امكانات نسل به نسل انتقال يافته است. هرچند كه امروزه عموماً اين فرزندان پس از مرگ پدر، پول و دارايي را تبديل كرده، تجارت را واگذار كرده و به حرفهاي ديگر مشغول ميشوند؛ توليد نه اما دلالي آري! عوام ميگويند پول، پول ميآورد و خواص فكر ميكنند ژن آنها با سايرين تفاوت دارد. صاحب يك برند معروف گفته بود كه در رگهاي او نيز به جاي خون طلا جاري است هرچند كه موقعيت ممتاز اقتصادي خانواده و نقش آن در موفقيتش را ناديده گرفته بود.
اما در ايران به واسطه تداخل تجارت و سياست شايد نتوان زياد از وجوه علمي اين كنش سخن به ميان آورد يا به نمونهگيري و تحليلش پرداخت. سياستمداران معمولاً چند شغلهاند و از رانتهاي اقتصادي بهرهمند و تأثيرگذار در تمامي وجوه بازار. اما نگاهي به وضعيت دنياي معاصر ما را در پاسخگويي به اينكه آيا آقازادهها در اقتصاد هم موفقند نزديكتر ميكند.
همانطور كه ميدانيم فرهنگ غربي آكنده از داستان كساني است كه از زير صفر شروع ميكنند و بعد پولدار ميشوند و در نهايت آن همه پول و دارايي را به خانواده خود، سگ و گربه خود يا در حد اعلي يك خيريه واگذار ميكنند. اما آيا واقعاً واگذاري تجارت به يك آقازاده ايده خوبي ميتواند باشد؟ عرف ميگويد چه كسي ميتواند بهتر از كسي كه اسمش بر سردر كارخانه يا شركت است، آن را اداره بكند ولي خوب است بدانيد در ميان ليست پانصد شركت برتر اقتصادي غربي، به ارث رسيدن، نه تنها امري مثبت نيست بلكه آنهايي كه به ارث رسيدهاند سقوطي 10 درصدي در ارزش سهام عموميشان در بورس را در سال اول تجربه ميكنند. اما چرا؟ آيا غربيها از اينكه اداره يك شركت موفق را به دست آقازادهاي كه تاكنون دنياي متفاوتي داشته و با مفاهيم رنج و سختكوشي آشنا نيست هراس دارند؟ آيا آقازادهها در تمام دنيا مشابه يكديگرند؟
برعكس دنياي غرب در آسياي شرقي بيشترين ميزان به ارث بردن دارايي و شركت و كارخانه را توسط آقازادهها شاهد هستيم چراكه فعالان اقتصادي و سرمايهداران تنها به كساني كه در خانواده زندگي ميكنند و به آنها اعتماد دارند ميتوانند تجارتشان را بسپارند. در غرب، افراد ميدانند كه ميتوانند از سيستم قضايي و پليس كمك بگيرند و عليه مدير غريبهاي كه سر كار ميگذارند شكايت كنند اما در آسيا كه چنين اعتمادي وجود ندارد، افراد به خانواده به عنوان منبع اعتماد نگاه ميكنند. فرانسيس فوكوياما ميگويد در جوامع غربي، اعتماد عمومي بسيار بالاتر از شرق است و در شرق اصولاً اعتماد تنها به كساني است كه نسبت خويشاوندي دارند. پيوتر زتومكا نويسنده لهستانيالاصل ميگويد جهان پس از تقسيم كار آدام اسميت بيش از گذشته به مسئله اعتماد نياز دارد.
راه حل ديگري نيز وجود دارد كه ژاپنيها آن را كشف كردهاند. نه فرزند خود و نه مدير بيگانه! فرزندخواندهها به جاي آقازادهها. در ژاپن ۹۵ درصد از فرزندخواندگيها در سن ۲۵ ـ ۳۰ سالگي صورت ميگيرد! قضيه از اين قرار است كه در شركتهاي موفق، وقتي فرزند مذكر ندارند يا فرزند مذكر را لايق نميبينند، يكي از مديران جوان و سختكوش را انتخاب ميكنند و با دختر خانواده وصلت ميدهند و بعد او را به فرزندخواندگي ميپذيرند كه باعث ميشود او هم اسم خانواده را زنده نگه دارد. در ژاپن ميزان موفقيت شركتهايي كه به صورت خانوادگي مديريت ميشوند، تمام موفقيت مربوط به آنهايي است كه به فرزندخواندگي گرفته شدهاند.
در ايران هنوز موضوع بياعتمادي همچنان حرف اول را ميزند. اقتصاددانان بياعتمادي را بهطور خاص مرتبط با شرايط بياطلاعي يا عدم قطعيت ميدانند و به شناختناپذير بودن كنشهاي ديگر فعالان در حوزههاي قانونگذاري و مديريتي ارتباط ميدهند. اين بياعتمادي سبب ميشود كه همواره برنده نهايي كسي جز آقازادهها نباشند.