فيلم «بشارت...» را هم بايد جزو دسته دوم قرار داد. كارگردان اين فيلم موضوع خوبي را براي ساختن انتخاب كرده ولي در مرحله اجرا كاملاً ضعيف عمل ميكند.
آخرين ساخته كريمي از لحاظ فيلمنامه، داستان و به خصوص شخصيتپردازي بازيگرانش ضعفهاي اساسياي دارد. كاش كريمي كه طرح فيلم را خودش نوشته بيشتر روي فرقه شيطانپرستي تحقيق ميكرد و آنقدر سرسري از كنار موضوع فيلمش رد نميشد.
مينو با بازي هنگامه قاضياني يك مدرس ديني است و به دليل كشته شدن سه دختر دبيرستاني راهي آن دبيرستان ميشود تا بتواند با طرح مسائل ديني آنها را ارشاد كند و بشارت دهد. او در ادامه متوجه ميشود كه بعضي دانشآموزان شيطانپرست شدهاند و به خاطر پيروي از اين فرقه دست به خودكشي ميزنند. تمام داستان حول همين محور ميچرخد. فيلم تا پايان گير رفتوآمدهاي مداوم مينو به كلانتري و خانواده بازماندگان ميماند. شخصيت مينو ما را بيشتر ياد شخصيتهاي اصلي بعضي فيلمهاي دهه 60 و 70 مياندازد كه شخص تمام زندگياش را رها ميكرد و مانند يك كارآگاه به دنبال سرنخ بود. كارگردان ميخواسته در كنار شخصيت كاري مينو از او يك زن خانهدار هم بسازد كه در اين مورد كاملاً ناموفق است. ميركريمي سعي كرده با دادن نشانههايي مثل سبز كردن گندم و پختن دلمه مينو را يك زنِ خانهدار تمام عيار معرفي كند اما بيننده تا پايان فيلم نميتواند نقش او را در قامت يك زن كه در خانه موفق است باور كند. همچنين رابطه مينو با شوهرش با بازي مهدي احمدي خيلي مصنوعي و الكن است. كنار هم گذاشتن اين دو نفر انگار كاري از سر اجبار بوده است. كارگردان به جاي نشان دادن كدهايي كه نقش اين دو را باورپذير كند دست روي مواردي گذاشته كه هيچ كمكي به نقشها نميكند. مثلاً كارگردان خيلي تلاش كرده با گنجاندن برخي صحنههاي زائد اين دو را به هم نزديك نشان دهد ولي رابطه اين دو نفر مقابل هم را در حد گفتن يكسري حرفهاي كلي ميبينيم. نقش مهدي احمدي هم مانند ديگر شخصيتهاي فيلم يك شخصيت ناقص است. او كه به دليل بازخريدكردن خود از كارش بيرون آمده در آستانه افسردگي قرار دارد و در اين ميان همسرش نگران است كه مبادا او هم شيطانپرست شود. احمدي در بيشتر مواقعي كه نقشش را ايفا ميكند در حال تبليغ يك مارك سيگار است.
حميد فرخنژاد را هم در فيلم يك كارآگاه بيكار ميبينيم كه مراجعهكنندگان خيلي راحت ميتوانند به دفتر كار او مراجعه و ساعتها با او صحبت كنند. وجود چنين نقشي در فيلم در جامعه امروز ايران كاملاً دور از واقعيت و ذهن به نظر ميرسد. فيلم درصدد است تا درباره شيطانپرستي باشد ولي در عمل اطلاع خاصي كه بتواند اطلاعات مخاطب را درباره اين موضوع بالا ببرد نميبينيم. فيلم جز بيان يكسري موارد كلي چيز ديگري براي بيان ندارد. اصليترين مشكل «بشارت...» هم همين است كه تا پايان فيلم در كليات ميماند و هيچوقت وارد جزئيات نميشود. داستان و شخصيتها به شدت اسير كليگويي هستند. اصليترين گره در داستان فيلم كشته شدن دختران دانشآموز است ولي ما تا پايان فيلم و تا آخرين لحظهها هيچ اطلاعي كه بخواهد براي تماشاگر گره ايجاد كند را نميبينيم. فقط از طريق صفحه حوادث يك روزنامه و ديدن گل متوجه ميشويم كه يكي از دختران مرده است و باز هم اصلاً نميفهميم چرا اين دختران به سمت گروههاي شيطانپرستي گرايش پيدا كردهاند. زماني كه مينو متوجه ميشود دانشآموزان مدرسه شيطانپرست شدهاند جز نشان دادن علائمي مثل عدد 666 كه همه از ماهيت آن اطلاع دارند جزئيات بيشتري را رو نميكند. روند فيلم هم بر اساس حرفها و نريشنهاي بازيگران پيش ميرود. به غير از اينها كارگردان با نشان دادن صحنههايي مبهم همراه يك موسيقي سنگين كارهاي شيطانپرستان را نشان دهد كه در اين صحنهها هم جز برف بازي چيز خاصي نميبينيم. اگر تمام سكانسهاي اينچنيني را از «بشارت...» حذف كنيم نه تنها فيلم آسيبي نميبيند بلكه باعث بهتر شدن آن هم ميشود. حتي نقش مرد صاحبخانه كه اتفاقات زيرزمين را نشان ميدهد يك شخصيت بدون هويت است. معلوم نميشود كه قربانيان كه بودهاند و چرا آنجا رفتهاند. مرد صاحبخانه ما را بيشتر ياد چنين نقشي در فيلم خوابگاه دختران مياندازد. «بشارت...» ضعفهاي اساسي زياد دارد؛ ضعفهايي كه نميتوان به راحتي از كنار آن عبور كرد. فيلم از ميانه به بعد خستهكننده ميشود و هيچ چيز خاصي كه بخواهد مخاطب را درگير داستان كند وجود ندارد.