زهرا از لذت بازي كردن حسين با تفنگ آبپاشش ميگفت كه من يكدفعه پرسيدم: آخه خواهر من خانه فسقلي شما جا براي آب بازي كردن حسين با تفنگ جديدش ندارد! اين سؤال شد بهانهاي براي اينكه توضيح دهد كه زهراخانم و آقا مصطفي اين تفنگ آبپاش را براي حسين نخريدهاند بلكه اين اسباب بازي جديد هديه پدربزرگ حسين بوده است و...
خواهرم ميگفت: چند وقت پيش با پدربزرگ حسين براي تفريح بيرون رفته بوديم كه اتفاقي حسين چشمش به اين تفنگ افتاد و از پدرش خواست كه برايش بخرد اما آقا مصطفي وعده داد اگر حسين يك سوره حفظ كند اين تفنگ آبپاش را به عنوان جايزه برايش ميخرد.
سرتان را درد نياورم نتيجه اينكه پدربزرگ حسين دلش طاقت نياورد و فرداي همان شب رفته بود و تفنگ را خريده بود. بحث ما در مورد ماجراي تفنگ آبپاش داغ شده بود كه يكدفعه حسين با سرعت وارد اتاق شد، چشمان كنجكاوش را ريز كرد و رو به من گفت: خاله جون حرف تفنگ آبپاش من رو ميزديد چي كي ميگفتيد؟!
من و زهرا نگاهي به هم كرديم و تصميم گرفتيم از سر شيطنت حسين را اذيت كنيم پس من بوسيدمش و گفتم: هيچي خاله جون ما حرفي نميزديم.
حسين وقتي ديد من جواب سؤالش را نميدهم تصميم گرفتم كنجكاوياش را روي مادرش امتحان كند اما به شيوهاي كاملاً زيركانه. جلو رفت، روي پاي مادرش نشست و شروع به نوازش و بوسيدنش كرد. بعد هم در حالي كه خودش را به مادرش چسبانده بود سرش را بالا گرفت و گفت: من مامان زهرا رو خيلي دوست دارم. عااااشقشم. بعد از نگاههاي محبتآميز زهرا سمت حسين باعث شد اين تصور را با خودش كند كه «خب الان كه شرايط مناسب است بهتر است باز سؤالم را بپرسم» اين شد كه بلافاصله سريع پرسيد: مامان زهرا در مورد تفنگ آبپاش من حرف ميزدين چي ميگفتيد؟! زهرا هم كه در موقعيتي غيرمنتظره قرار گرفته بود ناچار شد ماجرا را برايش توضيح دهد.
سياست دوم: يكي، دو هفته پيش آقاي هاشمينسب ميآيد و حسين را با خودش به آرايشگاه مردانه ميبرد. «ناگفته نماند اول اينكه حسين به آرايشگاه ميگويد سلماني و دوم اينكه غذاي مورد علاقه حسين جوجه كباب است.» بعد از تمام شدن كار اصلاح موي حسين وقتي از سلماني خارج ميشوند يكدفعه حسين رو به پدربزرگش ميكند و ميگويد: پدرجون چه بوي جوجه كبابي ميياد. جالب اينجاست كه پدربزرگ حسين مطمئن بود كه هيچ بويي به مشامش نميرسيده چه رسد به بوي جوجه كباب! اما از آنجايي كه از علاقه حسين به اين غذا باخبر بوده متوجه ميشود كه حسين از طرفي گرسنه است اما از طرف ديگر دوست ندارد غذايي جز جوجه كباب بخورد پس با گفتن اين جمله كه «به به چه بوي جوجه كبابي مياد» تصميم گرفته كه با يك تير دو نشان بزند بدون آنكه خودش و به شكلي مستقيماً خواستهاش را بيان كند.
نتيجه اين ميشود كه آن روز ناهار بدون آنكه حسين خودش با زبان مستقيم گرسنگي و غذاي مورد علاقهاش را بگويد ناهار ميخورد آن هم از نوع دوستداشتنياش!
سياست سوم: النا بدون اينكه حتي با انگشتش به ويترين مغازه اشاره كند رو به مادربزرگش ميكند و ميگويد: «مادر جون بچههاي مهدكودك ما يك مدل اسباب بازي دارند كه رنگ و وارنگ است و وقتي توي دستشون ميگيرند ميتونند به هرشكلي دوست دارند دربيارنش!»
اين را سميه نادري، 32 ساله و مادر الناي چهار ساله ميگفت. سميه نادري ميگفت: چند روز بود ميديدم از كنار مغازه اسباببازيفروشي كه رد ميشويم النا اگرچه دستش در دست من است اما سر و گردنش با ويترين مغازه ميچرخد خودش كه چيزي نگفت هيچ من هم به عقلم نرسيد از دختركوچولويم بپرسم كه چه چيز پشت اين ويترين توجهش را جلب كرده است تا اينكه چند روز پيش با مادرم براي خريد تصميم گرفتند بروند بيرون.
مادرم وقتي برگشت مدام با خودش ميگفت: جلالخالق! سميه، مادر من توي سياست اين دختر چهار ساله تو ماندهام! من كه خودم هم متعجب شده بودم پرسيدم: مگر چه اتفاقي افتاده است؟ مادرم توضيح داد كه در مسير خريد النا سعي داشته به شكل كاملاً غيرمستقيم برايش توضيح دهد كه دوستانش در مهدكودك خميربازي دارند و او هم دوست دارد برايش هديه بخريم اما نوع گفتن غيرمستقيم النا مادرم را متحير كرده بود!
سياست چهارم: عباس آقا تازه از مأموريت برگشته بود و خسته بود اما از آنجا كه همسر و فرزندش شب قبل براي اينكه تنها نباشند رفته بودند خانه مادر خانمش، بايد اول ميرفت دنبال آنها بعد همه با هم براي استراحت ميرفتند سمت خانه.
ناهار كه خورده شد و بساط سفره جمع شد عباس آقا با خودش فكر ميكند حالا كه خواهر خانمم زحمت كشيده و چاي آماده كرده بهتر است چايي را هم بخورم بعد براي استراحت راهي خانه شوم.
چايي را كه ميخورند و عزم رفتن ميكنند يكدفعه ميبيند كه معين پسر كوچولويش نارنگي را از بشقاب برميدارد، رو به عباس آقا ميآورد و ميگويد: باباجون پوست كن ميخوام بخورمش.
عباس آقا هم غافل از همه جا شروع به پوست كندن نارنگي و در دهان معين گذاشتن ميكند. نارنگي كه تمام ميشود تصميم ميگيرد لباس معين را تنش كند تا حركت كنند كه يكدفعه معين ليموشيريني برميدارد و ميگويد: باباجون اين را هم پوست بكن.
ماجراي ليموشيرين كه تمام ميشود تازه شصت عباس آقا خبردار ميشود كه معين از طرفي به سبب رابطه نزديكي كه با خاله دارد دوست ندارد از خانه آنها برود اما از طرفي ميداند اگر اين خواستهاش را علني بگويد پدر و مادرش مخالفت ميكنند پس با ذهن فراتر از چهارسالگياش تصميم گرفته كه به بهانه ميوه پوست كندن و خوردن طوري وقتكشي كند كه زمان بيشتري پيش خاله بماند!
عباس آقا متعجب مادر معين را نگاه ميكند و به او ميگويد: ميداني اين بچه ما را بازي گرفته است؟ سر ما را به ميوه پوست كندن گرم كرده تا زمان بيشتري اينجا بنشينيم و او پيش خالهاش بماند!!
سياست پنجم: هميشه ميگويم براي من يك نفر لذتبخشترين كار دنيا كنار حسين بودن است. مخصوصاً زماني كه همراه او به خريد ميروم. هميشه متعجب ميمانم كه اين بچه با ذهن سه سالهاش چطور آنقدر خوب نيازها و خريدهاي من را حتي بهتر از خودم ميداند. وقتي وارد سوپر ماركت ميشويم شروع به قدم زدن ميكند و خوووب مغازه را به قول ما وارسي ميكند. انگار همين وارسي كردن و ديدن خوراكيهاست كه به حافظهاش كمك ميكند خريدهاي من را به زبان بياورد.
سمت يخچال كه ميرود، ميگويد: خالهجون ماست يادت نره. از كنار ويترين نوشيدنيها كه رد ميشود ميگويد: آب پرتقال و دوغ هم بخريم.
اما نكته جالب اينجاست كه وقتي از كنار سبد بستنيها رد ميشود هيچ چيزي نميگويد فقط آنقدر روي من و نگاهم تمركز ميكند تا متوجه شوم چيزي داخل اين سبد هست كه جزو دوستداشتنيهاي خوراكي حسين است.
جالبترين اتفاق همين دو روز پيش افتاد. وقتي سبد پر شده خريد را براي گرفتن فاكتور خريد روي پيشخوان ميگذاشتم ديدم كه حسين با انگشتش به سبد بادكنكها اشاره كرده، چادرم را ميكشد و ميگويد: خالهجون اينا چيه؟!! جالب بود! واقعاً جالب بود. چون هر بار اين من بودم كه بدون هيچ حرفي براي حسين يك بسته از همين بادكنكها ميخريدم اما اين بار كه من فراموش كرده بودم حسين با ذهن زيرك و متفكرش دست به كار شده بود تا مبادا من خريد هميشگي ام را فراموش كنم. درست مثل همه رفتارهاي سياسي ديگرش؛ حسين از طرفي خودش را در مقابل بادكنكي ديده بود كه دوستش داشت از طرف ديگر نگران بود كه مبادا من فراموش كنم و برايش نخرم اما چون دوست نداشت كه مستقيم خواستهاش را به من بگويد خودش را به اصطلاح خودمان به كوچه علي چپ زده بود انگار نه انگار كه بادكنك را ميشناسد و حتي دوستش دارد.
جمع همه سياستها: خودم رفتارهايي از حسين خواهرزاده سه سالهام ميديدم كه مطمئن بودم در همين سن و سال كودكي از من و همسن و سالهايم محال بود سر بزند! حتي الان هم كه به سن جواني رسيدهام چنين سياستي در ذهن و رفتارم وجود ندارد.
دكتر رامتين نوابي، روانشناس كودك
آن چيزي كه در نمونههاي عيني به آن اشاره شد نمونههاي بارزي از سياستهاي كلامي و رفتاري كودكان است كه به واسطه داشتن يك سياست و نبوغ فكري بسيار سطح بالاتر از سن هر كودكي بروز كرده است.
تصور كنيد در دنياي كودكان كه همه آنها ياد ميگيرند ساده رفتار كنند و به راحتي خواستهها و نيازهايشان را به زبان بياورند جمع كودكي ديده ميشوند كه همه خواستههايشان را با زبان و فكري متفاوت بيان ميكنند.
من معتقدم يكي از دلايل بروز چنين رفتارهاي به ظاهر بزرگانهاي سياستهايي است كه نمونههاي رفتاري و كلامي آنها در پدر و مادر و اطرافيان درجه يك همين بچهها وجود داشته و دارد. ذهن و فكر بچهها در سنين دو تا شش سالگي درست مثل يك تخته هوشمند عمل ميكند. چطور؟ توضيح ميدهم. تصور كنيد شما روي تخته هوشمند و سخنگو يك جمله يا كلمه را بنويسيد و اگرچه زبان تخته كمي با شما متفاوت است اما اين لوح سفيد هوشمند تمام تلاشش را ميكند تا از دستخط شما تقليد كند.
اين لوح سفيد مصداقي براي ذهن پاك و سفيد كودكان است. وقتي كودك ما ميبيند كه مادرش با زبان و رفتاري متفاوت خواستهاش را مطرح ميكند يا بالعكس پدرش با كلامي متفاوت هدفش را مطرح ميكند ناخودآگاه ياد ميگيرد كه اگر هم قرار است خواستهاي را مطرح كند غيرمستقيم بيانش كند.
اين رفتارهاي به قول شما زيركانه كودكان كه من اسمش را «سياستهاي فكري، رفتاري و كلامي» آنها مينامم اگرچه خوب است و نشانهاي براي بلوغ سريع كودك و ورود او به دوره فكري متفاوت كامل است اما هر سريعي خوب نيست!
حرف من خيلي پيچيده نيست فقط ميخواهم بگويم من معتقدم اين رفتارها اگرچه به اين كودكان كمك ميكند كه به نسبت ساير همسن و سالهايشان سريعتر، راحتتر و بيدغدغهتر به همه خواستههايشان دست پيدا كند از طرفي ديگر ذهن كودك را بسيار پيشتر از سن او هدايت ميكند و آن چيزي كه بر همه ما روانشناسان كودك اثبات شده اين است كه رشد و بلوغ سريع فكري در دوران كودكي به هيچ وجه توصيه نميشود.
ما به همين دليل است كه تمام تلاشمان را ميكنيم تا خانوادهها را متوجه رفتارها و گفتارهاي در معرض توجه كودكان قرار دهيم چون ممكن است رفتاري كه ما به سادگي از مقابل آن رد ميشويم در رفتارها و ذهنيت فكري كودكمان تثبيت شود و همين ثبات فكري يك بزرگسال در ذهن كودك رشد چند ده ساله سرعت ذهني را براي او رقم بزند كه ميتواند مخرب باشد چراكه ما متأسفانه شاهد هستيم بچههايي كه با اين نوع سياستبازيهاي بزرگانه رشد ميكنند اگر جهتدهي فكري مناسبي در زمان نوجوانيشان دريافت نكنند با اين رشد سريع از سنشان پيش ميروند. طبيعي است در اثناي چنين رشدي با بزرگتر از خودشان دوست و همنشين شوند و در مرحلهاي كه ما از آن به عنوان گردنه خطر در دوران نوجواني ياد ميكنيم، گرفتار شوند.
خیلیییی با مزه بووووود