صبا خوبان | اصلاً انگار ما نسل دهه 60 در دي. ان.اي وجوديمان «انرژي، شگفتي و تحولات بزرگ» تعريف شده و از قبل حك شده است. هيچكدام از ما آبمان با كليشه، روزمرگي و تكرار در يك جوي نميرود! اصلاً به خاطر همين احساس فرار از يكنواختي است كه به ما جوان ميگويند.
همين تنوعطلبي و فرار از كليشهها ما را به نسلي مبارز تبديل كرده است؛ نسلي كه ياد گرفته اگر دلش چيزي را ميخواهد خودش بايد دست به كار شود؛ نسلي كه بعد از سختي و دوران جنگ به دنيا آمده اما درست برخلاف تصور بسياري از قديميترها ثابت كرده كه نه تنها نميتواند بيتفاوت زندگي كند بلكه براي يك زندگي دلخواه خودش را به آب و آتش ميزند. همه ويژگيهاي خودمان و دوستان يكجا وقتي كنار هم جمع ميشود، اصلاً وقتي يك جمع جوان هرجايي دست به كار ميزند، مطمئن باشيد چيزي كه در پايان كار خواهيد ديد بسيار متفاوتتر از آن چيزي است كه انتظارش را داشتهايد. حداقل من يك نفر تجربه بسياري از مواجه شدن با كارهاي متفاوت جوانهاي همنسل خودم داشتهام، نمونهاش يك جاي دنج و دوستداشتني در تهران است. نسل ما نسل كافينت و كافيشاپ و كافيميكس و. . . است اصلاً كافي يا همان قهوه را با هر اسم و هر خوردني كه قاطي كني ما جوانها اولين و پروپاقرصترين مشتريهاي اين محصول ميشويم. نمونهاش همين كافيشاپهاي رنگ و وارنگي است كه در هر گوشه و خيابان شهر تهران حداقل يك مورد از آن را ميتوانيد پيدا كنيد. خوب و بدش را نميدانم اما مطمئنم ما، نسل جديديها آنقدر به فضاي اين مكانها عادت كردهايم كه ترجيح ميدهيم قرارهاي دوستانه، جمعهاي فاميلي، صحبتهاي اداري و حتي خلوتهايمان را هم در همين كافيشاپها بگذرانيم درست مثل اتفاق دوستداشتني كه براي من افتاد. عصر يك روز هفته پيش به سرم زد تا براي يك خلوت چند ساعته با خودم به يك گوشه دنجي پناه ببرم. راسته خيابان قائم مقام را به اميد رسيدن به يك فضاي سبز قدم زنان به سمت پايين ميآمدم كه چشمم به پنجره مغازهاي افتاد كه بسيار جالب به نظر ميرسيد. چرا جالب؟! توضيح ميدهم. پنجرههاي اين مغازه كه بعداً فهميدم كافي شاپ است بسيار كوچك و منحصر بهفرد بود حتي ظاهر مغازه هم از بيرون جالب به نظر ميرسيد و همه اينها بس بود براي كشاندن آدم كنجكاوي مثل من به داخل مغازه. با آن همه فكر و خيال ترجيح دادم به اين كافي شاپ پناه ببرم پس دلم را به دريا زدم و دستگيره در را به داخل فشار دادم. اولين صدايي كه نشان از استقبال ورود من داشت، صداي زنگ قديمي بود كه بالاي در ورودي نصب شده بود «ديلينگ، ديلينگ». درست روبهروي من پيشخواني بود كه دور تا دور ديوار آن پر بود از انواع تبليغهاي تئاتر، فيلم و موسيقي كه به شكلي با جوانها در ارتباط بود حتي تراكتهاي تبليغاتي هم براي اطلاع رساني به مشتريان روي پيشخوان قرار گرفته بود. نماي داخل مغازه خيلي بيشتر از تصور من زماني كه داخل خيابان بودم جالب و منحصر به فرد بود. يك فضاي سه قسمتي كه در نهايت دقت با سه سليقه از بين هم نسليهايم تقسيم شده بود. يك ميز گرد چوبي با دو صندلي قهوهاي تيره فضاي نشستني بود كه در گوشه گوشه كافي شاپ ديده ميشد. قسمت اول كافي شاپ و درست پشت يكي از پنجرهها ظروف مسي و فيروزهاي قديمي را كه يادگار نسلهاي قبل از ما بود به عنوان وسايل تزئيني به شكل بسيار زيبايي روي يك حصير جنوبي چيده شده بود. در قسمت مياني و پشت پنجره دوم ويترين چوبي كوچكي وجود داشت كه انواع و اقسام بدليجات و وسايل زينتي سنتي در آن براي فروش قرار گرفته بود. اما برخلاف دو قسمت قبلي در انتهاي مغازه فضاي نيمدايرهاي وجود داشت كه با انواع و اقسام فيلمها، نوارهاي كاست، صفحههاي گرامافون و راديوي قديمي پرشده بود. يكي از ميزهاي پشت پنجره اول را براي نشستن انتخاب كردم. كيفم را روي صندلي كناري گذاشتم و با چشماني كه همچنان از ديدن داخل مغازه متعجب بود نشستم كه متوجه ميز عجيبي شدم كه زيردستم قرار داشت. يك ميز ساده گرد كه در زير شيشهاش حجم عظيمي از دغدغههاي همسن و سالهايم را جا داده بود. زير شيشه اين ميز پر بود از انواع يادداشتها، نوشتهها و دستخطهاي لحظهاي جوانهايي كه وقتي ميخواندمش تازه متوجه ميشدم هر دستنوشته مربوط به يك جوان متفاوت با دنيا و احساس لحظهاي متفاوت است. «امروز من و كيهان اينجا اومديم تا آراد و بهرام رو باهم آشتي بديم، دعا كنيد پروژه خوب به پايان برسه»، «من، دانيال، محمد و سبحان امروز آخرين روزي است كه تهران هستيم به اميد روزي كه دوباره همديگر رو همينجا دور همين ميز ببينيم»، «1-دكمه مانتو بخرم، 2 - كتم را از اتوشويي بگيرم، 3 - به مامان زنگ بزنم، 4 - مهماني فردا. . . »، «دلم گرفته آنقدر كه ممكن است ... برام دعا كنيد». تك تك جملهها مربوط به جوانهايي بود كه يك ساعت، يك روز، يك هفته يا حتي يك سال و يك ماه پيش درست روي صندلي كه من آن لحظه نشسته بودم، نشسته بودند و از حال و هواي آن لحظهشان نوشته بودند. چه جالب بود. من روي آن صندلي نشسته بودم و ديگر از دغدغههاي قبليام خبري نبود، مدام به اين فكر ميكردم كه بالاخره آراد و بهرام با هم آشتي كردهاند يا نه؟ محمد و دانيال و سبحان به كجا رفتهاند و الان چه كار ميكنند؟ خانمي كه يادداشت كارهاي روزانهاش را جا گذاشته بود به همه كارهايش رسيده بود يا چيزي را از قلم انداخته بود؟ حتي به اين فكر كردم كه آن شخص دومي كه دلش گرفته بوده الان چه ميكند؟! فكرهاي مختلف از ذهنم رد ميشد و من دنبال پيدا كردن سرنخي از بين ديگر يادداشتهاي زيرشيشه براي اين سؤالهايم بودم كه يكدفعه جوان پيشبند بستهاي ليست سفارش را با لبخند به دستم داد. دفترچه را كه بازكردم تازه متوجه تمام تفاوتهاي اين كافي شاپ شدم. اينجا در كنار همه سفارشهايي كه هيچ چيز از اسمشان نميفهميدم دمنوشها، شربتها و كيكهايي بود كه اصالت ايراني را حتي از اسمشان هم ميشد فهميد. بعد از يك ساعت فكر كردن، خوردن يك دمنوش ريحان و آرام شدن، برخلاف خواسته دلم بلند شدم و كيفم را برداشتم تا آن مغازه جذاب را با همه دوستداشتنيهايش ترك كنم. درست موقع بيرون آمدن سؤالي به ذهنم رسيد، برگشتم از جواني كه سفارشها را مينوشت پرسيدم: صاحب اين كافه شما هستيد؟ دكور و وسايلش را دوست دارم. لبخند زد و گفت: ما جمع دوستان جواني داريم كه همه با هم فكر كرديم و براي هر قسمت از اين مغازه حتي براي لحظهاي كه شما كنار پيشخوان ميآييد هم فكر و برنامه ريختهايم. دوباره نظرم سمت پيشخوان جلب شد. حق با او بود اين جمع جوان و پر ايده حتي نتوانسته بودند از كنار طراحي و چيدمان پيشخوان اين مغازه به راحتي رد شوند. تازه فهميدم حتي اسم اين كافي شاپ را هم دوست دارم...