بله، دوران دبستان من همزمان با انقلاب بود. اولين روز مهرماه سالي را كه به مدرسه رفتم، هيچگاه فراموش نميكنم. يك دفتر با ورقهاي كاهي كه در دستم عرق كرده بود و يك مداد مشكي هم از لاي انگشتانم بيرون زده بود، همين. به قول قميها بر علي و نبي صلوات! گوشه مدرسه كز كرده بودم. كسي كه اولينبار دست مرا گرفت و سر صف برد شهيد علي كميجاني بود. كلاس سوم در مدرسه ديگري به نام داريوش رفتم. آن سال مصادف با درگيريهاي انقلاب بود و از آن به بعد وارد فعاليتهاي انقلابي شدم. وسط حياط دبستان حوض آب و درختان بودند و دور تا دور آن كلاس درس بود. چهار گوشه حياط عكس شاه، فرح، وليعهد و دخترش را گذاشته بودند. با بچهها تصميم گرفتيم عكس شاه را از آنجا برداريم من هم چون خيلي زبل و زرنگ بودم پريدم بالا و عكس شاه و فرح را از وسط پاره كردم. مديرمان اين موضوع را فهميد. وقتي فرداي آن روز قصد رفتن به مدرسه را داشتم، در بين راه دوستانم گفتند: سوري فرار كن كه از ساواك ميخواهند بيايند دنبالت. من بچه دبستاني خرابكار حساب ميشدم. حدود 15 روز به مدرسه نرفتم و چيزي هم از اين موضوع به خانوادهام نگفتم. روزها تا ظهر روزنامه ميفروختم. يك روز كه مشغول روزنامهفروشي بودم، متوجه يك خانم چادري شدم كه بالاي سرم ايستاده بود و سرم را آرام بالا بردم كه ديدم مادرم است. او گفت: محمد تو قرار بود به مدرسه بروي اينجا چه ميكني؟ دستم را گرفت و به مدرسه برد. جلوي در دفتر، مدير مدرسه به من سيلي زد و گفت: پدرسوخته عكس وليعهد را پاره ميكني، عكس شاهنشاه آريامهر را پاره ميكني؟ به خاطر دارم مدير كفشهاي قهوهاي رنگي داشت كه با نوك آن به من ميزد. مادرم چادرش را روي سرش كشيده بود و گريه ميكرد و ميگفت: آقا بچه را نزن. او آنچنان مرا ميزد كه جاي انگشتهايش روي صورتم باقي ماند. خلاصه از من تعهد گرفتند كه ديگر چنين كارهايي انجام ندهم. بعد از آن ماجرا من چند روز مريض شدم.
به تعهدتان پايبند بوديد؟
[ميخندد] در كلاس چهارم و پنجم دائم در خيابانهاي قم بودم. شبها تا دير وقت در تظاهرات شركت ميكردم. روزها گارديها از اين كوچه به آن كوچه دنبال ما ميدويدند. كلاس پنجم كه بودم انقلاب شتاب گرفت. در قم درها را نيمه باز ميگذاشتند كه انقلابيون و تظاهركنندگان به راحتي وارد خانهها شوند. چون جثه كوچكي داشتم به راحتي لاي گارديها و ارتشيها قرار ميگرفتم. يك بار كه به تظاهرات رفته بودم دو روز نيامدم و پدرم به دنبالم آمد. وقتي امام(ره) آمد من خيلي ايشان را دوست داشتم به استقبالش رفتم و بلند بلند ميگفتم امام، امام. بعد امام(ره) به همه دست تكان ميداد. من به بچههاي محل پز ميدادم كه امام(ره) به من دست تكان داد.
چطور شد كه راهي جبههها شديد؟
ابتدا ميخواهم يادي كنم از همكلاسيخوبم شهيد مهدي شيخي كه بسيار به او علاقه داشتم. او در كربلاي 5 به شهادت رسيد. آن روزها ما سه دوست بوديم كه دو نفرمان جانباز شديم و شهيد شيخي هم راه آسمان را در پيش گرفت. ما سه نفر در يك نيمكت بوديم. شور جنگ كه به راه افتاد، كمكم عضو بسيج و پايگاه شديم و فعاليتهاي بسياري انجام داديم. براي ثبت نام جبهه اقدام كرديم اما به دليل سن كم ما را نميپذيرفتند. ما هم از شناسنامههايمان كپي گرفتيم و كپي را دستكاري كرديم و آن را به ناحيه مقاومت برديم. در صف ثبتنام ايستاده بوديم و مسئول ثبتنام به آن نگاه ميكرد و ميخنديد و به هر ترتيبي بود آنها را مجاب كرديم كه به جبهه برويم.
تاريخ دقيق اعزامتان را به خاطر داريد؟
دقيقا در تاريخ 13/12/60 يعني در 12 سالگي به تهران اعزام شدم و به پادگان حمزه رفتم. همافران نيرو هوايي به ما آموزش ميدادند. روزي كه ما سلاح را تحويل گرفتيم خيلي خوشحال بوديم. اسلحههايي به ما ميدادند كه از قد خودمان بلندتر بود. نام گروهان ما را عاشقان ولايت فقيه گذاشتند. دوران آموزشي خيلي خوب بود. اولين بار به منطقه عملياتي سومار رفتيم. سه ماه در آنجا بوديم و اصلا به مرخصي نرفتيم. دومين بار كه ميخواستم دوباره راهي جبهه شوم، عمليات رمضان بود. ساكم را بستم و از خانواده خداحافظي كردم و رفتم. اين بار مسئولان به دليل همان شرايط سني باز هم به من اجازه حضور در منطقه ندادند و من هم جلوي اتوبوس خوابيدم. به راننده گفتم: اگر مرا نميبري از روي من رد شو. اشك ميريختم و ميگفتم: من رو ندارم به محل برگردم. اتوبوس رفت و مرا نبرد. تا شب نشستم و چند سري قطار رفت و ميخواستم شبانه به خانه بروم تا كسي مرا نبيند. فردا رفتم سوار قطار شدم و خود را به منطقه عملياتي رمضان رساندم. هيچ چيز به همراه نداشتم، نه برگه نه پلاك نه كارت، هيچ چيز. در قطار هم تا اهواز كنار دستشوييها بودم. اولين بار بود كه به اهواز ميرفتم. فضا برايم خيلي غريبه بود. تويوتا از اين طرف ميرفت و تانك از آن طرف. چند روزي از شروع عمليات رمضان گذشته بود.
شنيدهايم عملياتها براي رزمندگان حكم سفري را داشت كه ميل به بازگشت نداشتند، قرار ملاقات بعديشان هم، به شفاعت و شهادت ختم ميشد، آقاي سوري از آن حال و هواي معنوي برايمان بگوييد.
وقتي عمليات تمام ميشد و به عقب برميگشتيم صحنههاي خوبي نميديديم. در چادرهايي كه چهار نفر با هم زندگي را سپري ميكرديم و انتظار شروع عمليات را ميكشيديم حالا دو نفرمان برگشته بود و جاي خالي آن دو شهيد خيلي ناراحتكننده بود. بسياري از بچهها شهيد و مجروح ميشدند. غم و اندوه بعد از عمليات بسيار سخت بود. وقتي به چادر برميگشتيم و ميديديم شش نفر به شهادت رسيدند، ياد روزهاي اول عمليات ميافتاديم كه با هم واليبال بازي ميكرديم، كتريها همه در حال جوشيدن و اين دسته به آن دسته تعارف ميكرد بفرما چاي. دعا و مناجات دم غروب و مراسم سينهزني. حالا بعد از عمليات ميديديم آنجا خاك مرگ پاشيدند و صدا از كسي در نميآمد. در ميان همه عملياتها خاطرات پاسگاه زيد برايم خيلي دلچسبتر است.
مگر آنجا چطور بود؟
آنجا يكي از زيباترين خطها بود. خاطرات دم غروب صبح آنجا خيلي دلنشين بود. لحظات ناب وقت اذان ظهر بود كه اذان از راديو پخش ميشد و سكوت خط را فرا ميگرفت و همه با خدا خلوت ميكردند. بعد از اذان ماشين تويوتا بدون سقف ميآمد و با صداي بلند ميگفت: غذا، غذا. با قابلمه بزرگ در دست به سمت تويوتا ميرفتيم و با بيل برايمان غذا ميكشيدند و خورش هم با ملاقه روي آن ميريختند. ماستهاي بسيار خوشمزهاي هم برايمان ميآوردند. اينجا ميخواهم از لطف مردم نسبت به رزمندگان بگويم. آن زمان آنها كه پشت جبههها بودند هم بيكار نبودند و آذوقه ما را تأمين ميكردند. مثلاً ماستهاي كيسهاي را مردم خمين ميفرستادند و ما هم روي آن آب ميريختيم و جلوي سنگر آويزان ميكرديم، تا ظهر آب آن چكه ميكرد. ظهر آن را روي سفره ميگذاشتيم. سفرهمان دو تا چفيه بود. وقتي هم ميخواستيم چاي درست كنيم در پيت 17 كيلويي آب را ميجوشانيدم و دو تا مشت چاي هم روي آن ميريختيم و ده دقيقه هم ميجوشيد و ميشد بهترين چاي دنيا. سخنراني آقاي دستغيب خيلي برايم دلپذير بود و سرود «كجاييد اي شهيدان خدايي، بلاجويان دشت كربلايي» را خيلي دوست داشتم. در پاسگاه زيد خيلي با اين سرود حال ميكرديم. خنكاي هنگام نماز صبح پاسگاه زيد هم برايم فراموش نشدني است. سه ماه آنجا مانديم.
در آن دوران با وجود خطرات جبههها پدر و مادرها فرزندانشان را با دست خودشان راهي منطقه ميكردند، پدر و مادر شما چگونه بودند؟
آنها هم مرا راهي منطقه كرده بودند اما هميشه دلنگران بودند و هر لحظه منتظر شنيدن خبر شهادت من. به خاطر دارم يك روز كه از پادگان برگشتم، از بلندگو صدا ميزدند برادر سوري به تعاون، برادر سوري به تعاون. به آنجا رفتم. وقتي در را باز كردم خنكاي كولر به صورتم خورد و در آن لحظه پيرمردي را ديدم كه عبايش را زير سرش گذاشته و دراز كشيده بود. پدرم بود. همين كه وارد آنجا شدم انگار بوي مرا احساس كرده باشد، بيدار شد و گفت: «محمد! اي رولهجون ننهت را كور كردي بيا. جنگ رو تمام كردي بس است ديگر. » پدرم خيلي مهربان بود اصلا اهل خشونت نبود. وقتي پدرم با من اينگونه صحبت كرد خيلي ناراحت شدم بعد با او رفتم و چند روزي را در كنار خانواده سپري كردم و دوباره به منطقه بازگشتم.
در چه عملياتهاي ديگري شركت كرديد؟
در والفجر 3، والفجر 4، خيبر و بدر. من از سال 60 تا 64 نيروي پياده گردان بودم و از سال 64 تا پايان جنگ هم به عنوان نيروي اطلاعات عمليات خدمت ميكردم.
در كدام عمليات مجروح شديد؟
والفجر 10 آخرين عمليات من بود كه همان جا پايم قطع شد. ما قبل از آن عمليات به عنوان نيروي شناسايي در خاك عراق بوديم. دو ماه مانده بود به قطعنامه. يك روز براي رصد كردن مواضع عراقيها رفته بوديم. هنگام برگشت با وجود اينكه خيلي مراقب بودم اما ناگهان پايم را روي مين گذاشتم كه رفتم روي هوا. ابتدا فكر كردم خمپاره و تركش كنارم خورده و ميخواستم قدم دوم را بردارم كه ديگر فهميدم نميتوانم. تنها كار خوبي كه انجام دادم اين بود كه مراقب بودم پايم به خاك نخورد. دوستان ميگفتند آخرين لحظه قبل از رفتن روي مين با صداي بلند سرود «كجاييد اي شهيدان خدايي» را ميخواندم كه يكباره پايم روي مين رفت و منفجر شد. شست پايم در آنجا جا ماند. ابتدا سعي كردم روحيهام را حفظ كنم با چفيه آن را بستم. در پست امداد درمان را انجام دادند و قرار شد به پاوه منتقل شوم كه در بين راه خبر دادند كوه ريزش كرده و آمبولانس نميتواند تردد كند. من هم بدنم بيحس و سنگين شده بود. دو سرباز مرا جابهجا كردند و به هر سختي بود به پاوه منتقل شدم و در آنجا يك دكتر هندي پايم را جراحي كرد. وقتي به هوش آمدم فكر ميكردم پا دارم. در بيمارستان براي اولين بار پاي قطع شده روي صورتم آمد. خيلي به فوتبال علاقه داشتم، اما وقتي پايم را قطع كردند كمي حسرت خوردم كه ديگر نميتوانستم فوتبال بازي كنم. بعد از پاوه به بيمارستان الوند تهران منتقل شدم و در آنجا پدرم به ديدنم آمد و با اشك گفت: اي محمدجون آخر كار خودت را كردي.
با وجود اين مجروحيت چطور به سمت ورزش و كوهنوردي رفتيد؟
اين مجروحيتها نتوانست ما را از تلاش بازدارد. مردم خوب كشورمان هم كمك كردند تا ما باز بتوانيم به جامعه بازگرديم. وقتي بنياد جانبازان تشكيل شد، براي قسمت تحقيقات نيرو ميخواستند و اينگونه كمكم دوباره به رزمندگان وصل شدم. آنجا به دليل علاقهاي كه به ورزش داشتم مسئول تربيت بدني شدم. تيمها را راهاندازي كردم و تيم كوهنوردي جانبازان را تاسيس كردم تا جانبازان را براي كوهنوردي حركت دهيم. اولين بار با بچهها قله دنا و سهند را فتح كرديم. بعد تيم واليبال نشسته، تنيس روي ميز و پينگپنگ را راهاندازي كرديم. در واقع روحيهام را با ورزش تقويت كردم و از طرفي سعي كردم براي حفظ ارتباط با شهدا به خانوادههاي آنها هم سر بزنم. وقتي خاطرات جنگ را مرور ميكنم گاهي حتي دلم براي سربازان عراقي هم تنگ ميشود!
گويا در سالهاي اخير با تيم واليبال نشسته عراق بازي داشتيد، از آن مسابقه بگوييد.
سال 84 بود كه يك روز خبر دادند با تيم ملي عراق بازي داريد. بچهها را خبر كردم و به استقبالشان رفتيم. يكي پا نداشت، يكي دست نداشت؛ سرنوشت جنگ پايان اين چنيني هم دارد. من به زبان فارسي خوشامد گفتم. در جنگ تحميلي عليه كشورمان خاكريز بود و در اين بازي جاي خاكريز تور بود، در آن جنگ توپ و گلوله ميزديم و در اين هم توپ داشت آن توپ جنگ منفجر ميشد و اين توپ شادي داشت. در نهايت 3- صفر تيم آنها را برديم. خيلي ضعيف بودند اما يكي از آنها خيلي زبل بود پيگير شدم كه كجا مجروح شده، او گفت: در شلمچه پايم را قطع كرديد. من هم پايم را بالا آوردم و گفتم: تو هم اين را قطع كردي. سپس دست در گردن يكديگر انداختيم و خنديديم. آنها هم از ما دعوت كردند كه بازي برگشت را بگذاريم كه ديگر نشد.
و ناگفته ها...
من هميشه آماده باش هستم و دوست دارم شهيد شوم تا بتوانم جلوي دوستانم سر بلند كنم و مرگ فاخر داشته باشم.