زهرا چيذري | ترديد داشت وارد اتاق شود يا نه؟ ضربان قلبش انگار از شماره خارج شده بود. نه دلش رضا ميداد و نه پايش او را براي اين كار همراهي ميكرد. به لرزش محسوس دستانش نگاهي انداخت. چارهاي نداشت، ناگزير عهدي را كه در هنگام بستنش، به وسعت تمام اين دنيا اشتياق داشت بشكند. حالا ميفهميد دنيا چگونه ميتواند با تمام وسعت و زيباييهايش براي يك نفر تنگ و تاريك شود.
خيلي دو دوتا چهار تا كرد تا بتواند معادله دخل و خرج زندگياش را جور كند اما انگار شدني نبود.
20 هزار تومان شايد براي خيليها پولي نباشد اما در شرايط امروز زندگي او 20 هزار تومان كه هيچ، هزار تومان هم ميتوانست تأثير داشته باشد. هر كاري ميكرد جور درنميآمد. اصلاً دلش نميخواست اما مجبور بود. مجبور بود سرپرستي دختر يتيمي را كه در طرح اكرام ايتام سال گذشته درست در روز عيد فطر با هزار اميد و آرزو پذيرفته بود، واگذار كند. آن روز هم خودش و هم همسرش چقدر اشتياق داشتند. حس ميكردند خدا برات يك ماه روزه و شبزندهداري را با پذيرش سرپرستي اين دختر به آنان داده است. نميدانست ماجرا را چگونه بايد به همسرش بگويد. آخر وقتي فهميدند نميتوانند بچهدار شوند و توان مالي لازم براي پذيرش فرزندخوانده را هم ندارند، تصميم گرفتند تمام مهر پدرانه و مادرانهشان را به پاي كودكي بريزند كه در طرح ايتام كودكان بهزيستي ميتوانستند با پرداخت ماهانه 20 هزار تومان سرپرستياش را بپذيرند.
شبي كه درباره اين موضوع به توافق رسيدند پيش چشمانش بود. لبخند پر از اميد همسرش و روحي كه اين كودك هر چند كه با آنها زندگي نميكرد، به زندگيشان دميده بود. براي اينكه بچه پسر باشد يا دختر، سفيد يا سياه يا اينكه چند ساله باشد كلي با هم حرف زده و گاهي بگو مگو كرده بودند. اما سرانجام تصميم گرفتند آخر وقت به حسينيه ارشاد بروند و چشمهايشان را ببندند و يكي از بچههايي كه ديگران قبولشان نكرده بودند را به طور تصادفي براي خودشان بردارند. به قول همسرش «بذار خدا برامون انتخاب كنه.»
گاهي وقتها براي مناسبتهاي مذهبي برايش هديه ميگرفتند و ميفرستادند. براي روز تولدش كلي برنامهريزي كرده بودند. تصميم گرفتند كيك تولد و هديهها را به طور ناشناس برايش بفرستند. آخر آن بچه مادر داشت و شايد براي مادرش حضور دو غريبه كه سرپرستي دخترش را قبول كردهاند چندان خوشايند نبود. دخترك اما از همان دور هم وجودش برايشان پربركت بود و توانستند با هزار قرض وقوله خانه بخرند اما قسطهايي كه بايد پرداخت ميكردند اجازه نميداد ماهي 20هزار تومان هم براي سرپرستي فرزندخواندهشان بدهند. پرداخت اقساط وامها براي دخل و خرج خانه هم چيزي باقي نميگذاشت. با حساب و كتابهاي او چارهاي باقي نمانده بود. تصميم گرفت فردا به اداره بهزيستي برود و انصرافشان را اعلام كند.
پايش نميكشيد قدم بردارد، قلبش به سختي ميتپيد و دستانش عرق كرده بود. با خود گفت امروز نه، بگذار براي فردا. راهش را كج كرد و به سمت اداره رفت. همان جايي كه از ساعت 8 صبح تا 5 بعد از ظهر بايد ميدويد تا سرماه چهارصد هزارتومان كف دستش بگذارند. ناراضي نبود با اين حقوق و درآمد خودش هم باورش نميشد كه بتواند يك زندگي را هر چند بخور و نمير اداره كند.
وارد اتاق شد و دمغتر از هميشه پشت ميز كار نشست كه آبدارچي شركت با سيني چايي وارد اتاق شد و بعد از سلام و عليك معمول سيني را روي ميز گذاشت و دستش را در جيب پيراهنش كرد و پاكت نامهاي را در آورد و پيش روي او گذاشت.
- اين ديگه چيه؟
- از حسابداري دادن ظاهراً خيره. مديريت براي بعضي كارمنداي خوب اضافه حقوق در نظر گرفته شما هم كه الحمدلله كارمند نمونهاي واسه همين هم برات نامه اومده.
با عجله پاكت را باز كرد. چشمش كه به ماهي 20 هزار تومان اضافه حقوق افتاد، بيشتر مطمئن شد خدا آن بچه را برايشان انتخاب كرده است.