اما درست از آن زماني كه تصميم گرفتيم سينماي ملي را تعريف كرده و مورد بازشناسي قرار دهيم تلاطم آغاز شد. به عبارتي سينماي ما در يك ناخودآگاهي داشت مسير خود را پيدا ميكرد اما وقتي از خود سؤال كرديم كه «سينماي ملي چيست؟» درست در خط شروع بحران ايستاديم. ما سالهاست كه انديشيدن را به كمك يك ذهن مولد و خودباور و مستقل از ياد بردهايم و علوم انساني كه زيربناي انديشه و فرهنگ است را از غرب وام ميگيريم. به تبع اين امر «هنر» كه خروجي فرهنگ است نيز با همين عدم استقلال و از خود بيگانگي و ارعاب مواجه شد. هنر در تاريخ ايران نمود روح زندگي مبتني بر اشتراكات فطري بود و ناگفتههاي هستي شناختي را بازگو ميكرد. اما در فضاي نزديك به معاصر ورق برگشت، علوم مهندسي تحت تاثير موج زندگي مدرن اولويت اول كشور قرار گرفت. هندسه حيات پيش ميرفت و ماهيچههاي حركتي جامعه روز به روز فربهتر ميشد؛ اما قواي عقلاني اجتماع يعني علوم انساني هرچه بيشتر مهجورتر ميماند. اين ماهيچهها ذهن سيال، تخيل و قواي خلاقه را چون خون جامعه در خود به گردش در ميآورد و تمام مواد مورد نياز خود را از آن تأمين ميكرد. در مقابل خونرساني به مغزهاي اجتماع روزبهروز كاهش مييافت. اين سير تا جايي ادامه پيدا كرد كه پيكره اجتماع دچار يك جهش ژنتيكي به سمت غرب شد. يعني منطقهاي اصيل و بومي را از دست داد و هنجارهاي متعلق به زيست مدرن در كروموزومهاي حياتي رشد يافت. ما پيش از اينكه متوجه اين تغيير زيربنايي شويم از كمبود خون در رگهاي مغزي به حالت اغما رفتيم و به تدريج انداممان مهياي اهدا شدن به ارباب غربي شد. جالب اين است كه جامعه ما از مكانيسمي برخوردار بوده كه نوع خون آن مثل فردي كه داراي گروه خوني -O است ميتواند اعضا و اندامهاي خود را به دليل فطري بودن به هر مكتب ديگري وام دهد اما در پذيرش اعضا از ساير مكتبها تنها از همنوع خود قادر به دريافت است.
سينما ظرفي است كه غرب براي اهداف هستي شناختي خود يعني ايجاد خلسه لازم براي تصور ملكوت زميني بيكن آن را ابداع كرده است. غرب به اين خيالانگيزي براي فقدانهاي نظري خود در حوزه مسائل انسان شناختي و هستيشناختي نياز دارد اما همين خيال چنانكه با شاخصهاي بومي همسانسازي نشود براي دارنده قواي تعقلي مثل فرهنگ ما ميتواند غفلت زا و اغماآور باشد. از دهه 70 هرچه به سمت سالهاي اخير آمديم اگرچه نگاه حمايتهاي دولتي و تمركز بر جذب بخش خصوصي افزوني يافت اما از آنجا كه ديگر سينما به طور طبيعي هدايت نميشد؛ بحرانهاي مديريت فرهنگي و دوگانگي سنت و مدرنيته و انواع ديگر از خود بيگانگي خود را نشان داد. ما اكنون دقيقاً نميدانيم سينما را تجاري ميخواهيم يا ملي؛ به همين دليل هزينهها براي ايجاد يك فرم و قالب استاندارد همواره به هدر رفتن بودجه انجاميده است. تا زماني كه خود را نشناسيم نميدانيم به چه چيزي بايد احساس فخر كنيم و در غير اين صورت نميتوانيم استانداردي براي «سينماي فاخر» يا «فيلم فاخر» ارائه دهيم.
همان طور كه براي يافتن گونهاي از علم به عالم با همان خصوصيات نياز داريم، براي يافتن هنر و سينماي ملي به هنرمند ملي و سينماگر ملي احتياج داريم. گفتمان سينماي اسلامي و سينماي ملي زماني تحقق مييابد كه سينماگري اسلامي را در بدنه فضاي هنري به وضوح حس كنيم. هنرمند صاحب حرفهاي است كه نيروي محركه ابزارش، قواي حضوري و انتزاعي او هستند. او عالم ديني نيست؛ جامعه شناس نيست؛ استراتژيست امنيت ملي نيست؛ اگرچه بسيار تلاش كند كه خود را به آنها نزديك كند. او با رصد اجتماع نقاط خالي را نقطهگذاري ميكند تا يك به يك به آنها بپردازد؛ ولي اينكه علتالعلل خلأهاي موجود چيست مسئلهاي است كه بايد در قالب بستههاي روشن و مدون نرمافزاري به سينماگر ارائه شود و كافي است تا در تيررس خلاقيت او قرار گيرد. بخش عمدهاي از سينماگران ما با بسياري از علوم اسلامي و مفاهيم عقلاني و فطري آن آشنا نيستند؛ در اين صورت چه گلهاي داريم كه از كوزه آنچه باب ميل ماست به بيرون تراوش كند.