محمدرضا رضاپور | پنج فيلم را كارگرداني و توليد كرده و همچنين در عرصه ساخت فيلمهاي صنعتي و فيلمهاي مستند و داستاني و همچنين تدوين برنامههاي تلويزيوني فعاليت نموده است. وي اخيراً «جدال در عمق 30متري» و «آخر دنيا، اول بهشت» را جلوي دوربين برده است. اين گفتوگو به بهانه پخش اولين اثر بلند سينمايي وي يعني «فرشتگان قصاب» از تلويزيون، در سالگرد واقعه 11سپتامبر، انجام گرفته است؛ گپوگفتي طولاني كه ما را با دنياي دغدغههاي فيلمساز و همچنين، لايههاي فكري/فلسفي آخرين اثرش آشنا ميكند.
شما ميتوانيد يك سوژه جشنوارهپسند انتخاب كنيد، يا به سمت يك موضوع مصلحانه ديني برويد، يا سينماي مبتذل سخيف را براي آغاز بپسنديد. قطعاً بايد آدابي را بپذيريد و به مراوده با اسپانسرهاي خاصي تن بدهيد. لذا رفتن به سمت سوژه ملتهبي مثل «قاچاق اعضاي انسان ذيل شبكه گسترده صليب سرخ و سازمان ملل» كه پرداخت به آن از ظرافتهاي خاصي برخوردار است، بهعنوان كار اول جالب توجه بهنظر ميآيد. ايده اوليه داستان چگونه شكل گرفت؟ و چرا بهعنوان كار اول اين موضوع را براي توليد انتخاب كرديد؟
بايد اعتراف كنم كه در آغاز دوران فيلمسازيام، نگاه فلسفي به جهان خيلي برايم حائز اهميت بود و درگير مسائل شبهروشنفكرانه بودم. بهعنوان مثال، نگاه نيچهاي را خيلي دوست داشتم، و يك مقطعي، «نيهيليسم نيچهاي»، استخوانبندي بسياري از مطالب من بود. در واقع اين نگاه خيلي برايم فاخر بود. البته آن موقع تئاتر هم كار ميكردم و يك جورهايي جوگير فضاي تئاتري هم بودم! اما به مرور در اين نگاه فلسفي، نكاتي در ذهنم شكل گرفت كه نقض غرض بود. در واقع وقتي شما با «ابرمرد» نيچه مواجه ميشديد، ميديديد با آن نكتهاي را كه با نيهيليسماش ميخواهد به آن برسد متناقض است و اين شك و يقين تا جايي ادامه داشت كه احساس كردم فلسفه مريض است و تناقضاتي دارد كه همخواني كليت آن را از بين ميبرد. عليالخصوص در هنر، كه تماماً در اختيار آرا و نظرات فيلسوفان غربي است. متأسفانه از فلسفه اسلامي نميتوان در هنر مدرن رد پايي پيدا كرد و فلسفه غربي جولان ميدهد. از طرف ديگر هم بابت كارهايي كه براي شهدا انجام داده بودم، يك نگاه ميهنپرستانه خاصي هم در من زنده شده بود و كم كم به اين فكر ميكردم كه اگر ما قرار است روبهروي يك تهاجم فرهنگي قوي، كار فرهنگي قوي بكنيم، بايد اين كار فرهنگي بيرون از مرزها اتفاق بيفتد. نه اينكه برويم آن طرف فيلم بسازيم؛ نه! يعني ما هم بهنوعي حمله فرهنگي متقابل داشته باشيم كه مخاطب آن تا بيرون مرزها ادامه پيدا كند.
يا شايد بهتر است بگوييم بايد موضوعات مبتلابه جوامع ديگر كه در جغرافياي خارج از ايران اتفاق ميافتد اما بهنوعي به تقابل فرهنگي ما با غرب مرتبط ميشود، بايد دستمايه توليد محصولات ما قرار بگيرد.
دقيقاً. ما اگر مدام داخل سرزمين خودمان و در مورد خودمان فيلم بسازيم، هر چقدر هم خوب فيلم بسازيم بههرحال مربوط ميشود به سرزمين ما و زبان جهاني پيدا نميكند. ما بايد از مرزها بيرون برويم و براساس معضلاتي كه منشأ ثابت بدبختيهاي جهان است، و ما در حال جنگ با آن هستيم، فيلم بسازيم. درباره انسانهايي كه دائم درگير اين مشكلات هستند. همه اين موضوعات باعث ايجاد آشفتگي در ذهنم شده بود. فيلمنامه «فرشتگان قصاب» را در همين فضا نوشتم.
دقيقاً چه سالي؟
سال 88. در واقع نوشتن طرح اوليه داستان 87 آغاز شد و در سال 88 شروع به نگارش فيلمنامه كردم. نوشتن فيلمنامه تقريباً شش ماه زمان برد. در حين كار بهصورت كاملاً اتفاقي با آقاي حسن عباسي آشنا شدم.
اتفاقي؟
بله. . . من مشغول تحقيق درباره قاچاق اعضاي بدن بودم و يكسري اطلاعات از اينطرف و آنطرف جمعآوري ميكردم. يكي از دوستان يك لوح فشرده به من داد كه حاوي يكسري عكس در مورد افرادي كه قاچاق شده بودند، بود؛ هم قاچاق انسان و هم قاچاق اعضاي بدن. عكسهايش را برايم فرستاده بود. همينطور گزارشات اينترپل در مورد شبكههاي قاچاق و اعترافات برخي از افراد دستگير شده. داخل لوح فشردهاي كه به من داده بود، يك پوشهاي بود كه گفت: چند فايل صوتي هم هست، اگر خواستي گوش كن شايد چيز بهدرد بخوري باشد. من گوش كردم؛ بهنظرم حرفهاي جالبي در مورد سينما در آن بود. اينقدر جالب كه من ديگر جذب آن بحث شدم و حواسم از عكسها پرت شد. پنج، شش تا سخنراني در آن بود كه همه را تا آخر شب گوش كردم. اين اتفاق زمينه آشنايي من با انسان دانشمندي به نام حسن عباسي بود كه بعدها فهميدم در خيلي از موارد متخصصاند. لذا به اين صرافت افتادم كه ايشان را پيدا كنم و به كمك او، در مورد اغتشاشات ذهنيام، به يك نتيجه مشخصي برسم. «فرشتگان قصاب» حاصل همين ديدارها با استاد حسن عباسي و دو، سه سال شاگردي من در كلاسهاي ايشان است. سال 90 فيلمنامه را آماده كردم، مجوزهايش هم گرفته شد و اواسط تابستان 91 وارد پيشتوليد شديم. البته در دوران پيشتوليد هم سه بار ديگر فيلمنامه براساس محورها و نكاتي كه استاد عباسي پس از خواندن نسخههاي مختلف فيلمنامه، راهنمايي ميكردند، بازنويسي شد.
ايده اوليه از كجا آمد؟ شنيدن خبري يا خواندن داستاني؟
«فرشتگان قصاب» برآمده از داستاني بهنويسندگي خودم است بهنام «صفحه آخر»، كه در آينده نزديك به چاپ خواهد رسيد. «صفحه آخر»، داستان مدرسهاي است كه هدف موشك قرار ميگيرد و معلم مدرسه بههمراه چندتا از دانشآموزان داخل كمدي ميروند و ناظر نيروهايي ميشوند كه مدرسه ويرانشده را به اميد يافتن انبار مهمات اشغال ميكنند. زمان اتفاق، دوران جنگ تحميلي است و در آن، معلم و بچهها شاهد كشتهشدن انسانهاي مختلفي هستند كه نيروهاي بعثي آنها را براي اعترافگيري به مدرسه ويرانشده ميآوردند. در نهايت داستان، همه اين ناظران (معلم و دانشآموزان) به اين نتيجه ميرسيدند كه خودشان هم در اين مدرسه كشته شدهاند و اين روحشان است كه شاهد اين اتفاقات است. درست همين اتفاقي كه در «فرشتگان قصاب» ميافتد. منتها اينكه تصميم گرفتم براساس اتفاقات روز، بخشي از اين داستان را به فيلمنامه تبديل كنم، گزارش خبرياي بود كه در مطبوعات مشاهده كردم با اين مضمون كه صهيونيستها در كشورهايي كه ارتش امريكا بهعناوين مختلف ورود پيدا ميكند، اعضاي قابل استفاده افراد آسيبديده در حوادث گوناگون، كه همه ساختگي و عمدي است، را تحت پوشش صليب سرخ و در فضاهاي بهاصطلاح درماني، سرقت ميكنند. پس از انتشار اين اخبار بود كه اتفاقاً بحثهاي داغي پيرامون زلزله هائيتي پيش آمد و نظريههايي مطرح شد كه حضور بلاوجه نيروهاي امريكايي در آن منطقه كه بهنوعي «اشغال آرام» نام گرفت، ايجاد امنيت براي گروههاي صهيونيست قاچاق اعضاي انسان بوده كه باز تحت پوشش صليب سرخ آمده بودند تا آدمربايي كنند. حتي يك تيم ربايش كودكان هم توسط پليس دستگير شد و حاشيههاي زيادي را بهوجود آورد.
مورد خانم دارين حمزه؛ تصويري كه مخاطب ايراني از اين بازيگر دارد، يك تازهمسلمان مهربان و دلنشين در «كتاب قانون»، يك مادر رنجديده در «شكارچي شنبه» و يك سرباز معترض در ارتش رژيم صهيونيستي در «33روز» است. «فرشتگان قصاب» اولين اثري است كه اين ذهنيت را به چالش ميكشد و براي نخستينبار يك آنتاگونيست تمامعيار را از او تصوير ميكند، كه بهنظرم از عهده آن هم بهخوبي برآمده است و بعد از «كتاب قانون»، درخشانترين حضور وي در سينماي ايران است. چطور براي اين نقش به گزينه دارين حمزه رسيديد؟
در مورد دارين حمزه براي ايفاي نقش «اشلي» در فيلم، در واقع به يك معادله سه جوابي رسيديم كه به هرحال بايد يكي را انتخاب ميكرديم. دو گزينه ديگر يك نكته ضعف اصلي داشتند كه چهره و اندام عربيشان بود كه نزديكشدن ذهن مخاطب به يك انسان غربي را منتفي ميكرد. از طرفي او بايد نقش فرشتهاي را بازي كند كه در پس چهره مهربانش، يك قصاب پليد است و اين پسزمينه به طراحي تناقض ظريف بيرون و درون اين نقش كمك ميكرد. لذا با توجه به جميع جهات، از جمله همان محدوديت بودجه، به انتخاب نهايي دارين حمزه رسيديم. نقش وي هم طوري است كه با توجه به حرف و حديثها درباره صحنههاي غيراخلاقي فيلم خاصي كه بازي كرده است، باز هم به «اشلي» فرشتگان قصاب ميخورد و نقش، آنقدر منفي و سياه است كه حتي اگر آن چيزهايي را كه راجع به او ميگفتند درست باشد، باز هم خدشهاي به انتخاب ما وارد نميكند. قبل از آغاز توليد، جلسات زيادي راجع به نقش با هم صحبت كرديم. نظراتي داشت كه ميخواست نقش كمي لطيفتر طراحي شود، اما وقتي كه به او گفتم چقدر برايم مهم است كه اين زن كه نماد رژيم اشغالگر صهيونيستي است، سياه و منفي تصوير شود، پذيرفت.
يك نگاهي كه شايد در نقدهاي نوشتهشده در طول جشنواره كمتر به آن توجه شد، طعنههاي فيلم به وضعيت اقتصادي امروز امريكا و مزدوري براي اسرائيل است كه در پلان مجادله «اشلي» و «ديويد» بر سر حقالسهم از قاچاق اعضاي بدن، نمود هنرمندانهاي دارد.
درست است. ميليتاريسم حاكم بر امريكايي همواره به جنگ بهعنوان يكي از ابزار جلوگيري از ورشكستگي اقتصادي نگاه ميكند و تصور ميكند كه منفعت مالي آن بيش از هزينههايش است. با اينكه مردم امريكا، دهها برابر سود احتمالي جنگهايي كه بهصورت مستقيم در آن درگير هستند، هزينه ميپردازند. در فيلم، يكي از سربازها با تير مستقيم فرهاد كشته، و «كيسي» با تير «اشلي» زخمي ميشود. در واقع ميخواستيم بگوييم كه هزينهاي كه بابت اين درآمد احتمالي پرداخت ميشود، هزينه بسيار بالايي است. يعني اگر حمايتي هم توسط لابيها و كمپانيهاي بزرگ صهيونيستي از دولت امريكا ميشود، در مقابل قربانيكردن مردم امريكا ناچيز است. يك سكانس خيلي خوب هم داشتيم كه بهخاطر زمانبندي فيلم حذف شد و به بدهي 16تريليون دلاري امريكا اشاره ميكرد. مضمون اين سكانس طعنه ميزد به اين فضاي اقتصادي امريكا و هزينهاي كه صهيونيستها تزريق ميكنند تا اين حكومت سر جايش بماند.
دوست دارم بدانم كه اين ظرافتها در فيلمنامه، ايده شما بود يا آقاي عباسي؟
ايده من بود چون در فيلمنامه اوليه هم موجود است، اما استاد عباسي كمك كرد كه اينها خيلي جديتر در فيلمنامه مطرح شود. و اگر يك جايي من مسير را اشتباه رفته بودم، ايشان اين مسير را اصلاح كرد. بهعنوان مثال در فيلمنامه اوليه، نقش «كيسي» به لحاظ نمادپردازي مشكلاتي داشت كه استاد رويش دست گذاشت و گفت كه اين حتماً بايد اصلاح شود، چون «كيسي» نماد سرزمين امريكاست و نبايد به چوب دولتش رانده شود. «فرشتگان قصاب» بهدليل موضوع ملتهب و خاصي كه دارد داراي جلوههاي ويژه گريم زيادي است؛ قطعشدن پاي كودك، يا مثلاً دوختن بدن كودك ديگر بعد از خارجكردن اعضاي بدن و... شايد بتوان گفت كه در برخي از صحنهها فيلم به سمت اسلشر (Slasher) ميرود. من خود آدم دل رحميام. واقعاً برايم سخت است كه يك بريدگي، يك جنازه، مخصوصاً جنازه يك بچه ببينم. در همه اكرانهاي جشنواره هم حاضر بودم و فيلم را با مخاطبان تماشا كردم. با وجود دلرحمي شديد خودم و دانستن اين موضوع كه اين صحنهها خشونت دارد. اما واقعيت اين است كه در زمان تحقيق در مورد باندهاي قاچاق اسرائيلي، آنقدر به صحنههاي تلختر از اين برخوردم كه ديدم اگر همين موارد تعديلشده را هم نشان ندهم، به موضوع فيلم و مظلوميت انسانهايي كه قرباني اين فجايع بودهاند، خيانت كردهام. يادمان نرود كه قرار است مخاطب هنگام ديدن فيلم تحتتأثير قرار بگيرد و به فكر فروبرود. اگر قرار است اين اتفاق بيفتد بايد حداقل يكصدم آن چيزي را كه خودم در تحقيقات مشاهده كردم، نشان بيننده بدهم.
برخورد جشنواره با «فرشتگان قصاب» كمي تعجببرانگيز بود. توضيح دبيرخانه جشنواره مشخصاً چه بود؟
در جشنواره فجر اتفاق بدي كه افتاد اين بود كه فيلم ما خارج از بخش مسابقه قرار گرفت و خب ذهنيت عام اين است كه چيزي كه در بخش مسابقه هست خوب است، و آنچه نيست، بد است. از فيلمي كه آخرش نتيجه نميگيرد بدم ميآيد؛ از اين فيلمهايي كه همه ميگويند هنري است و پايان باز دارد و از اين شبهروشنفكربازيها! مثل اينكه شما يك جملهاي بگويي كه آخرش تمام نشود. يا يك جمله نصفه بگويي و بعد همه بگويند: به به! چه جملهقشنگي! پايانبندي در واقع پاسخ به آن نيازها و سؤالهايي بود كه در طول فيلم اتفاق ميافتاد؛ يعني نحوه برخورد با آن اشغالگري كه آمده و آن كسي كه دارد از اين اشغالگري سوءاستفاده ميكند، آن كاري است كه «جاويد» ميكند. نجات اين سرزمين يك فداكاري ويژه ميطلبد، آنهم از طرف نسل جواني كه در آن سرزمين زندگي ميكند. اگر قرار باشد كه ما همه زنده باشيم و سرخوش و سرحال، اين اشغالگري هم همينطور ادامه پيدا خواهد كرد. در نهايت هم كسيكه زنده ميماند خواهر جاويد است كه نماد حيات سرزمين افغانستان است. رنگبندي لباس او هم پرچم افغانستان است. چون لباس اين دختر ميبايست مثل يك پرچم، در مقابل طلوع آفتاب و بر روي تپه به اهتزاز دربيايد. در مورد آن طلوع سكانس پاياني هم بايد بگويم كه فيلم در يك روز آرام آغاز ميشود. اين روز تبديل ميشود به يك شب سياه، و ما آن شب سياه را بههمراه شخصيتها طي ميكنيم و دوباره در انتها به آن طلوع ميرسيم؛ با آنهمه اتفاقات. من پرسشهاي مخاطبم را بيجواب نميگذارم و ميگويم كه راهكار اين بدبختيها چيست. سحر نزديك است و انشاءالله اين اتفاق مبارك بهزودي براي همه دنيا رخ ميدهد.