علي احمدي |
«شما با نفرت تغذيه ميشويد»(1) عنواني فرعي براي تابلو «كسوف»(2)، اثر گئورگ گروزتس(3) يكي از بيرحمترين نقاشان دوران جمهوري و ايمار در آلمان. دورهاي از شكست سياسي، سرخوردگي، فقر و ركود، پرتوفاشيسم و اين خود واقعيت بود، اما نه در تابلوهاي خوشخيالانه گروههايي چون پل و سواركاران آبي، اما نه در بازنمايي مردماني ساده دل، در مناظري از طبيعت و نه حتي سنت اغراقگر اكسپرسيونيستي، بل ماخوليا، قساوت و وقاحت سياستمداران و نظامياني را مينمايد كه خود فرشته مرگند بر روي جسد ملتي محتضر در پذيرش و گرايش به فاشيسم. با آغازي از كشتاري فجيع در چنين فضايي تب آلود، آخرين تلاشهاي روشنفكران وامانده و سرخورده براي جلوگيري از تشكيل حكومت ديكتاتوري به شكست ميانجامد و سرانجام ماجراي عجيب به قدرت رسيدن هيتلر.هيتلر به عنوان رهبر حزب نازي طي 11 سال با سخنرانيهاي پرشور خود و شعار نفرت بر دشمن قدرت را به دست ميگيرد و سرانجام فاجعه بزرگ (4). . .
خطهاي تند و زاويهدار، رنگهاي پوسيده و زنگزده، فضاپردازي اكسپرسيو، سوژههاي زشت. ابژههاي زشت آدمهاي تابلو گروزتس فقط زشت نيستند بل چيزي بيشتر از زشتند ـ فرازشت. خوك گون، اما خودشان هستند و چيزي در پس خود پنهان نميكنند، نقاب بر چهره ندارند و اينگونه است كه اغراق نميكنند، بل خود را مينمايند ـ خود واقعي ـ عريان و چنان وقيح و دريده زشتيشان را به نمايش ميگذارند. زيرا « فاشيسم وجاهت و بودن خود را از تودهها ميگيرد » (5) و از اين رو در به نمايش گذاشتني از چنين زشتي هيچ پروا ندارد. اين يكي شدن چهره و نقاب، اين نمايش اندوهبار از يكي شدن وجود با هويت نمادين، آن هم چنين بيپروا، آن هم در سنت خشك و نظاممند ژرمني خود گوياي اين است كه در اينجا نه فقط گروهي يا عدهاي كه عموم ملتي در چنين به پا خاستني در برابر جهان دست داشتهاند.
گروزتس پيش از آنكه از چيزي نقاشي كرده باشد از يك توطئه، از يك نفرت نقاشي كرده است و كليگوييهايي تاريخ نويسانه اينجا به جزئيگويي دقيق تاريخمند تبديل شدهاند. ميانجي تاريخ و سياست، دياليكتيك بين درون و بيرون تابلو را در رفت و برگشتي پايان ناپذير برقرار ساخته و همانگونه كه تابلو به فجايع فاشيستي آلمان و مشخصاً دهه 20 ارجاع ميدهد، بيننده را به درون خود هم ميكشد و بار ديگر از درون به بيرون، توگويي غرق در ابديتي افسوسپذير در چرخهاي از نفرت گرفتار آمدهاي. نفرتي كه ملتي در آن دست داشته و نفرتي كه نقاش با آن زندگي كرده است و اين عمل جنون آميز در هم رفتگي زندگي با هنر است. اين كنش فرمال ـ سياسي ـ اخلاقي كه آدميان را در هندسهاي مهاجم، با ظاهري خشك و هندسي، موجز و شكننده همراه با آبرنگ سيال، خالي از روح و سر تا پا خواهش شرورانه مينمايد، واكنش حادي است در برابر نفرتي محض در سالهاي بين دو جنگ ـ دو جنگ بزرگ جهانسوز ـ كه سيماي كريه فاشيسم را به تصوير ميكشد و به تقبيح نيروهاي خبيث ميپردازد و منزجر از جنگ افروزان، سرخوردگي از تباهي بشر را به نمايش ميگذارد.
آدمهاي بدون سر گروزتس كه در اينجا نمادي از انسان بيهويت هستند از ماني كينو (عروسك مفصلدار) كي ريكو (6) وام گرفته شدهاند. عروسكي كه سر داشت اما چهره نداشت و بيچهرگي هويت او بود. (در تابلو آدمكهاي جمهوريخواه ـ 1920)، بعدها اما گروزتس سر را تماماً حذف ميكند و اين عقل حذف شده، زايل شده و ناديده گرفته شده اشرافيت همطراز با اسطوره ناداني (الاغ) و حتي فراتر، الاغي با چشمان بسته بود كه با زرهاي سياهشان پشتوانه ديكتاتوري صنعتي پيشوا را فراهم آوردند و جهان را غرق در آشوب كردند و راه را به ناروا بر عبور نور بستند و جهان براي سالها در تاريكي مرگ فرو رفت و چنين كيسههاي زر با طعنه به خورشيد ميگفتند تو نتاب تا من بتابم.
شيوه كار گروزتس، هنري مضطرب همسان با مناسبات انسان در شمال اروپا بود. متمايز از كلاسيسيزم و مستقل از سنتهاي پاريسي. دور افتادگي اين منطقه از زمين، اندوه، خشونت و واقعيت انسان آن سامان زمين را مشخص ميسازد. واقعيتي كه در تابلو گروزتس شبيه به خود و خارج از خود است و اينگونه است كه اثري هنري آفريده ميشود و به قول آدورنو (7) اثر هنري به واقعيت شبيه است بيآن كه از آن تقليد كرده باشد. كسوف با واقعيتي شبيه ناتوراليستي و تعهد اجتماعي آن به نوعي به بازنمايي تاريخ با لحني گروتسك و نمايشي، تقريباً رابطهاي قرينه با سوررئاليسم دارد كه سوررئاليسم به ديالكتيك ميل (انرژي رواني ـ عمل سوژه) و واقعيت تاريخي توجه دارد و همچنين، چهرههاي گروزتس برخلاف چهرههاي بيكن ـ چهرههاي بيكن كه ديگر در واقع چهره نيستند بل مشخصاً تقليل يافتند به گوشت و خون متلاشياند. كه تلاشي اين چهرهها براي بيان احساس هستند، « در نقاشيهاي بيكن نوعي تفكيك ناپذيري و بيتشخصي و ناتعييني در چهرهها ظاهر ميگردد (8). . . » حال آن كه چهرههاي وقيح گروزتس اما واجد تعيني اجتماعي ـ تاريخي ـ سياسي هستند كه خود انهدام احساسند و باز بيكن در مقام نقاش پروژه غربي دنبال ميكند: شكافتن چهره براي كشف مجدد سر يا كمك به آشكار شدن چهره، اما گروزتس چهره را به نفع نقاب، يا نقاب را به نفع چهره حذف (متلاشي) نميكند بل آنها را يكي ميكند.
و به اين سان گروزتس كه به گفته يوسا (9 ) در زماني زندگي ميكرد كه مرگ و نابودي سيطره داشت و جنگ زخم عميقي در روح او ايجاد كرده بود اينچنين در زمانهاي كه راه به هيچ سويي نبود نهايت بدبيني خود را از فضاي تيره و توطئه حاصل از آن ترسيم ميكند و به درون تيرگي ميرود و آينده را به حضور ميطلبد و سرانجام در حضور صليبي از مسيح، خنجري آلوده به خون و رگي كه باز ميشود و خون سياه و كينهتوز قاره سبز را سرخ ميكند و در آن سوي دنيا بندر پرل هارپر را به آتش ميكشد و در اين سو، هيروشيما و ناكازاكي را با خاك يكسان ميكند و سرانجام در برلين پيشوا را مغرق خود ميسازد.
پي نوشت:
1. you Nourish With Hate 1926
2. The Eclipse Of the Sun
3. George Grosz
گئورگ گروزتس. تصويرگر ـ كاريكاتورساز ـ نقاش و چاپگر آلماني ـ 1893 ـ 1959 او با سه جنبش دادا، عينيت نو و واقعگرايي اجتماعي در امريكا پيوند داشت.
در درسدن هنرآموزي كرد (1909) مدت كوتاهي در پاريس آموزش ديد و با شروع جنگ جهاني اول وارد ارتش شد (1914) به سبب سرپيچي از دستور فرماندهان تا مرز اعدام پيش رفت. نخستين طرحهاي هجايش را منتشر كرد (1915 ـ 1916). جنبش دادا در برلين را به راه انداخت. (1918). با انتشار كتابي از طرحهاي ضد جنگ 1920 به جرم توهين به ارتش آلمان محاكمه شد. همراه گروه عينيت جديد، آثارش را به نمايش گذاشت. (1925). پس از قدرت گرفتن نازيها، آلمان را ترك كرد و در ايالات متحده اقامت گزيد (1933). در نيويورك به تدريس پرداخت. به برلين بازگشت (1959) ولي چندي بعد در آنجا چشم از دنيا فرو بست.
4. Apocalypse Hitler
فيلم مستند محصول فرانسه2010 ساخته ايزابل كلارك و دنيل كاستل
5. Thomas maan
6. Giorgo de Chirico ب(1974 ـ 1888)
7. Adorno:looking Back on Surrealism. In Notes To Literature
8. Gilles Delouse: Francis Bacon: The Logic Of Sensation
ترجمه حامد علي آقايي
9. Mario vargas liosa