عباس كريمي | انتخاب مهران مديري براي ايفاي نقش استاد هوشمندانه بوده و وي به خوبي از عهده اين نقش برآمده است هرچند بيشتر از آنكه كاراكتر باشد تيپي دون ژواني از نوع دانشگاهي است و پردازش آن عمق ندارد.
فيلم از آوازخواني دسته جمعي به بعد سير نزولي پيدا ميكند و پس از جدال لفظي زن و شوهر (رادان و افشار) داستان از دست فيلمنامه نويس خارج شده و تكه پارههايي از زندگي پيش رو به هم وصل ميشود تا آنجا كه به مسئله خيانت نزديك ميشود و با پاياني احمقانه براي ادامه يك زندگي مشترك به پايان ميرسد.
توجه كنيم به داستان فيلم: يك زوج تازه ازدواج كرده (بهرام رادان ـ مهناز افشار) در يك مهماني كه دانشجويان همدوره و نيز استادشان (مهران مديري) حضور دارند در پي خواندن يك آواز قديمي دستهجمعي به مشاجره لفظي ميرسند چراكه مرد نسبت به همسرش و زن نسبت به شوهرش سوءظن ميبرند كه در گذشته ارتباطات عشقي داشتهاند. مشكلات مالي مرد و شكست وي در يك پروژه بزرگ باعث ميشود زن با همان استادي كه محل بحثشان با شوهرش بوده به دوبي برود تا با كار كردن براي وي مشكل مالي به وجود آمده را رفع كند. مرد كه در ايران مانده با دختري كه قبلا دوست داشته ( هديه تهراني) و حالا در ايران است دوباره دوست ميشود. اين اتفاق در پي دستگيري دوست مذكر دختر كه يك عكاس هلندي است و مدت اقامتش در كشور تمام شده اتفاق ميافتد. مرد به ياد گذشته رفته رفته با دختر گرم ميگيرد و از همسرش غافل ميشود به طوري كه ديگر حتي جواب تلفنهاي زنش را هم نميدهد. زن كه خلاف ذهنيت مرد ارتباطي با استادش نداشته و ندارد نگران ميشود و با آمدن به ايران و گوش دادن به پيامهاي تلفني پي به ارتباط همسرش با دختر ميبرد. پس از مشاجرهاي سخت بين زن و شوهر، دختر به هلند باز ميگردد و زندگي زناشويي اين دو ادامه پيدا ميكند!
پايان خوش هميشه يكي از ويژگيهاي ملودرام هاست اما گاهي مواقع به دليل ساده انگاري، احمقانه جلوه ميكند. كدام زني كه دارد به خاطر رفع مشكل مالي خانواده در غربت عرق ميريزد و كار ميكند ميتواند با موضوعي اينچنين كنار بيايد؟ توجه كنيد كه اين موضوع بيشتر از آن كه به فرهنگ يك خانواده ارتباط داشته باشد به نيازهاي روحي و شرايط رواني آدمها بازميگردد و چنين پايان مضحكي كه نه تنها پيام روشني ندارد بلكه ناباورانه است و نوعي تقليد باسمهاي از فيلمهاي شبه روشنفكري دهه شصت و هفتاد اروپاست كه در حال حاضر براي خود آنها هم قابل قبول نيست و به فراموشي سپرده شده است. «پل چوبي» نيز نظير هفتاد درصد آثار توليدي سينماي ايران در سال، مشكل بزرگ مشهودي دارد كه به آن پيرنگ داستان فيلم ميگويند. وقتي روابط علي و معلولي درستي بين شخصيتها برقرار نباشد شخصيتپردازي ناخودآگاه دچار اشكال ميشود و براي همين داستان باورنكردني و غير واقعي به نظر ميرسد. بايد توجه داشت كه پيرنگ و شخصيت پردازي دو كفه ترازوي داستانند و سنگيني هر كدام باعث پيدايش نوع تحليلي يا تفريحي داستان ميشود اما وقتي هر دو وزني نداشته باشند معياري براي ارزش داستان باقي نخواهد ماند.
البته «پل چوبي» حرفهايي هم درباره مشكلات نسل جوان و دلايل مهاجرت مغزها از كشور و معضلات اجتماعي دارد كه متأسفانه سطحي و بيشتر شعاري است به طوري كه بين انواع اجتماعي و سياسي دست و پا ميزند و در حوادث پياپي داستان كه برخي از آنها غيرمنطقي به نظر ميرسند گم ميشود.