نظريهپردازان روايت از ديرباز ميان دو نوع از روايتپردازي تمايز قائل شده و اين دو را با نامهاي مختلفي ناميدهاند. از ميان اين نامهاي مختلف، نامهاي «روايت نقلي» و «روايت نمايشي» نامهايي سادهتر هستند. برخي از اين نظريهپردازان روايت نقلي را به داستان و شعر و به طور كلي ادبيات اختصاص داده و روايت نمايشي را شامل هنرهايي چون فيلم و تئاتر دانستهاند. اما به گمان نگارنده، فيلم مستند در نوسان هميشگي ميان روايت نقلي و روايت نمايشي از موضوعي كه قصد بيان آن را دارد، در سيلان است. بنابراين هر فيلم مستندي كه بتواند ميان اين دو نوع روايت بر حسب موضوع خود تعادل بياني مناسبي پيدا كند، معمولاً به هدف خود دست مييابد.
مستند «صبحانهاي با طعم مرگ» نيز در روايت خود از ادبيات رفتاري ناهنجار و جنايتكارانه سازمان منافقين ـ مجاهدين خلق ـ تلاش كرده از هر دو نوع روايت فوق سود جويد. اين فيلم به طور موازي بر يك موضوع كلي و يك موضوع جزئي متمركز ميشود. در رويكرد كلي با تصاوير همراه گفتار، يك سير تكوين تاريخي از سازمان منافقين خلق نشان داده ميشود. از چگونگي تشكيل و انحراف آن تا مراحل بعدي كه تبديل به يك سازمان تروريستي و جنايتكار ميشود و تا به امروز كه در آستانه شكست و اضمحلال به فعاليتهاي تبهكارانه خود ادامه ميدهد. اين فيلم در رويكرد جزئي خود بر داستان زندگي يكي از فرزندان انقلاب به نام محسن اسكندري متمركز ميشود كه خانوادهاش توسط اين سازمان به شهادت رسيدهاند.
در گفتار متني كه «ناصر طهماسب» به عنوان گوينده ارائه ميدهد، وجه روايت نقلي برتر است، زيرا وي به «نقل» بخشهايي از تاريخ انقلاب ميپردازد كه به اين سازمان ارتباط دارد. در عين حال، اين وجه غالب نقلي با تصاويري كه مقداري بار نمايشي هم دارند، تركيب ميشود، زيرا تصاوير مستندي كه گفتار متن را همراهي ميكند، نوعي از كنجكاوي را در تماشاگر نسبت به اين موضوعات به وجود ميآورد كه مقداري بار نمايشي دارند.
در رويكرد جزئي كه مربوط به داستان زندگي محسن اسكندري در كوران حوادث مربوط به انقلاب اسلامي ميشود نيز وجه نقلي برتر است، چون معمولاً شامل سكانسهايي ميشود كه اسكندري ( و گاهي افراد خانوادهاش) رو به دوربين حرف ميزند و روايات گذشته را «نقل» ميكند. هرچند در اين بخش نيز گاهي اسكندري را در محيطهاي مختلف و در حال كارهاي روزانهاش ميبينيم كه موجب متولد شدن كنشهاي نمايشي كمرنگ ديگري ميشود. اما آنچه بار نمايشي اين فيلم مستند را بيشتر افزايش ميدهد، بازسازي دراماتيك بخشي از وقايع دردناك گذشته است كه اين روايتهاي نقلي با تدوين موازي همراه شده است.
در اينجا روايت نمايشي از صحنههاي ترور همسر محسن اسكندري و تلاش براي ترور فرزندان وي، موجب ميشود كه تعادل فوق ميان روايت نقلي و نمايشي در حدي كه از اين فيلم مستند انتظار ميرود، برقرار شود. بنابراين اين امكان ايجاد ميشود كه تماشاگر با اسكندري و خانوادهاش كه در اين واقعه جنايتكارانه مورد ستم فراواني واقع شدهاند، همدلي بيشتري احساس كند. اين همدلي بيشتر هم به اين دليل است كه در روايت نمايشي تماشاگر تمام رويدادهاي پيشروي خود را در زمان حال حس ميكند.
او همچنين عمق رنج اسكندري را در زمان حال و از آنچه در گذشته بر خانوادهاش رفته، درك ميكند و تلاش ساليان دراز او را براي جبران و پر كردن خلأ ناشي از اين ضايعه را تحسين ميكند. اما آنچه اين زنجيرههاي متعدد روايي را در فيلم «صبحانه با طعم مرگ» به سامان و نظم مناسب ميرساند، تدوين آن است. به عبارت ديگر تدوين است كه پارههاي فيلم را كه با شگردهاي روايي متفاوتي وجود دارند، كنار هم مينشاند. اين همنشيني به گونهاي است كه فيلم به عنوان يك زنجيره روايي از نظر پيوندهاي سببي يا علت و معلولي، زماني و مكاني، شكل درستي پيدا ميكند. اين نحوه همنشيني منظم نيز با مونتاژ پديد ميآيد. پس اگر «صبحانه با طعم مرگ» به نظم مناسبي از همنشيني منطقهاي متعدد روايي دست يافته، حاصل دستاوردهاي تدوين آن است. همچنين قرار گرفتن منظم و متناسب قطعات آرشيوي و قطعات بازسازي شده در كنار هم به طوري كه به بيان مؤثر فيلم كمك كنند حاصل يك مونتاژ متناسب است.
همچنين بايد از تصويربرداري فيلم «صبحانه با طعم مرگ» ياد كرد كه توانسته مصالح مناسبي براي تدوين فراهم آورد تا فيلم به نظم روايي مؤثر مذكور دست يابد. مثلاً ميتوان به نحوه انتخاب زواياي دوربين در صحنههاي ترور اشاره كرد كه توانسته در برانگيختن همدردي حسي و عاطفي تماشاگر با شخصيتها مؤثر باشد. به تصوير كشيدن محسن اسكندري در سكانسهاي ديگر در حال كار روزانهاش و تصويربرداري از او در فضاهاي شهري در زمان حال، تمهيد مناسب ديگري است كه او را همچون يك اسطوره، اما در قامت انسان امروزياش در معرض ديد تماشاگر قرار ميدهد. به نظر ميرسد فيلم مستند «صبحانه با طعم مرگ» توانسته در راستاي هدف ويژه خود به بياني متعادل و متناسب از درآميختن روايت نقلي و روايت نمايشي دست يابد؛ هدفي كه همانا ارج نهادن بر شخصيت يكي از قربانيان حملات تروريستي توسط سازمان منافقين، در بطن بازخواني بخشي از تاريخ معاصر ايران است.