کد خبر: 608734
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۱
گفت‌وگوي «جوان» با گستهم جلالي رزمنده‌اي از استان محروم كهگيلويه و بويراحمد
هفته قبل كه مطلبي در خصوص لحظات شهادت مصطفي اسداللهي زوج، مهدي نظيري و محسن رجبي سه تن از رزمندگان لشكر 19 فجر در عمليات قدس3 منتشر كرديم، گستهم جلالي با ما تماس گرفت.

عليرضا محمدي| او كه خود روزگاري نه چندان دور بيسيم‌چي يكي از گردان‌هاي همين لشكر بود، درست زماني وارد منطقه عملياتي قدس 3 شده بود كه اجساد اين شهدا را به نقطه ديگري منتقل كرده بودند. در واقع گستهم 16 ساله جا پاي شهيد مهدي نظيري 16 ساله گذاشته بود تا بار ديگر دفتر مجاهدتي ديگر را آغاز كند. دفتري كه تاكنون مجاهدان بسياري با خون خود آن را به امضا رسانده‌اند و شنيدن ماجراي رزمندگي‌ هر كدام‌شان مملو از ناگفته‌هاي جنگي است كه رهبري از آن به عنوان گنجي تمام نشده نام برده‌اند. از اين رو وقتي كه گستهم براي تشكر از انتشار مطلب همرزمان شهيدش با ما تماس گرفت، ما نيز از او خواستيم تا گذري بر خاطرات دوران دفاع مقدس و حضورش در جبهه‌هاي جنگ داشته باشيم.

پاي گستهم جلالي چطور به جبهه‌هاي جنگ باز شد؟

من متولد سال 48 هستم وچند سالي كه از جنگ گذشت و دانش‌آموز دبيرستان شدم شور و شوق رفتن به جبهه در من ايجاد شد. يعني آن وقت‌ها هر ايراني كه ذره‌اي عشق به كشور و انقلابش داشت و البته توان حضور در جبهه‌ها را در خود احساس مي‌كرد، نمي‌توانست در خانه بماند و بي‌تفاوت به زندگي ادامه دهد. اما من آن موقع هم سن و سال كمي داشتم و هم جثه‌ام كوچك بود. به همين خاطر وقتي كه در سال 63 دو، سه بار آهنگ رفتن به جبهه كردم نه مسئولان اجازه دادند و نه خانواده كه حتي يك بار به دنبالم آمدند و حين بازگرداندنم به خانه حسابي سرزنشم كردند اما اصرارهاي من تمامي نداشت تا بالاخره در تابستان سال 64 براي اولين بار و به صورت رسمي به جبهه رفتم.

آن زمان تقريباً 16 سالتان بود، اگر بگويند كه گستهم تنها از روي احساسات به جبهه رفته، جواب‌تان چيست؟

احساسات تاريخ مصرف دارد، زود تمام مي‌شود. اما افتخار من اين است كه بيش از يكهزار روز سابقه حضور در مناطق جنگي را دارم. حتي بعد از اتمام دفاع مقدس نيز در جمع بچه‌هاي تيپ 48 فتح تا زمان رحلت امام(ره) در مناطق عملياتي ماندم. اگر كسي مي‌خواست از سر هوا و هوس يا ذوق‌زدگي به جبهه برود اين همه زمان در جبهه نمي‌ماند. كمترين هزينه اين ماندگاري صرفنظر از خطرات ناشي از جنگ، دوري از خانواده بود كه براي نوجواناني مثل ما سخت‌تر هم بود. اين را هم بگويم كه ما در لبيك به امام به جبهه مي‌رفتيم و همين حرف ولي‌فقيه زمان اتمام حجتي براي ما بود.

چطور دوري و سختي‌ها را تحمل مي‌كرديد؟

عشقي كه در جبهه‌ها وجود داشت بالاتر از همه چيز بود. صفاي بين بچه‌ها، محيط معنوي آن و اين احساس كه در جبهه به خدا نزديك‌تري باعث مي‌شد هر سختي را تحمل كني. من تقريباً بعد از اولين اعزامم خيلي در خانه نمي‌ماندم. اغلب پيش مي‌‌آمد كه دوره سه ماهه اعزامم را تمديد مي‌كردم و براي اينكه بيشتر از فضاي جبهه‌ها استفاده كنم در منطقه مي‌ماندم. اين شرح حال خيلي از رزمندگان دفاع مقدس است. اين عشق هنوز نيز با من است و به جرئت مي‌توانم بگويم هزار روز جبهه‌ام را با بهشت معامله نمي‌كنم.

نحوه ارتباط ما با شما انتشار مطلب لحظات شهادت سه تن از بچه‌هاي لشكر 19 فجر بود، شما چطور با اين شهدا آشنا شديد؟

من متولد شهرستان دهدشت استان كهگيلويه و بويراحمد هستم. آن موقع اغلب بسيجيان اين استان از طريق لشكر 25 كربلا اعزام مي‌شدند. خود من هم چون در كاركردن با بيسيم استعداد و علاقه‌اي نشان دادم براي آموزش به پادگان شهيد دعايي شيراز رفتم و به همين ترتيب بعد از گذراندن آموزش‌هاي لازم از طريق لشكر 10 فجر به منطقه اعزام شدم. براي عمليات قدس 3 هم زماني ما را به منطقه بردند كه شهيدان مصطفي اسداللهي زوج، مهدي نظيري و محسن رجبي به شهادت رسيده بودند. اما ماجراي آنها را بعدها از ساير همرزمان شنيدم و اين ماجراي عجيب در ذهنم ماندگار شد. به طوري كه به محض خواندن مطالب صفحات پايداري به سرعت خاطرات آن ايام در ذهنم تداعي شدند. البته اين را هم بگويم كه شهيد رضا پورخسرواني كه راوي لحظات شهادت اين سه شهيد بزرگوار بود را نيز به جاي ديگري منتقل كرده بودند و سعادت ديدارش را نداشتم. اما ماجراي گير افتادن‌شان 13 كيلومتر در پشت نيروهاي دشمن و چگونگي بازگشت‌شان زبانزد بچه‌هاي لشكر شده بود.

شما از عشق و زيبايي در جبهه‌ها گفتيد. اما مسلماً بيش از يكهزار روز حضور در مناطق جنگي باعث ديدن صحنه‌هاي تكان‌دهنده‌اي از شهادت رزمندگان يا حوادث گوناگون مي‌شود، با وجود اين باز هم از ديدن زيبايي در آن ايام مي‌گوييد.

خب بهترين توصيف اين حالت همان فرمايش حضرت زينب(س) است كه در تشريح فجايع رخ داده در كربلا گفت چيزي جز زيبايي نديدم. چه چيزي جز خلق حماسه و جان باختن در مسير الهي باعث مي‌شود كه يك انسان كشته شدن نزديك‌ترين كسانش را به زيبايي تشبيه كند. در جبهه‌ها نيز همين موضوع حاكم بود. اصلا وقتي شهيدي را مي‌ديديم كه جسد او به اصطلاح تكه پاره‌تر بود بيشتر به ياد كربلا و حوادث رخ داده در آن مي‌افتاديم و به حالش غبطه مي‌خورديم. در واقع هر روز جبهه‌ها تكرار كربلا در گذر تاريخ بود و ما به نوعي از اينكه با عاشوراييان زمان همرزميم خوشحال بوديم.

در ميان شهدايي كه با آنها همرزم بوده‌ايد، كدام شهيد بيشتر در يادتان مانده است؟

شهيد سيدضياءالدين بحراني، نوجواني همسن و سال خودم كه بچه فيروزآباد لارستان فارس بود. او را وقتي كه براي اولين اعزام به حوالي اروند رود رفته بوديم زيارت كردم. داخل سنگر نشسته بود كه پيشش رفتم. از همان اولين برخورد چهره روحاني و معنوي‌اش دلم را لرزاند. اين چهره با معنويتي كه داشت دل همه رزمندگان را به خود جلب مي‌كرد. به واقع هم سيدضياء انساني وارسته و عارف مسلك بود. يادم است نماز اول وقتش ترك نمي‌شد. هرچند كه او صفات وارسته بسياري داشت كه براي گفتنش بايد دفتري از خاطرات را گشود. در رابطه با امام و انقلاب حرف‌هايي مي‌زد كه از نوجواني چون او بعيد بود. اين شهيد والامقام اندكي بعد از آشنايي‌مان آسماني شد. اما هنوز خاطراتم مملو از معنويات وجود اوست.

كمي فضاي گفت‌وگو را عوض كنيم. شما از استان محرومي به جبهه‌ها اعزام شديد كه كمتر از نقش و حضورش در جبهه‌هاي جنگ شنيده‌ايم. از بچه‌هاي رزمنده كهگيلويه و بويراحمد بگوييد.

سؤال خوبي بود. به راستي هم كه خيلي از رزمندگان و شهداي اين استان از دل محروميت و فقر پا در جبهه‌هاي جنگ مي‌گذاشتند و در واقع از انقلابي دفاع مي‌كردند كه برپايه و دوش همين مستضعفان به وجود آمده بود. مستضعفاني كه هم قسم شده بودند تا دل در گرو اطلاعات پيرفرزانه‌اي بدهند كه تمامي دنياي كفر و استكبار را به چالش كشانده بود. در اين ميان مردم محروم استان ما چنان با فرهنگ انقلاب عجين شده بودند كه گاهي از ميان يك خانواده يا فاميل چندين نفر همزمان در جبهه‌ها حضور مي‌يافتند. مثلاً يك بار حدود پنج يا شش نفر از افراد يك فاميل كه همگي با هم نسبت‌هاي نزديكي داشتند به جبهه‌هاي جنگ اعزام شده بودند. دورادور اين هم استاني‌هايم را مي‌شناختم. در عمليات كربلاي يك هم با هم بوديم اما همه اين بچه‌ها وقتي كه داخل يك سنگر بودند مورد اصابت خمپاره دشمن قرار گرفته و جملگي شهيد شدند. وقتي كه به سنگر آنها رفتيم ديديم كه خون و گوشت و پوست‌‌شان به هم آميخته شده و نشاني از جانبازي فرزندان مستضعف خميني كبير را به نمايش گذاشته‌اند.

چند فرزند داريد؟ و نظرشان در مورد گذشته پدرشان چيست؟

سه دختر دارم كه بزرگ‌ترين‌شان اكنون دوم دبيرستان است. بچه‌ها گاهي از دوران جبهه‌ام سؤال مي‌پرسند و گاهي نيز خود من از آن دوران براي‌شان مي‌گويم. خدا را شكر كه بچه‌هايم از حيث اعتقاد به نظام و افتخار به دوران طلايي دفاع مقدس چيزي كم ندارند و از اين لحاظ خانواده يكدستي داريم.

و سخن پاياني.

دوست دارم در اينجا يادي از شهداي گمنامي داشته باشم كه با وجود رشادت‌هايشان كمتر به آنها پرداخته شده است. از شهيد خادم صادق فرمانده توانمند گردان حضرت زينب(س) بگويم كه به واقع سرداري توانمند اما بي‌نام و نشان است. از شهيد اصغر معمر، شهيد خسروي، عادل تابش، غلام محمد عبدي، ‌اردشير هدايت‌نيا و بهرامي كه همگي از شهداي شهرستان دهدشت بودند و از بي‌نام و نشاني برخاستند و گمنام به شهادت رسيدند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار