کد خبر: 607604
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۵
خاطره‌ها و درس‌هايي از رويداد 28مرداد 1332در گفت‌و‌گوي« جوان» باعلي قنائيان
محمدرضا كائيني

راوي خاطراتي كه درپي مي‌آيد، از فعالان نهضت ملي ايران، اطرافيان آيت الله كاشاني و اعضاي حزب زحمتكشان ملت ايران است. علي قنائيان از دوران نوجواني دل درگرو آرمان‌هاي نهضت داشت و بسياري از فراز و نشيب‌هاي آن را شاهد بود. او از اين دوره از تاريخ كشور خاطراتي ناب دارد كه اميد مي‌برم فرصت را در بازگويي و دوين آن از دست ندهد. با تشكر از او كه بار ديگر باما به گفت‌وگو نشست و خوانندگان «جوان» ابه فضاي روزهاي استقلال طلبي ملت ايران در نهضت ملي برد.

بدون هيچ مقدمه‌اي ميخواستم سؤال كنم كه مشاهدات شخصي شما در روز ۲۸ مرداد چيست؟ فكر كنم نقل ماوقع آن روز بتواند زمينه ساز تحليلي منطقي و منصفانه از وقايع اين روز باشد.

بله، در پاسخ به جنابعالي بايد عرض كنم كه ما در آن دوره، در محله يوسف‌آباد تهران ساكن بوديم. سعيد و مسعود حجازي كه از قوم و خويش‌هاي افشار طوس و خانه‌شان روبه‌روي هتل ميامي بود، ازدوستان ما بودند. اينها پسرهاي ميرمحمدصادق حجازي بودند كه روزنامه وظيفه را داشت و درباري بود، ولي اينها با او قطع‌ رابطه كرده بودند. سعيد حجازي گوينده ما بود و كمونيست‌هائي مثل رياحي – شوهر هنرپيشه معروف – در يوسف‌آباد ساكن و بسيار قوي بودند. آنها هر كاري كه جبهه ملي مي‌كردند، زود خنثي مي‌كردند. چند تا افسر هم درميان اين كمونيست‌هاي ساكن درمحل بودند.

صبح روز ۲۸ مرداد گفتيم برويم ببينيم داخل شهر چه خبر است. تصميم ما براي رفتن به پائين هم از اينجا نشات گرفت كه درآن دوره، يك راديو هم داشتيم كه كنار خيابان مي‌گذاشتيم و مردم مي‌آمدند و گوش مي‌كردند. يك دفعه در راديو گفتند كه شاه رفته! ما با آقاي قديمي و چند تا از دوستان، از شميران سوار ماشين‌هاي سواري شديم و آمديم تا چهار راه ولي‌عصركنوني و رفتيم به سمت خانه دكتر مصدق. سه راه شاه سابق، جائي كه سينما آسياست، بن‌بست بود و كوچه ديگري نبود. رفتيم و ديديم كسي را به سمت خانه مصدق راه نمي‌دهند. بعد گفتيم برويم ميدان ارك. آن روزها كسي ساعت نداشت، فقط نانواها ساعت شماطه‌دار داشتند، رفتيم سر چهار راه شاه و ديديم جمعيتي جمع شده از دوچرخه‌سوار، پاسبان وهمه مي‌گويند زنده باد شاه، مرگ بر مصدق! از اين جماعتي كه چند روز پيش ادعا ميشد در رفراندوم شركت كرده بودند، حتي يك نفرشان مقاومت نكرد. دولت مصدق ادعاكرده بود كه تنها درخود تهران حدود 150 هزارنفر در رفراندم انحلال مجلس رأي مثبت داده‌اند وطبعا همه آنها حامي دولت به شمار مي‌روند. اين ادعا واقعاً اسباب مسخره شد؟ چطور دولتي كه حدود 150 هزار حامي درتهران دارد، توسط چند نفرلات واوباش درظرف مدت محدودي ساقط مي‌شود. واقعيت اين است كه دولت مصدق دراين روزهاي آخر هم دچار خود فريبي شدوهم دچار مردم فريبي! اينجاست كه ما مي‌گوئيم اين تاريخ در برخي موارد، بايد دوباره نوشته شود. . .

از مشاهدات خود در روز28 مرداد مي‌گفتيد؟

بله، رفتيم ميدان ارك و ديديم مردم ريخته‌اند آنجا. وزير كشور وقت، جناب آقاي صديقي مشهور به «سقراط زمانه» مي‌گويد: راننده‌ام را فرستادم برود ببيند چه خبر است!اين واكنش وزير كشور و مسئول امنيت كشور در آن شرايط است! به هرحال، ما رسيديم و ديديم هر كسي هم چيزي كه دستش رسيده دارد از اداره راديو مي‌برد. گفتيم آقا! اينها اموال مردم است. يكي‌شان گفت: فعلاً كه مال ماست!‌ گفتيم چه كنيم چه نكنيم؟ گفتيم برويم بهارستان طرف حزب زحمتكشان ببينيم آنجا چه خبر است. پياده آمديم تا رسيديم به ميدان بهارستان و ديديم نه مقاومتي هست نه اعتراضي به آنچه كه اتفاق مي‌افتد. رفتيم جلوي حزب دراول خيابان اكباتان و ديديم سربازي سرباز ديگري را كه دستش زير تانك رفته بود آورده و در حزب را زده و آقاي حنفي – خدا رحمتش كند ـ در حزب را باز كرده و او دارد برايش مي‌گويد خدا لعنت كند مصدق را، ببينيد اين دوست من به چه روز افتاده! البته كسي آن سرباز را نزده بود، بلكه خودش از روي تانك افتاده بود پائين و دستش رفته بود زير تانك! بنده خداحنفي هم داشت مي‌گفت خدا لعنتش كند! گفتم: آقاي حنفي شما برويد داخل، كاري از دست شما برنمي‌آيد. بعد آمديم وسط ميدان و ديديم يك نفربر آنجاست، تابستان هم بود و آفتاب تازه حدود ۸، ۵/۸ غروب مي‌كرد. وسيله‌اي در خيابان نبود، به ناچار همگي سوار آن شديم و راه افتاديم به طرف سيد خندان كه اداره راديو بود. باز سر راه بازگشتمان نه مقاومتي ديديم نه طرفداري از مصدق. يك استخر بزرگي آنجا بود و مردم از شدت گرما ريخته بودند داخل آن! ملكه اعتضادي هم كه مي‌گفتند رفيقه شاه است، آمد و سخنراني كرد كه ما اول مصدق را اعدام و بعد محاكمه‌اش مي‌كنيم!! عده‌اي دورش ايستاده بودند و برايش دست مي‌زدند! بعد ديديم كه زاهدي و دكتر شروين و مصطفي كاشاني براي سخنراني در راديو به پائين رفته بودند، ازآنجا رد شدند و به سمت بالا رفتند.

مثلاً ساعت چند بود؟

نمي‌دانم. فضاي بازي بود و مردم هم به خيابان هاريخته بودند و هر كاري دلشان مي‌خواست مي‌كردند! به هرحال زاهدي هم داشت از بالا مي‌آمد و سخنراني‌اش تمام شده بود. ديدم يكي از دوستان قديمي‌مان آنجاست. با مصطفي كاشاني آمده بود. مي‌دانيد كه مصطفي كاشاني از قبل با شاه رفيق بود و حتي با او به تفريح مي‌رفت و تنيس بازي مي‌كرد ند. كاري هم به آيت‌الله كاشاني نداشت، وازايشان هم حرف شنوي نداشت. اگر لازم شد در اين باره بيشتر توضيح خواهم داد. سؤال مهم ما در آن روز و نيز در امروزكه حدود60 سال ازآن روز مي‌گذرد اين است كه مردمي كه بايد مي‌آمدند و از مصدق حمايت مي‌كردند كجا بودند؟ آقاي داريوش فروهر و اين آقايان و كمونيست‌ها و. . .

اينهائي كه تاچند روز قبل ازآن به سخنراني‌ها ومجامع حمله مي‌كردند مي‌كردند و مردم را به حمايت از دكتر مصدق مي‌زدند و مي‌كشتند، كجا بودند؟

حالا كيانوري يك چيزي گفته كه من به مصدق تلفن زدم كه بايد مقاومت كرد، اما اوگفت نه، دست از پا خطا نكنيد! البته جبه‌هاي‌ها مي‌گويند دروغ گفته! ما مي‌گوئيم شايد كيانوري اين حرف را زده باشد، ولي آخر او هم نوكر روس‌هاي بود و اجازه‌اي براي اينگونه تصميمات نداشت و بايد براي همه چيز از روسيه اجازه مي‌گرفت. من از يكي از دوستان كه درآن شرايط به او برخورده بودم پرسيدم. . .

از چه كسي؟

از يكي از كساني كه با او به خانه آيت‌الله كاشاني مي‌رفتيم، چه خبر؟ زاهدي چه كرد وچه گفت؟ گفت الان يكي آمد و از زاهدي حكم آزادي بقائي را گرفت و رفت. برخي رفته بودند او را از زندان بيرون بياورند، نيامد بيرون و گفت مرا قانوناً زنداني كرده‌اند، الان هم بايد يك مقام مسئول بنويسد تا من از زندان بيايم بيرون گفته بود كار خلاف نمي‌كنم! درآن ساعات ما پيش خودمان فكر مي‌كرديم هنوز ظهر نشده!

زاهدي هم حدود ظهر به راديو رفته بود.

حالا عرض مي‌كنم، داستان جالبي دارد. درآن شرايط همه احساس كرديم گرسنه‌ايم. من رفتم از نان تافتوني آن طرف خيابان نان بگيرم، ديديم ساعتش ۵ دقيقه مانده به ۶ بعدازظهر را نشان مي‌دهد! قبلاً هم اعلام كرده بودند كه ساعت ۸ بعدازظهر حكومت نظامي است. آمدم و به رفقا گفتم ساعت نزديك ۸ است، شماها خيال مي‌كنيد هنوز ظهر است!‌ تازه متوجه شديم ما ساعت ۲ و ۳ جلوي دفتر حزب بوديم. آقاي قديمي كارمند فرهنگ و خانه خواهرش همان اطراف بود. ما گفتيم زودتر راه بيفتيم كه به حكومت نظامي نخوريم.

اين ماجراي روز ۲۸ مرداد است و مقايسه‌اش كنيد با وضعيتي كه الان درمصر جريان داردو واقعاً كودتاست. الان در مصر عليه مرسي كودتا شده. اين آقايانِ دار و دسته جبهه ملي و كمونيست‌ها ي مي‌گويند اين كودتا نبوده، چون مردم مرسي را كنار زدند!نزد اين عده مردم، فقط جماعتي هستند كه به سمت وسوي دلخواهآنها حركت كنند! در حالي كه همگان ميدانند كه حتي اگر ۲۸ مرداد هم اتفاق نيفتاده بود، پيروز آن قطعا مصدق نبود، بلكه كمونيست‌ها بودند و خدا مي‌داند چه پيش مي‌آمد. اين نكته‌اي است كه هم اكثريت علما ومراجع وقت به آن اعتقاد داشتند، هم مردم متدين وهم سياسيون آن دوره. حتي برخي اطرافيان مصدق هم اين راگفته‌اند. به قول جلال آل احمد كه در كتاب منتشر شده‌اش نوشته نشده، ولي درنسخه اصلي كتاب‌اش هست: تنها كسي كه از اين نهضت نفت بهره برد، آقاي دكتر مصدق بود كه از خودش يك بت ساخته است كه هنوز هم عده‌اي پاي آن نشسته‌اند و يك لحظه هم از خودشان نمي‌پرسند مگر انتخابات مجلس هفدهم را خوش انجام نداد، پس چرا مجلس را بست؟

مگر اكثريت مجلس طرفدارش نبودند؟

مگر خودش انتخاب و تأييد نكرد؟ مگر اكثريت نداشت؟ و حالا آقايان جبهه ملي از جمله دكتر سنجابي ببينيد چه حرف‌هائي از خودشان نوشته‌اند. در آن شرايط دشوار تحريم‌ها، يك تاجر هنگ‌كنگي به دكتر بقائي مي‌گويد ما حاضريم نفت شما را بخريم و در هر جاي دنيا كه بگوئيد به حسابتان پول بريزيم. اين تاجر بعدها رئيس شركت نفت ليبي شد. بقائي در موقعي كه انگليسي‌ها برخلاف قانون‌ كشتي رزماري را درعدن توقيف كرده بودند، مي‌رود پيش دكتر مصدق و مي‌گويد خيلي پيشنهاد خوبي است و مي‌شود از اين طريق اين محاصره را شكست. مي‌گويد به من ربط ندارد، به آقاي مهندس حسيبي مراجعه كن. بقائي مي‌گفت به مهندس حسيبي گفتم و يك جواب‌هاي مبهمي داد كه اين شركت پايه و اساس درستي ندارد. گفتم مي‌گويد ما اول پول را مي‌دهيم، بعد شما نفت را بدهيد. موقعي كه داشتندبراي دادگاه لاهه مي‌رفتند، بقائي به يكي از همشهري‌هايش مي‌گويد تو كه با حسيبي هم اتاق هستي، از او علت اصلي مخالفت با پيشنهاد به اين خوبي ِشركت هنگ كنگي را بپرس. طرف مي‌پرسد و درجواب خبر مي‌آورد: اولش همان جواب‌هائي را به من داد كه به شما داده بود، ولي بعد كه من قانع نشدم، گفت ما مي‌خواستيم ثابت كنيم كه بدون نفت هم مي‌توانيم زندگي كنيم! اين حرف را مصطفي فاتح كه حزب ايران و. . . درست كرده و مأمور انگليسي‌ها بودند، توي دهن اينها گذاشته بودند. اين حرف شايد به عنوان يك آرمان يا آرزو قابل توجه باشد، امادرشرايط سخت تحريم وورشكسته گي اقتصادي، محلي ازاعراب ندارد!

در خاطرات فواد روحاني كه وكيل شركت نفت بودمي‌خوانيم كه مي‌گويد: رفته بوديم پيش آقاي دكتر مصدق، گفت برويد وسايل جشن را آماده كنيد كه ما مي‌خواهيم پيشنهاد بانك بين‌المللي را قبول كنيم، چراكه آنها ملي شدن نفت را قبول كرده‌اند و فردا جشن مي‌گيريم! ما رفتيم و مقدمات جشن را در شركت نفت آماده كرديم صبح آمديم به ايشان گزارش كار را بدهيم، گفتند آقاي شايگان و فاطمي پيش او هستند، بعد كه ما رفتيم ديديم مصدق از اين رو به آن رو شده و مي‌گويد آقا!‌ نمي‌خواهد!‌ ول‌اش كنيد. يعني عملا با دست خود مصدق قضيه ملي شدن نفت نابود شد و رفت! حالا انگليسي‌ هااينطور مي‌خواستند؟ يا خودش نقشه تغيير رژيم را در سر داشت؟چون او در هرحال از انقراض قاجاريه توسط رضاشاه دل خوشي نداشت وعده‌اي براين باورند كه رفتارهايش در نهضت نفت از اين مسئله نشات مي‌گيرد. در هر صورت هرچه كه بود، نهضت ملي نفت را به شكست كشاندند. به قول ولتر اشتباه يك سياستمدار اگر از خيانت بيشتر نباشد كمتر نيست! مملكت را كشاندند به جائي كه نبايد مي‌كشاندند.

در مورد ۲۸ مرداد سؤالات زيادي وجود دارد كه يكي از آنها علل و چند و چون حضور مصطفي كاشاني در ماوقع ۲۸ مرداد است. عده‌اي كه معتقدند آيت الله كاشاني و اطرافيانش در اين قضيه نقش داشته‌اند مي‌گويند آقاي كاشاني در روز ۲۷ مردادبه مصدق نامه‌اي مي‌نويسد كه مصطفي را مي‌فرستم با شما صحبت كند. از طرف ديگر مصطفي از كساني بود كه فرداي آن روز از ابواب جمعي حركتي بود كه اينها به آن مي‌گويند كودتا، رفت و در راديو صحبت كرد. مرحوم گرامي دامادآيت الله به ما مي‌گفت: آقا به محض اينكه فهميد مصطفي رفته به راديو، مرا فرستاد كه برو و او را برگردان و بعد كه برگشت هم به او تشر زد كه به ما چه كه برويم و در اين قضيه دخالت كنيم؟ آيا واقعاً مي‌شود از اين قضيه نتيجه گرفت كه خود آيت‌الله كاشاني دراين ماجرا دخالتي داشته يا بدان خوشبين بوده است؟

نه به هيچ وجه. مابعدها متوجه شديم كه عده‌اي ازسر دلسوزي خدمت آيت الله كاشاني رفته وازايشان خواسته بودند كه چنين نامه‌اي به دكترمصدق بنويسد. بعد از انقلاب وقتي اين نامه توسط مرحوم آيت منتشر شد، من شاهد بودم كه برخي همراهان وهم پيمانان آنروزايشان چطور افسوس مي‌خوردند ومي گفتتند: ما درآن روزها حال جنگ با دكتر مصدق بوديم، م تعجب مي‌كنيم كه آيت‌الله كاشاني چرا چنين نامه‌اي براي او نوشته بود؟دكتربقايي ميگفت او براي ما دادگاه صحرائي تشكيل داده وبه استناد پرونده افشار طوس ‌دارها را برپا كرده بود كه ۱۵ نفر از ما را اعدام كند!

دارها را ديده بوديد؟

پشت شهرداري ۱۴ تا دار آماده كرده بودند! من خودم‌ فكر مي‌كردم اين نامه كار آقاي مصطفوي بوده. مصطفوي، داماد آيت الله كاشاني و بسيار مرد شريف و خيرخواهي بود. يكي ديگر ازمحركين هم آقاي دكتر سالمي بود كه با نخشب و دوستانش رابطه داشتند. آنها به رغم تمام ضرباتي كه ازمصدق خورده بودند هنوز تصورميكردند كه ميتوانند زمينه آشتي آيت الله كاشاني ودكترمصدق رافراهم كنند.

خود آقاي دكتر سالمي هم دراثري كه اخيرا تحت عنوان «ياد باد»درامريكا منتشر كرده مي‌گويد: ما به رغم تمامي رفتارهاي خصمانه دكتر مصدق، مي‌خواستيم اوراباآقاآشتي بدهيم، بلكه زحماتي كه دراين راه كشيده شده به هدر نرود!

بله، برخي دوستان ناراحت بودند كه عده‌اي رفتند و به آقاي كاشاني گفتند اگر مصدق برود همه چيز به هم مي‌ريزد. خود من بيشتر به آقاي مصطفوي گمان مي‌بردم، چون خيلي آدم ملايم و درستي بود. من اعتقاددارم خود آيت‌الله كاشاني هم به اين نامه اعتقاد نداشته، ولي مجبور مي‌شود و مي‌نويسد و بعد هم مي‌گويد ديديد گفتم؟ ‌مصدق اين است! آيت‌الله كاشاني خيلي آدم روشني بود. ديكي ازنمايندگان وقت مجلس مي‌گفت: مي‌خواستيم در مجلس لايحه منع مشروبات الكلي را تصويب كنيم!. آيت‌الله كاشاني گفت: به اين شكل نه مي‌شود با مشروب‌خواري مبارزه كردو نه اين لايحه كاري مي‌تواند بكند. ايشان ميگفت: گفت من آن موقع بود كه فهميدم اين مرد چقدر تيزهوش و روشني است.

داشتيد مي‌گفتيد مصطفي‌كاشاني روي چه حسابي رفت توي راديو حرف زد؟

گفتم كه ايشان درسياست به شكل كاملاً مستقل رفتار مي‌كرد، چندان هم ازآيت الله كاشاني حرف شنوي نداشت. بنابر اين سخن گفتن او در راديو در28 مرداد، ارتباطي به آيت الله كاشاني ندارد. من هم مي‌توانم تنها درباره علت اين كار ِمصطفي حدس‌هايي داشته باشم. اولا: با شاه كه دوست بود و رفت و آمد داشت وگفتم كه حتي تنيس بازي مي‌كردند. ثانياً: مصدق با آيت‌الله كاشاني كاري كرده بود كه خيلي از محبان و اطرافيان آقا، آرزوي نابودي‌اش را داشتند. شما تصوركنيد جلوي آدم بريزند وخانه‌اش راسنگ باران كنند و يكي از مريدانش راكه براي دفاع برخواسته بود بكشند! چه حسي به انسان دست مي‌دهد؟ مصطفي آدم بدي نبود، كار مردم را هم راه مي‌انداخت، خيلي هم خيرخواه بود، ولي واقعاً امثال او وحشت كرده بودند چون كمونيست‌ها خيلي قدرت گرفته بودند. كار مصطفي به آقاي كاشاني ربط نداشت و حتي مورد اعتراض آقا هم قرار گرفت، ولي اين كارش به معني تائيد مصدق يا دلسوزي براي اوهم نبود نبود. متأسفانه دراطراف آقا عده‌اي وجودداشتند كه به رغم همه بدي‌هايي كه به آنها شده بود، به مصدق خوش‌بين بودند.

نگاه آيت‌الله كاشاني و وهمراهان وهم پيمانانش به زاهدي چگونه بود؟ چون زاهدي تا مدت كوتاهي با اينها راه آمد و بعد همه چيز را به هم زد و عده‌اي ازجمله خودآيت الله را به زندان انداخت. خود بقائي هم در خاطراتش مي‌نويسد به آقاي كاشاني مي‌گفتم: اين قدر براي اينها توصيه ننويسيد، ما نمي‌دانيم كارمان با اينها به كجا بكشد. بعضي از تاريخ‌نويسان جبهه ملي دارند اين طور القا مي‌كنند كه آيت‌الله كاشاني و يارانش به زاهدي خوش‌بين بودند و به ماجراي ۲۸ مرداد كمك كردند تا زاهدي بيايد و حال آن كه اين حرف دروغ است. درست است كه اينها اساسا از دست مصدق به ستوه آمده بودند، اما از اين نمي‌شود نتيجه گرفت كه به زاهدي خوش‌بين بودند، كما اينكه زاهدي هم خيلي زود به آنها پشت كرد.

فرمايش شما درست است. امابايد زاهدي رادرتمام ادوار سياسي‌اش ديد و ارزيابي كرد. او سوابق بدي نداشت و شيخ خزعل را گرفته و آشوب‌هائي را سركوب كرده بود. در انتخابات دوره شانزدهم هم اگر زاهدي نبود، اصلاً وكلاي مردم به مجلس نمي‌رفتند. خود مصدق هم خود را به اومديون مي‌دانست وبه همين دليل دردولاول خود اورا وزير كشوركرد. مشكل اين بود كه مصدق به قدري به هم پيمانان اوليه وخير خواهانش بدي كرد، كه نهايتاً برخي ازآنها به اين نتيجه رسيدند كه شايد بهتربتوانند باكس ديگري كارراجلو ببرند. واقعاً برخي داستانها كه ازدكترمصدق نقل مي‌شود، حيرت انگيزاست. دكتر اميني در خاطراتش مي‌نويسد: دكتر مصدق مرا خواست و گفت به بن‌بست رسيده‌ام چه كنم؟ گفتم افرادي مثل اللهيار صالح را بفرست جلو و بگذار كارها را تمام كند و از پشت سر تقويتشان كن. مصدق جوري جواب مي‌دهد كه يعني وجه‌هام را چه كنم؟ اميني مي‌گويد: يك عمر، يك ملت به تو وجهه دادند كه روزي آن را فداي كشورت كني! اميني مي‌نويسد شروع كرد از همان حرف‌هاي پرت و پلاي هميشگي زدن و من هيچي نگفتم. موقع خداحالظي پرسيد نگفتي چه كنم؟ گفتم در اين طور مواقع فقط يك راه باقي مي‌ماند آن هم خودكشي، خودت را بكش! بقائي مي‌گفت بعد از سي‌ام تير رفتم مصدق را در نخست وزيري ملاقات كنم، مرا كه ديد چپ چپ نگاهم كرد كه نكند اين آمده حكم نخست‌وزيري بگيرد! يعني آن قدر بخيل بوده كه مي‌خواسته رفقاي خودش را هم آن قدر بي‌شخصيت كند كه نتوانند در مقابلش قد علم كنند. به همين خاطر دست به كارهاي عجيبي ميزد، به آنها اتهام ميزد، به همين دليل سعي كرد قتل افشار طوس را به منتقدان خود بيندازد، در حالي كه آنها در اين قضيه هيچ كاره بودند و افشار طوس را افسراني كشته بودند كه او بيرونشان كرده بود. افشارطوس به بهانه تصفيه ارتش ازمخالفان، عده‌اي راازهستي ساقط كرده بود وآنها هم به فكر انتقام افتاده بودند. برخي رفتارهاي مصدق حتي روي نظاميان بي‌رحم وقصي القلب بعداز28 مردادراسفيد كرد!«حكومت ملي دكتر مصدق» عده‌اي را كه هنوز متهم بودند، در روزنامه‌هايش به عنوان قاتل معرفي مي‌كرد، در حالي كه در سال ۳۴ وقتي ضاربين رزم‌آرا را محاكمه مي‌كنند، وقتي خبرنگاران به دادستان آن موقع، مي‌گويند با قاتلين رزم‌آرا چه خواهيد كرد، جواب مي‌دهد آقايان توجه داشته باشند كه اينها هنوز متهم هستند! دادستان ارتش حكومت نظامي كودتااينطور حرف ميزند!

بالاخره به اين نقطه نپرداختيدكه نگاه آيت‌الله كاشاني و اطرافيانش به زاهدي چه بود؟

زاهدي وقتي آمد، درآغاز حتي شرافت سربازي‌اش را گرو گذاشت كه من كار سياسي نمي‌كنم! اما كار به جائي رسيده بود كه آيت الله كاشاني و همفكرانش يا بايد اين طرف مي‌بودند يا آن طرف. آنها به طورطبيعي نمي‌توانستند ماجراهايي مثل نحوه انتخابات مجلس هجدهم و ماجراي كنسرسيوم را تحمل كنند. اين بود كه اين رابطه سرد شد. از طرف ديگر به زاهدي هم گفته بودند كلك شاه را بكن! شاه به زاهدي اطمينان نداشت.

نهايتاً بيرونش هم كرد.

بله، من دراينجا مايلم به نكته‌اي تلخ اشاره كنم. حرف‌هاي عجيب و غريبي درباره پول گرفتن مرحوم كاشاني و دوستانش مي‌گويند كه اسباب خجالت است. از جمله كساني كه به اين شايعات دامن مي‌زدند، توده‌اي‌ها بودند. درحالي كه اين كاشاني بود كه جمع زيادي ازآنها را از اعدام نجات داد. خانواده‌هاي اعدامي كمونيست‌ها ۱۰، ۲۰ روز توي خانه آقاي كاشاني بست نشسته بودند تا وقتي كه آقا توانست با خودشاه صحبت و او را متقاعد كند كه آن افسرها را اعدام و زن و بچه‌هايشان را اسير نكنند و شاه هم قول داده بود كه بقيه‌شان را اعدام نكند. يك روز كه با دكتر بقائي پيش آيت‌الله كاشاني بوديم، آقا حسرت مي‌خورد كه كاش در مورد دكتر فاطمي توانسته بود مستقيما با خود شاه حرف بزند و جلوي اعدامش را بگيرد! عاطفه وبزرگواري اين مرد واقعاً عجيب بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار