به هرحال هر چه بود اين ترم هم گذشت و اين درس را پاس كرديم. تقريباً اكثر بچهها بيخيال وبلاگهايشان شدند و ديگر مطلب نمينويسند. من ولي ميخواستم اين كار را ادامه بدهم، چون برايم جالب بود مطالبي كه نوشتههاي خودم بود و اغلب تنها روي كاغذ ميآوردمشان در دنياي مجازي انتشار بدهم. همان اوايل گاهي اوقات دوستان دانشگاهي سري ميزدند و كامنتي به شوخي يا جدي ميگذاشتند ولي كمكم اوضاع كامنتها كساد شد و تب وبلاگنويسي و كامنتگذاري فروكش كرد ولي من باز هم دستنوشتههايم را ميگذارم و خوشحالم كه توانايي نوشتن دارم حتي اگر خوانندهاي نداشته باشند. امروز به يكي از دوستانم كه خوشخوابترين دوست من است و اغلب اوقات با زنگ تلفن من از خواب بيدار ميشود، به شوخي گفتم به جاي اينكه تمام وقتت را صرف خواب كني، بلند شو مطالب منو بخون و چند تا كامنت بذار تا دل منم شاد بشه! او هم به شوخي گفت به جاي اينكه زنگ بزني منو از خواب بيدار كني يه آگهي بده روزنامه و اعلام كن به يه كامنتگذار نيازمندي! تا برات كامنت بذاره. كلي به اين پيشنهاد خنديديم، پيشنهاد بدي هم نيست! تصور كن صبح زود با هزار اميد ميري و روزنامه ميگيري و با اشتياق نيازمنديهاش رو زير و رو ميكني تا شايد شغلي مناسب شرايطت با حقوق مكفي تو اون پيدا كني. همين طور كه ستونها را بالا و پايين ميكني به يك آگهي استخدامي قرن بيست و چندمي ميرسي: به يك كامنتگذار مجرب با حداقل سه سال سابقه كار نيازمنديم...!