
«امريكا بيمار است. 11 سپتامبر جراحتي بهبود نيافته بر آن گذاشت كه با طي بيش از 12 سال هنوز نيز اين جراحت آشكار است اما ما فقط الان ميتوانيم دريابيم كه بيماري آن واقعاً تا چه حد عميق است. اعمال NSA، آژانس امنيت ملي امريكا، بسيار بيشتر از صرف مكالمات تلفني و حيات ديجيتالي ميليونها نفر از مردم عادي بوده است. رسوايي جاسوسي جهاني نشان ميدهد كه امريكا مبدل به ديوانهاي شده كه به نحو تهاجمي دچار رفتار تهاجمي شده است. اعمال آن به كلي از تناسب خارج و خطرناك شده است.»
جملات فوق به پاراگراف نخست يادداشت كلاوس برينكباور در تارنماي اشپيگل آنلاين با عنوان «جاسوسي NSA: جنگ با ترور ديوانگي امريكا است»(NSA Snooping: The War on Terror Is Americas Mania) متعلق است كه البته بايد توجه داشت كه اين نحو قضاوت در مورد اعمال امريكا تنها مختص به اين تحليلگر سياسي نيست. پس از افشاگريهاي اخير ديگر چارهاي جز واقعبيني براي امثال برينكباور و ديگر تحليلگران در رسانههاي غربي چه در امريكا و چه در اروپا باقي نمانده است. اين واقعبيني به معناي بررسي و قضاوت در نوع رفتار امريكا است آن هم نه تنها در مقوله جاسوسي و آنچه ادوارد اسنودن افشا كرده بلكه كل رفتار امريكا از
11 سپتامبر به اين سو. مسئله اساسي در اين بررسي و قضاوت يك بازپرسي از معنا و مفهوم تروريسم و جنگ با آن است. امريكا به بهانه 11 سپتامبر جنگ عليه تروريسم را به راه انداخت و به نظر ميرسد كه با نزديك شدن به سيزدهمين سال آن واقعه وقت اين بازپرسي حداقل در رسانه رسيده باشد. نيكلاس كريستف تحليلگر نيويورك تايمز است تروريسم و جنگ عليه آن را از جهت اهميت موضوع مورد بررسي قرار داده است. او نخست به آمار توجه ميكند كه از سال 2005 به اين سو به طور متوسط 23 امريكايي از طريق تروريسم كشته شدهاند و عمده اين افراد در خارج از امريكا به قتل رسيدهاند. او در برابر اين تعداد آمار قابل توجهي ميدهد به نحوي كه «امريكاييهاي بيشتري به واسطه سقوط تلويزيون يا وسايل ديگر كشته ميشوند تا از طريق تروريسم و 15 بار بيشتر از تروريسم به واسطه سقوط از نردبان كشته ميشوند». لحن كريستوف آشكار تمسخرآميز است كه تعداد كشتهها به واسطه سقوط تلويزيون را نه تنها در برابر كشتهها در حوادث تروريستي قرار ميدهد بلكه حتي اهميت آن را نيز بيشتر ميداند اما بايد گفت كه تكيه او به آمارها و واقعيت حوادث و كشتههاي آن است. اكنون، كريستوف با اين لحن تمسخرآميز، سياست دولت امريكا در تأكيد مستمر بر خطر تروريسم و لزوم جنگ با آن را مورد انتقاد قرار ميدهد. پرسش اين است كه امريكا با اين تعداد كم از تلفات در حوادث تروريستي آن هم به طور عمده در خارج از امريكا چرا بايد از 2001 تا كنون بيش از 8 ميليارد دلار را در صحنه نظامي در خارج و امنيت داخلي هزينه كند. انتقاد او گوياي اين نكته است كه تلفات ناشي از پديده تروريسم براي جامعه امريكايي آن قدر ناچيز است كه نميتواند جوابگوي اين مقدار از هزينه سرسامآور باشد. وجه ديگر قضيه در توجه به خطر واقعي براي شهروندان امريكايي است كه آن نه تروريسم بلكه آزادي حمل سلاح در امريكاست. آمار تلفات ناشي از آزادي حمل سلاح در امريكا وحشتناك است به صورتي كه سالانه 30 هزار نفر توسط سلاح گرم كشته ميشوند و يك كودك امريكايي 13 بار بيشتر از كودكان در كشورهاي صنعتي مورد اصابت گلوله قرار ميگيرد. دولت امريكا در مقابل اين خطر و تلفات وحشتناك ناشي از آن چه ميكند؟ كريستوف مينويسد: «وقتي كه زمان مبارزه با اين مشكل ميرسد، پرزيدنت باراك اوباما و كنگره كار بسيار كمي انجام ميدهند يا، منصف باشيم، هيچ كاري نميكنند. آنها گاه به گاه و بعد از يك قانونشكني مرگبار در اين مورد صحبت ميكنند اما لابي سلاح به نحو علاجناپذيري بيمار است و سلاح را از ضروريات براي دفاع از خود برميشمرد.» دولت امريكا در مقابل اين خطر و كاستن تلفات آن جنگ عليه تروريسم را به راه انداخت و چيزي به نام القاعده را علم كرد تا لشكركشي خود را به راه بيندازد. اين لشكركشي در طي اين مدت تنها محدود به حملات نيروهاي امريكايي به افغانستان و عراق نبود بلكه مسئله زندانها به خصوص ابوغريب و گوانتانامو و سپس مسئله هواپيماهاي بيسرنشين از عواقب جدي اين جنگ بود. بيش از 11 سال است كه زندانيان گوانتانامو بدون هيچ اتهام مشخص يا حكم دادگاهي در حبس هستند و هيچ كس نيز نتوانسته دولتمردان امريكا را متقاعد به پاسخگويي كند همانگونه كه كاخ سفيد تاكنون در قبال حملات هواپيماهاي بيسرنشين آن پاسخگو به هيچ دولت يا نهاد بينالمللي نبوده است.افشاگري پيرامون جاسوسي دولت امريكا از دولتها و نهادهاي بينالمللي نيز همين رويه را نشان ميدهد. برينكباور نحوه عمل دولت امريكا در پرونده جاسوسي آن را به عنوان عمل از سر قدرت مطلقهاي ارزيابي ميكند كه خود را وراي هر قانون بينالمللي ميداند. او به نكته جالب توجهي اشاره ميكند و آن اينكه اگر بوش بود ميشد اين نوع عمل را توجيه كرد چراكه او قابل پيشبيني بود اما نحوه رفتار اوباما به اين صورت توجيهناپذير و به قول برينكباور «دلسردكننده» است. در هر صورت، امريكا حتي در قامت فردي مثل اوباما نيز دست به چنين رفتار ديوانهواري ميزند كه حتي رسانههايي مثل اشپيگل آنلاين و نيويوركتايمز نيز مجبور ميشوند به آن اعتراف كنند.