کد خبر: 605646
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۱
مسعود ميرزا حيدر از آوازخواني‌در جبهه‌هاي جنگ مي‌گويد
مسعود ميرزا حيدر توي يك كانتينر و در جمع رزمندگان عمليات خيبر نشسته بود كه از راديو صداي آوازي را مي‌شنود و با صداي خوشش همان را اجرا مي‌كند
عليرضا محمدي
 مسعود ميرزا حيدر توي يك كانتينر و در جمع رزمندگان عمليات خيبر نشسته بود كه از راديو صداي آوازي را مي‌شنود و با صداي خوشش همان را اجرا مي‌كند. او اين كار را براي دلخوشي رزمندگان خسته‌اي انجام مي‌دهد كه طي روزهاي بعد تعداد زيادي از آنها به شهادت مي‌رسند. ميرزا حيدر چندين سال قبل، پيش از آنكه انقلاب به پيروزي برسد، عاشقانه آواز برخي از سنتي‌خوان‌هاي زمان طاغوت را تقليد مي‌كرد و شايد در همان ايام جواني دوست داشت روزي جاي آنها باشد اما انقلاب ميرزا حيدر را به همراه بسياري از جوانان اين سرزمين به مسيري ديگر برد. او 40 ماه در جبهه‌ها جنگيد و بعد از پايان جنگ، موسيقي اصيل و سنتي را با رديف خواني ادامه داد. اكنون ميرزا حيدر مسئول كانون موسيقي بسيج هنرمندان سپاه سيدالشهدا(ع) است و قصد دارد غناي موسيقي ايراني را به بسيجيان و جوان‌ترها بياموزد. رزمنده ديروز لشكر 10 سيدالشهدا(ع) در يكي از روزهاي گرم تابستاني ميهمان ما در دفتر روزنامه جوان بود و به همراه خود علاوه بر خاطرات رزمندگي، هنري اصيل و متعالي را به تحفه آورده بود.

ميرزا حيدر چطور با نهضت اسلامي امام(ره) آشنا شد؟
من متولد 1337 در جنوب شهر تهران هستم. سنم را گفتم تا مشخص شود كه در بحبوحه انقلاب حدود 20 سال داشتم. جواني بودم كه در يك خانواده مذهبي پرورش يافته و مثل خيلي از بچه‌هاي مذهبي آن موقع، جذب نهضت اسلامي امام خميني(ره) شدم. در محله ما يكي دو تا طلبه بودند كه كار پخش اعلاميه حضرت امام را برعهده داشتند و به نوعي مشوق و رابط ما در مسير انقلاب بودند. مبارزه‌اي كه طي آن به جرم پخش و مخفي كردن اعلاميه امام(ره) دو بار بازداشت شدم و همواره به همراه ساير دوستان در تكاپو بوديم تا اينكه انقلاب به پيروزي رسيد.
فعاليت‌هايتان بعد از انقلاب هم تداوم يافت؟
انقلاب از بدو پيروزي چندان روي آرامش نديد. همچنان نياز به همراهي مردمي داشت و خيلي زود با برپا شدن فتنه ضدانقلاب در پاوه و جنايت‌هايشان در اين شهر كه حضرت امام را هم به واكنش واداشت، به غرب كشور رفتم. آن زمان گفته مي‌شد كه ضدانقلاب در خطه كردستان دست به اعمال شنيع همانند بريدن سر مردم و انقلابيون مي‌زند. لذا براي اعزام به آنجا به پادگان ولي عصر(عج) رفتم و همان جا لباس سبز پاسداري را برتن كردم. بعد از يكي دو روز آموزش مقدماتي به اتفاق يك گروه به كردستان رفتيم و به دليل تهديد سنندج توسط ضدانقلاب به فرودگاه اين شهر اعزام شديم. اين اولين اعزام من به مناطق جنگي بود كه تا شروع، خلال و انتهاي دفاع مقدس كمابيش ادامه داشت.
تا اين زمان علاقه يا ارتباطي با موسيقي نداشتيد؟
من از نوجواني به موسيقي سنتي علاقه داشتم. جو قبل از انقلاب اين طور بود كه آهنگ‌ها و ترانه‌هاي بسياري در جامعه رايج بود. رژيم طاغوت با محتواي اغلب اين آثار هم كاري نداشت و با فضايي كه از اين حيث به وجود آمده بود، انواع موسيقي‌ها چه اصيل و چه غيره رواج   مي‌يافتند. من هم آن زمان جوان بودم و از آنجا كه خانواده ما مذهبي بودند، تصميم گرفتم به موسيقي سنتي ايراني بپردازم كه اصالت دارد و با فرهنگ و اعتقادات خانواده‌هاي ايراني هم قرين است. به همين خاطر به طور جدي آثار سنتي‌خوان‌ها را تقليد مي‌كردم و با علاقه‌اي كه داشتم پيشرفت‌هايي نيز كردم اما بعد از پيروزي انقلاب و ورودم به عرصه مبارزه و جهاد براي مدتي موسيقي را كنار گذاشتم تا اينكه بعد از فراغت از جنگ دوباره فرصت فراگيري موسيقي را به دست آوردم.
اگر موافق باشيد خاطرات رزمندگي‌تان را ادامه بدهيم. اشاره‌اي به اعمال شنيع ضدانقلاب در غرب كشور كرديد، براي اينكه در فضاي آن ايام قرار بگيريم از ديده‌هاي خودتان در اين خصوص بگوييد.
اصلاً يكي از مسائلي كه باعث شد من از اولين ماه‌هاي پيروزي انقلاب لباس رزمندگي بپوشم، شنيدن برخي از اعمال شنيع ضدانقلاب مثل سربريدن‌ها و مثله كردن اجساد شهدا بود كه براي ترساندن بچه‌هاي انقلابي صورت مي‌گرفت. البته ترس هم داشت! وقتي كه آدم يك جنازه بي‌سر يا مثله شده را مي‌ديد، ناخودآگاه دچار حس بدي مي‌شد اما شور انقلابي ما و احساس دفاع از كشور و نظام اسلامي آن قدر قوي بود كه پا روي همه اين ترس‌ها مي‌گذاشتيم. متأسفانه همان 25 روزي هم كه ما در فرودگاه سنندج بوديم يك مورد از اين اقداماتشان را شاهد بوديم. يك گروه هفت، هشت نفره از بچه‌ها كه براي شناسايي منطقه چند كيلومتري از فرودگاه فاصله گرفته بودند به كمين ضدانقلاب برخورده و به شهادت رسيده بودند. يك نفر از اين گروه كه زنده مانده بود، ‌برايمان تعريف كرد كه چطور ضدانقلاب پس از مضروب كردن افراد اين گروه اقدام به بريدن سر رزمندگان زنده يا حتي به شهادت رسيده كرده بودند. اين يك نفر باقي مانده كه به نظرم اسمش عين‌الله بود هم به شكل معجزه‌آسايي نجات يافته بود.
كمي بعد از وقايع كردستان هم كه جنگ تحميلي شروع شد، از چه زماني وارد جبهه‌هاي جنگ شديد؟
جنگ براي من از اطراف لانه جاسوسي آغاز شد! من بعد از كردستان به پاسداران از لانه جاسوسي و حراست از گروگان‌هاي امريكايي پيوسته بودم كه در بعدازظهر 31 شهريور سال 59 صداي 14 انفجار را شنيدم. از همان زمان هم ديگر ادامه حراست از لانه برايم سخت شد! چون شنيدن اخبار هجوم سراسري بيگانگان به كشورمان باعث مي‌شد صبر و قرارمان را از دست بدهيم. به همين ترتيب تا كارهاي اعزام را انجام بدهيم چند ماهي از جنگ گذشت و در زمستان سال 59 به مناطق عملياتي و مشخصاً سوسنگرد رفتم.
در لانه جاسوسي كه بوديد با گروگان‌ها هم ارتباط داشتيد؟
بيشتر دانشجويان پيرو خط امام با آنها ارتباط داشتند، ما بيشتر محيط بيروني را حراست مي‌كرديم و خصوصاً بعد از شنيدن اخبار حمله امريكا به طبس و شكست ‌اقدامشان، در كارمان با جديت بيشترعمل مي‌كرديم. يك اتفاق جالب در اين دوره شنيدن اخباري از اطرافيان تيمسار باقري فرمانده وقت پدافند هوايي كشور بود كه به ما مي‌گفتند تيمسار دستور داده پدافندها از كار بيفتد. شما كه پاسدار هستيد اين اقدامش را به اطلاع مسئولان برسانيد. همان ايام هم واقعه طبس رخ داد و مشخص شد چرا باقري پدافندها را از كار انداخته بود، به هرحال آن زمان با وجود دشمنان خارجي، خيانت‌هاي داخلي هم سعي داشت كه به انقلاب ضربه بزند.
گويا شما 40 ماه سابقه رزمندگي داريد، طي تمام اين مدت هيچ‌گاه فرصتي پيش نيامد كه به علايق شخصي‌تان نظير آموزش موسيقي بپردازيد؟
خب شرايط آن زمان ايجاب مي‌كرد كه ما بيشتر از خودمان به سرنوشت كشورمان بپردازيم. جنگ بود و انواع و اقسام فتنه‌ها كه دشمنان برسر اين انقلاب و ملت پياده مي‌كردند. البته اين را هم بگويم كه آن اوايل، يعني ماه‌ها و سال‌هاي اوليه پس از پيروزي انقلاب خيلي از ما فكر مي‌كرديم پرداختن به بعضي از هنرها مثل هر نوع موسيقي شايد كار درستي نباشد. البته مدتي بعد حضرت امام با مشخص كردن حد و حدود اين طور مسائل ميدان كار براي هنرمندان متعهد را باز كردند. مثلاً آقاي گلريز نمونه‌اي از هنرمندان متعهد بود كه در همان دوران هم آثار خوبي از خود برجاي گذاشت اما در مورد خود من چون با محيط جبهه‌ها آشنا شده بودم و محروميت‌ها و مهجوريت‌هاي مردم مناطق جنگي يا رزمندگان را مي‌ديدم، در نظرم هيچ كاري مهم‌تر از پرداختن به خود جنگ نبود. يادم هست همان سال 59 كه به سوسنگرد اعزام شديم، داخل اين شهر پر از اجساد شهدا بود يا با رزمندگاني روبه‌رو شديم و خودمان جزئي از آنها شديم كه چيزي از هنر جنگ نمي‌دانستند و در كمال مظلوميت با كمترين سلاح در برابر يك ارتش مجهز ايستادگي مي‌كردند. آن ايام به دليل يورش غافلگيرانه دشمن و برتري‌هايي كه از حيث تجهيزات و نفرات داشت، وقايعي را شاهد بوديم كه برخي باورپذير نبودند.
مثلاً چه وقايعي، اگر مي‌شود نمونه‌هاي عيني‌اش را بگوييد.
يك نمونه‌اش را در روزهاي حضورم در سوسنگرد ديدم، چند روزي كه آنجا بوديم از ما خواستند به روستاي ابوحميزه كه عقب‌تر از خطر سوسنگرد قرار داشت برويم. موقع برگشت به يك پل رسيدم و به طور اتفاقي گذرم به زير پل افتاد. ديدم يك كودك تقريباً سه ساله زير پل نشسته و گريه مي‌كند. صحنه واقعاً رقت‌انگيزي بود. يك كودك در وسط بيابان و بدون هيچ حمايت‌كننده‌اي! فوري او را روي دوشم انداختم و به سمت عقب حركت كردم. طفل معصوم عربي هم حرف مي‌زد و متوجه نمي‌شدم چه مي‌گويد. به هرحال دو يا سه كيلومتر كه رفتم به بازارچه‌اي رسيدم كه در آنجا كاميون‌ها مردم جنگ‌زده را به عقب مي‌بردند، همين حين يك خانم كه روي كاميوني بود با ديدن من و آن پسر بچه از همان بالا خودش را به زمين انداخت و دوان دوان آمد و كودك را در آغوش گرفت. فهميدم مادر كودك است. به لطف خدا در اين يك مورد ما توانستيم يك كودك را از مرگ حتمي نجات دهيم اما در طول جنگ آن قدر از اين وقايع وجود داشت كه باعث ايجاد احساس مسئوليت در آدم مي‌شد.
پس در حين حضورتان در جبهه‌ها فرصتي پيش نيامد تا از هنرتان براي خواندن اشعار حماسي يا حتي نوحه‌ها و مداحي استفاده كنيد؟ با 40 ماه حضور در جنگ در چه عمليات‌هايي شركت داشتيد؟
اجازه بدهيد بخش دوم سؤالتان را اول جواب بدهم. بعد از حضوردر سوسنگرد و آبادان، ‌با تشكيل تيپ‌10 سيدالشهدا(ع) كه بعدها تبديل به لشكر شد، من جزو رزمندگان اين لشكر شدم و تا آخر جنگ نيز در ميان رزمندگانش حضور داشتم. طي اين مدت در عمليات‌هاي مختلفي حضور داشتم، نظير بازي دراز، مرحله پدافندي مسلم بن عقيل، والفجر مقدماتي، والفجر يك، والفجر4، خيبر، والفجر8 و... در خلال اين مدت به طور منظم و با برنامه نمي‌خواندم ولي اگر فرصتي پيش مي‌آمد براي اينكه روحيه رزمندگان را تقويت كنم گاهي آوازهايي را مي‌خواندم. يكي از اين موارد در عمليات خيبر بود. عملياتي كه همه رزمندگان مي‌دانند تا چه ميزان فشرده و سخت بود. در يك مقطعي از خيبر همراه عده‌اي از رزمنده‌‌ها درون يك كانتينر نشسته بوديم كه همان حين راديو داشت موسيقي سنتي اجرا مي‌كرد. من هم شروع كردم يك قطعه را زنده اجرا كردن. بعد به چهره بچه‌ها نگاه كردم، برخي‌شان به چنان تفكري فرو رفته بودند كه به نظرم رسيد اصلاً متوجه نشدند من آواز خوانده‌ام. شايد آنها اصوات بهشتي را بيشتر مي‌پسنديدند چراكه تعدادي از اين بچه‌ها در همين عمليات خيبر به شهادت رسيدند. شايد به دليل وجود شهداست كه اين خاطره توي ذهنم هك شده و هرگز فراموشش نمي‌كنم.
در سؤالاتمان اين مورد را گنجانده بوديم كه دفاع مقدس را به نام چه شهيدي در خاطرتان حفظ كرده‌ايد، حالا كه صحبت از شهدا به ميان آمد در اين خصوص بگوييد.
براي من دفاع مقدس تداعي‌كننده شهداي بسياري است. نام‌هايي چون شهيدان علي عظيمي، حسين اسلامي، عطاران، اسكندرلو، حسن بهمني و...  اما دوست دارم اينجا يادي از سردار شهيد احمد ساربان‌نژاد فرمانده گردان قمر بني‌هاشم از لشكر 10 سيدالشهدا(ع) بكنم كه زمان و چگونگي‌شهادتش را از قبل مشخص كرده بود. او قبل از شروع عمليات خيبر خبر داده بود در همين عمليات و مانند مولايش حسين(ع) به شهادت خواهد رسيد. امري كه عين آن اتفاق افتاد و سر ساربان‌نژاد با تركش خمپاره دشمن در ميداني كه خيبر مي‌ناميمش از تن جدا شد. اتفاقاً در كانتينري كه براي بچه‌هاي رزمنده قطعه آوازي را اجرا كردم، ساربان‌نژاد هم حضور داشت. آن لحظه وقتي به چهره‌اش نگاه كردم به فكر عميقي فرو رفته بود و متوجه چيزي نشد. معلوم نبود او كه مي‌دانست در خيبر آسماني خواهد شد، در آن لحظات به چه مي‌انديشيد و نگاه نافذش به چه خيره بود. هر چه بود رازي بود بين او و خدايش كه تنها چند روز بعد احمد را آسماني كرد. من ندانم به نگاهت چه رازيست نهان/ كه من اين راز توان ديدن و گفتن نتوان.
بعد از جنگ چطور شد كه به صورت جدي به عرصه موسيقي وارد شديد؟
شايد بتوانم بگويم كه اين قضيه با يك اتفاق و در يكي دو ماه آخر جنگ رخ داد. مي‌دانيد كه عراق پس از پذيرش قطعنامه توسط كشورمان به تصور اينكه ايران از روي ضعف اين كار را كرده يك هجوم سراسري به مرزهاي كشورمان به خصوص در خوزستان داشت. امام(ره) هم همه را براي دفع فتنه جديد دشمن به جبهه‌ها فراخواندند. من هم در لبيك به اين پيام امام به جبهه رفتم. در همين اثني فرصتي پيش آمد تا براي رزمنده‌ها مداحي كنم. يادم هست ابيات:‌اي غرق به خون، بابا فدايت/‌اي كشته دون، جانم فدايت/ اندر ميان خاك و خون غلتان چرايي... را مي‌خواندم كه بعد از نوحه يكي از رزمنده‌ها پيشم آمد و گفت تو كه صداي خوبي داري چرا سعي نمي‌كني اين هنر را دامه بدهي. همان جا هم آدرس گروه موسيقي «مكتب ملك» كه توسط برادران ملك اداره مي‌شد را داد. كمي بعد هم كه جنگ تمام شد و من فرصت و زمان پرداختن به موسيقي را يافتم مدت سه ماه در مكتب ملك آموزش ديدم. در آنجا به من گفتند كه صدايت به اصطلاح شش دانگ است و بهتر است براي تكميل آموزش‌هايت به راديو بروي. به اين ترتيب شش سال هم در راديو زير نظر اساتيدي چون كريم صالح عظيمي و محمد منشري آموزش ديدم.
در يك نگاه به نظر مي‌رسد جو دفاع مقدس با عالم موسيقي اندكي منافات دارد، البته اين يك نگاه كلي نيست ولي به هرحال بعضاً چنين تصوري ايجاد مي‌شود. شما كه 40 ماه سابقه رزمندگي داشتيد در خودتان به چنين تناقضي برخورده بوديد؟
آن اوايل بله، به خصوص كه هنوز حال و هواي جبهه توي سرم بود و خوب نمي‌دانستم كه كار درست كدام است اما به هرحال موسيقي سنتي حسي را در درونم زنده مي‌كرد كه مثل يك جاذبه قوي مرا به دنبال خودش مي‌كشيد. مدتي هم در چنين بلاتكليفي با خودم قرار داشتم كه سردار فضلي صدايم را از گوشه و كنار شنيد و به صراحت از من خواست در مراسم‌هاي مختلف بچه‌هاي رزمنده يا مناسبات مذهبي و مختلف از هنرم استفاده كنم. نظرات ايشان مشوقي برايم شد و پس از آن با جديت كارم را دنبال كردم. به طوري كه از اواسط دهه 70 در حوزه هنري به تدريس موسيقي پرداختم. به اين نكته هم اشاره كنم كه موسيقي اصيل ايراني سعي دارد هنري متعالي را عرضه كند كه رواج اين نوع موسيقي در فضاي كنوني جامعه ما امري لازم به نظر مي‌رسد و خود بسيج مستضعفين هم با تأسيس بسيج هنرمندان و پوشش قرار دادن انواع هنرها به اين امر صحه مي‌گذارد. اكنون مدتي‌است كه به دعوت بسيج دبير كانون موسيقي بسيج هنرمندان سپاه سيدالشهدا(ع) هستم.
سنتي‌خواني شما چه سبكي را در برمي‌گيرد و چه آثاري را منتشر ساخته‌ايد؟
در اصطلاح به سبك هنري ما رديف‌خواني مي‌گويند كه در اين سبك، ‌نحوه و شيوه خواندن در دفترچه نت نوشته نمي‌شود. بلكه هر استادي به صورت سينه به سينه سبك كار را به هنرآموز خود مي‌آموزد. رديف‌خواني قدمت بسياري دارد و غالباً در آن از اشعار كلاسيك و موسيقي سنتي استفاده مي‌شود. در خصوص آثارم بايد بگويم كه دو آلبوم «نقش گل» و «سهراب‌هاي بي‌نشان» را منتشر ساخته‌ام كه در هر دو اثر آهنگسازي و خوانندگي برعهده خودم بوده و تنظيم‌هايش را به ترتيب آقايان داوود ورزيده و حسين پرنيان برعهده داشته‌اند. در راديو و تلويزيون هم آثاري را اجرا كرده‌ام كه علاوه بر موسيقي سنتي، ‌اجراي دعاي ابوحمزه ثمالي در تلويزيون از جمله آنهاست.
در صحبت‌هايتان اشاره كرديد كه در بسيج هنرمندان فعاليت‌داريد، نگاه شما به اين نوع از اقدامات چيست؟
من در دوران جنگ در ذيل لشكر10 سيدالشهدا(ع) در جبهه‌ها مي‌جنگيدم و اكنون در كانون موسيقي بسيج هنرمندان سپاه سيدالشهدا(ع) فعاليت دارم. اگر آن روز وظيفه ما اسلحه به دست گرفتن و جنگيدن بود. اكنون ما در بسيج برآنيم تا با اشاعه مؤلفه‌هايي چون موسيقي آئيني، حماسي، انقلابي و موضوعي به نوعي ديگر مسير مبارزه‌مان را در جبهه فرهنگي دنبال كنيم. با توجه به اينكه در فضاي جامعه ما خيلي از موسيقي‌هايي بي‌هويت عرصه كار را بر هنر اصيل و سنتي تنگ كرده‌اند. به نظر من اكنون موسيقي سنتي يك نياز شده تا فضاي هنري جامعه را بيش از اين در اختيار موسيقي‌هاي بي‌هويت قرار ندهيم. استادمان آقاي كريم صالح عطايي هميشه به ما توصيه مي‌كرد با وضو بخوانيم. يعني اينكه به كارمان حرمت قائل باشيم و بدانيم كه خود موسيقي در صورت تعهد و تعالي‌اش مي‌تواند يك امر ارزشي و در جهت اشاعه ارزش‌هاي اصيل ايراني و اسلامي باشد. معتقدم اگر ورودم به لشكر 10 سيدالشهدا(ع) ‌را از سال 61 در نظر بگيريم، تداوم همان راه اكنون در بسيج هنرمندان سپاه سيداشهدا(ع) استان تهران دنبال مي‌شود.
اگر بخواهيم به عنوان سؤال پاياني دفاع مقدس را در آينه ذهن‌تان به تصوير بكشيد اين تصوير چگونه خواهد بود؟
به نظر من تمام دفاع مقدس را مي‌توان در ذيل دو بيت شعر رهي معيري گنجاند؛ آنجا كه مي‌گويد: ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم/ در ميان لاله و گل آشياني داشتم/ گرد آن شمع طرب مي‌سوختم پروانه وار/ پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم. ياد ايام مي‌گويد كه يادمان نرود در جبهه‌هاي جنگ با چه كساني همرزم و همراه بوديم و در ميان آتش و خون چه ايامي را سپري مي‌كرديم. لاله‌ها و گل‌ها همان شهدايي هستند كه روزگاري نه چندان دور دوشادوش‌شان جبهه‌هاي جنگ را طي مي‌كرديم و اكنون بايد مسير‌شان را ادامه بدهيم. شمع طرب نيز امامي است كه واقعاً رزمندگان پروانه وار دور او مي‌چرخيدند و منتظر بودند تا كلامي از دهانش خارج شود تا با دل و جان آن را اجرا كنند و در آتش جبهه‌ها پروانه‌وار بسوزند. سرو روان نيز امام، ‌نظام اسلامي و مردم كشورمان هستند كه براي پاسداري از كيان آنها رزمندگان از همه هستي خود گذشتند. معتقدم همين دو بيت مي‌تواند تمامي وقايع رخ داده در جبهه‌هاي ما را به تصوير بكشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار