
از تو خسته شدهام. دوست دارم بلند بلند داد بزنم و بگويم كه چقدر از تو متنفر شدهام. حيف كه نه زبان ميفهمي و نه گوش شنوايي داري؛ فقط زباني داري كه تا هر كجا كه تصورش كنم دراز ميشود. از صدايت هم متنفر شدهام. يعني حضورت حواسم را از خيلي چيزها پرت ميكند.
نميتوانم دوستت داشته باشم. اين اولين بار است كه از چيزي به اين شدت بدم آمده. البته بگويم از كروكوديل بيشتر از تو بدم ميآيد، تو زياد هم چندشآور نيستي.
خودت بگو با تو چه كار كنم؟ لابد لذت ميبري كه بيشتر وقتها توجهام را جلب ميكني؟ نه؟ لابد وقتي كه پيامي روي تو ظاهر ميشود يا صداي زنگي از تو بلند ميشود قند در دلت آب ميشود كه نقطه عطف و توجه من ميشوي.
اصلاً چرا بايد از تو خوشم بيايد؟! پيامها را اشتباهي به گوشي شخص ديگري ميبري، عين خيالت هم نيست. خبرهايي كه ميآوري همچين تعريف كردني نيست. سؤالات را اشتباهي ميبري يا شايد جوابهاي اشتباهي ميآوري! تو اين روزها احوالپرسيها را مدام با «بد نيستم، بدك نيستم، بيحالم، پكرم و...» جواب ميدهي. دنياي ملال آوري برايم درست كردهاي. همه خبرهاي بد را از چشم تو ميبينم.
اين روزها خيلي بد شدهاي، آنقدر بد كه دلم ميخواهد هميشه يا سايلنت باشي يا خاموش.
يادت ميآيد چند بار از دستم افتادهاي و دل و رودهات بيرون ريخته؟ خيلي جان سخت بودهاي كه تا حالا دوام آوردهاي. اي سمج! گاهي زيادي به پر و پايم ميپيچي. يعني گاهي وابستگي به تو و اينكه وقتي نيستي حس ميكنم چيزي را گم كردهام كلافهام ميكند. تازه بدتر اينكه، بهترين خاصيت تو اين است كه كوكت كنم تا صبحها بيدارم كني اما تو از پس مأموريت به اين سادگي هم بر نميآيي و هيچ وقت سر موقع بيدارم نكرده اي. تازه دو سحر از سحرهاي ماه رمضان امسال را به خاطر اعتماد زياد به تو از دست دادهام. تو اصلاً نميتواني جاي ساعتهاي شماتهدار قديمي را بگيري. سن تو به آن ساعتها قد نميدهد. قيافه آن ساعتها با دو نيم دايره بالاي سرش هم حس خوشايندي به آدمي ميداد و هم اينكه هيچ وقت آدم خواب نميماند.
تو حتي ديگر صداها را منتقل نميكني و فقط پيكي براي پيامكها شدهاي. نميدانم شايد هم مقصر آدمها باشند كه ديگر حوصله حرف زدن و شنيدن ندارند. اگر روزي انگشتانشان پكر شود و ديگر از نوشتن هم خسته شوند مأموريت تو براي نزديك شدن آدمها به همديگر تمام ميشود و تو ميشوي يك بيخاصيت البته نه خيلي بيخاصيتها! براي شنيدن آهنگ و ديدن تصاوير خوبي. . . اما اگر گوشها درد بگيرند و ديگر حوصله هندزفري نداشته باشند يا تصاوير از چشمِ چشمهاي آدم بيفتد، آن وقت چه؟!
اصلاً بيخيال! ميداني؟ تو سلامها را به «س» «خوبي؟» را به «خ؟» بدل كردهاي و خيلي كلمات را بلعيدهاي و كوتاهشان كردهاي، آنقدر كه تا چند وقت ديگر براي فهم پيامكها بايد به دانش رمزگشايي هم مجهز باشم.
شايد پير شدهاي و سوادت نم كشيده و كلمات را اين گونه تحويل ميدهي؟! چند بار بايد به تو بگويم كه با پيامكها و تماسهاي تبليغاتي بيدارم نكني؟ آخر به من چه كه فلان شركت، فلان محصول را با تخفيف ميفروشد؟ حالا اصلاً به آن هم نياز داشته باشم، با اين مزاحمت سر ظهرشان... من راغب به خريد ميشوم؟
اصلاً بيخيال اينها شويم، ميشود يك خواهش از تو كنم؟ وقتي خوابم، خودت بايد بداني كه خاموش باشي و حوالي من پيدايت نشود. قول بدهي سر ساعت بيدارم كني. اينكه اگر ميشود صداها را شاد به من تحويل دهي، اينكه حالهاي دوستانم را براي من خوب مخابره كني يا اگر حالشان هم بد است، جوابها و صداي مرا طوري به آنها برساني كه حالشان را خوب كند يا گاهي كه از كسي ناراحت ميشوم و از عصبانيت جوابي را بنويسم، ميشود يك بار ديگر بررسياش كني و به مصلحت آنها را به مقصد نرساني. ميشود گاهي لحن مرا در پيامهايم تلطيف كني بعد برسانياش؟! خواهش زيادي نيستها! لطفاً! ميدانم به گوشيهاي اندرويدي كه در خانه نزديكت شدهاند با حسرت و وحشت نگاه ميكني.اي چشم سفيد! من به تو قول ميدهم كه تو را به همه گوشيهاي همراه خوبي كه ميبيني و ميشناسي ترجيح دهم. حالا اينطور چمباتمه نزن و مظلوم و ناراحت نگاهم نكن، با همه اين بد و بيراههايي كه به تو گفتهام باز تو يكي از بهترين همراهانم بودهاي، لااقل هيچ وقت نياز به تعمير نداشتهاي. مطمئن باش من تو را با هيچ گوشي اندرويد يا بهترتر از آن هم كه باشد معاوضه نميكنم و البته يك چيز ديگر اينكه بايد مدتي دوري مرا تحمل كني.
ميخواهم مدتي از تكنولوژي تو دور باشم. دلگير نشو، گاهي از خودم هم بدم ميآيد كه به تو خيلي توجه ميكنم يا وقتي فراموش ميكنم تو را همراه بردارم انگاري چيز مهمي از دست دادهام. سگرمههايت را برايم درهم نكن، به خواستههايم فكر كن و اينكه چگونه ميتواني برآوردهشان كني.