کد خبر: 605106
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۱
ما براي داوري كردن درباره يك انسان به چند برش، تصوير و نقطه از زندگي او نياز داريم؟ داوري‌هاي بين‌نسلي چقدرمنطبق با حقيقت است؟
باب شده است و البته بد هم نيست. اين روزها سر به هر سمت كه مي‌چرخاني روي بيلبوردها يا بر زبان بازيگرها يا روانشناس‌ها مي‌بيني كه اين عبارت نشسته است؛ «قضاوت نكنيم.»
حسن فرامرزي
يك:
 باب شده است و البته بد هم نيست. اين روزها سر به هر سمت كه مي‌چرخاني روي بيلبوردها يا بر زبان بازيگرها يا روانشناس‌ها مي‌بيني كه اين عبارت نشسته است؛ «قضاوت نكنيم.» آنها در واقع از شما مي‌خواهند داوري درباره ديگران را كنار بگذاريد اما ممكن است كسي درباره محتوم بودن اين گزاره چون و چرا كند و اين سؤال را بپرسد كه مگر مي‌شود؟ مگر مي‌شود درباره ديگران قضاوت نكرد؟ يعني روابط ما با ديگران آنقدر انتزاعي است كه هميشه بتوانيم آن را در متن گزاره «قضاوت نكنيم» قرار دهيم؟ حالا اگر اين ديگران خط و ربطي با ما نداشتند يك چيزي. اما وقتي آن ديگران در نسبت‌هاي شناسنامه‌اي و بيرون از آن وارد زندگي ما مي‌شوند سهمي از ذهن ما را براي خودشان برمي‌دارند چه؟ خيلي وقت‌ها دقايق و ساعاتي در زندگي پيش مي‌آيد كه نمي‌تواني فارغ‌البال پرچم سفيد دستت بگيري و اعلام بي‌طرفي كني. تو وارد متن اين زندگي و مناسبت‌ها و فراز و فرودهايش شده‌اي و گاهي گريزناپذير است اعلام موضع كني. اعلام موضع هم جز با داوري و قضاوت ممكن نيست. ما وقتي نسبت به چيزي، كسي يا پديده‌اي اعلام موضع مي‌كنيم در واقع پيش از آن مقدمات و جوانب اين اعلام موضع را فراهم مي‌كنيم و مي‌سنجيم تا نهايتاً به نقطه داوري برسيم.

دو:
پس به نظر مي‌رسد به فكر گزاره‌هاي ديگري بايد باشيم به جاي گزاره «درباره ديگران قضاوت نكنيم.» گو اينكه نكته ظريفي هم در گزاره «درباره ديگران قضاوت نكنيم» وجود دارد. آن نكته چيست؟ اگر گزاره را در محدوده تنگ صفر و صد قرار ندهيم در واقع صفر و صدي قضاوت نكنيم گزاره مي‌خواهد به ما گوشزد كند كه داوري كردن درباره آنچه در جهان و پيرامون ما از ديده‌ها و شنيده‌هايمان مي‌گذرد تا چه اندازه دشوار است، دشوار نزديك به محال و ما روي چه بند شكننده و ظريفي حركت مي‌كنيم كه هر آن ممكن است تعادل ما روي اين بند به هم بخورد و نتوانيم به انصاف رفتار كنيم. از اين زاويه اگر نگوييم قضاوت درست، كما هو حقه نشدني و محال است به تعبير حافظ «آري شود وليك به خون جگر شود» اما چرا به خون جگر؟ محتمل‌ترين حالت اين است كه ما بيش از حد متكي به ظواهر امور هستيم و شايد گريزي هم جز اين نداريم. چقدر اين عبارت اميرالمؤمنين، علي (ع) خطاب به مالك، زيبا، شنيدني و عبرت‌آميز است، «اي مالك اگر شب هنگام كسي را در حال گناه ديدي صبح با آن چشم نگاهش مكن شايد تا سحر توبه كرده باشد» حق هم همين است. ما كه تا صبح كنار او نبوده‌ايم و اصلاً به فرض كه كنارش هم بوده باشيم ما كه راهي به هروله و تموج انديشه‌هاي قلب او در سكوت شب نداشته‌ايم.

سه:
 اگر داوري درباره ديگران را امري شدني اما بسيار بسيار دشوار بدانيم در آن صورت اسباب و لوازم اين داوري چه خواهد بود؟ هر وقت اسم داوري كردن مي‌آيد ياد آن اشكالي مي‌افتم كه گمان مي‌كنم در كتاب رياضي دوم يا سوم دبستان داشتيم. ما اين اشكال را با متصل كردن شماره‌هايي كه كنار هم به صورت نامنظم چيده شده بودند مي‌ساختيم. يعني مطابق دستورالعمل - نظم بالا رفتن اعداد ـ نقاط و شماره‌ها را با مداد به همديگر وصل مي‌كرديم و آرام آرام مي‌ديديم كه فيلي شكل مي‌گيرد يا پروانه‌اي جان مي‌گيرد. براي خيلي از ما قضاوت درباره موجودي كه فقط مختصاتي از آن را در دست داشتيم قبل از متصل كردن شماره‌ها و نقاط با خطوط به همديگر تقريبا ناممكن بود، يعني نمي‌توانستيم قضاوت كنيم كه بالاخره اين چه حيواني است اما به محض اينكه خط‌ها مي‌آمدند مرز پيكره آن حيوان با محيط پيراموني‌اش مشخص مي‌شد. پيش از آنكه ما آن نقاط را به هم وصل كرده باشيم انگار كه آن موجود زير برف مدفون شده بود. ما در واقع با آن خطوط تلاش مي‌كرديم با هيجان آن فيل يا پروانه يا زرافه را از زير انبوهي از برف‌ها بيرون بكشيم و مرز تن او را با فضاي پيراموني‌اش معلوم كنيم.
شما فرض كنيد براي اينكه ما آن حيوان را از سطح سفيد پيراموني‌اش كه كاغذ كتاب رياضي‌مان بود بيرون بكشيم و بفهميم كه بالاخره اين موجود چه حيواني يا پديده‌اي است چقدر با مداد و پاك كن به جان شماره‌ها مي‌افتاديم. البته كه كتاب داشت ما را با تن فيل‌ها، زرافه‌ها و پروانه‌ها گول مي‌زد. ما به واسطه آن نقاشي‌ها در واقع نظم و رابطه رياضي ميان اعداد را كشف مي‌كرديم بدون آنكه خودآگاهي‌اي نسبت به اين موضوع داشته باشيم. گاهي بعضي‌هايمان كه هنوز روابط ميان شماره‌ها در ذهن مان شكل نگرفته بود آن قدر كتاب را با تردد بي‌حساب و كتاب پاك كن كثيف مي‌كرديم كه پيش از بيرون آمدن زرافه از زير برف، آن صفحه از كتاب سوراخ مي‌شد.
حالا در نظر بگيريد ما اين كار را مي‌خواهيم اين بار درباره آدم‌ها انجام بدهيم. از ما پرسيده‌اند فلاني چطور آدمي است؟ ما مي‌خواهيم به اين سؤال جواب بدهيم. آنها مي‌گويند چقدر مختصات و نقطه لازم داريد كه آن مختصات و نقاط را به همديگر وصل كنيد و به قضاوتي روشن و مطمئن درباره آن آدم برسيد؟ تازه دستورالعملي هم در كار نيست، يعني اصل مختصات و جاي قرار گرفتن نقاط مي‌تواند محل سؤال باشد يعني هر داده‌اي هم كه براي بيرون كشيدن مختصات ذهن و روح و رفتار آن آدم به شما داده مي‌شود يا شما به واسطه مجموعه حس‌هايتان از بيرون دريافت مي‌كنيد مي‌تواند گمراه كننده باشد.
ما براي ساختن پيكره يك زرافه كه خيلي از جزئياتش هم پيشتر نقاشي شده بود گاهي شايد 50 نقطه را بايد به هم وصل مي‌كرديم، حالا شما فكر مي‌كنيد چند نقطه را بايد به هم وصل كرد تا رسيد به حقيقت آن آدمي كه در برابر شما قرار گرفته است نه آن آدمي كه شما در ذهن تان ساخته ايد، با مختصاتي كه معلوم نيست تا چه اندازه اعتبار داشته باشد.  ما در كودكي‌هايمان نه يك زرافه گوشت و پوست و خون دار كه نقشي كودكانه از آن را روي كاغذ با 50 نقطه – يعني 50 مختصات مختلف – مي‌ساختيم. دقت كنيد كه نمي‌شد فقط با پنج داده به آن نقش كودكانه از زرافه رسيد. اگر كسي سه نقطه به شما بدهد و بگويد با اتصال اين سه نقطه به هم يك زرافه پديد بياور، پاسخ شما به آن فرد چه خواهد بود؟ امكان ندارد. محال محض است. بهترين نقاشان دنيا هم نمي‌توانند فقط با اتصال سه نقطه به مختصات يك زرافه برسند. با سه نقطه نهايتاً يك مثلث مي‌توان درست كرد، يعني حالا اگر زرافه تو در آن مثلث هم باشد بايد تراش بدهي، بپيرايي، هرس كني تا نقاط تمايز زرافه با محيط پيراموني معلوم شود.
آيا ما با ديدن سه تصوير از زندگي يك انسان مي‌توانيم درباره او داوري كنيم؟ آيا ما همين كه سه نقطه از مختصات زندگي يك آدم دست‌مان آمد مي‌توانيم مدعي شويم آن آدم را شناخته‌ايم. با 50 نقطه مي‌توان به يك پيكره شبه زرافه روي كاغذ رسيد آن وقت با سه نقطه مي‌توان به جان و ذهن يك انسان دست يافت؟

چهار:
 از جمله قضاوت‌هاي رايج ما «قضاوت‌هاي بين نسلي» است. معمولا نسل‌ها يكي پس از ديگري انگشت اتهام را به سمت ديگري مي‌چرخانند. رايج است و حتماً شنيده‌ايد كه مي‌گويند نسل من. . . نسل من. . . بعد شروع مي‌كنند درباره جانمايه‌هاي اين «نسل من» سخنراني مي‌كند. كمابيش همه نسل‌ها هم به قصد مظلوم نمايي يا هر دليل ديگر خود را بي‌بر و برگرد متعلق به «نسل سوخته» مي‌دانند و شكوه‌ها سر مي‌دهند كه حرام شده‌اند و استعدادهايشان آن طور كه بايد و شايد ديده نشد. فرض كنيد اين «نسل من» را برادر بزرگ‌تر كه 10 سال يا بيش‌تر و كم‌تر با برادر كوچك‌تر فاصله سني دارد بر زبان مي‌آورد. مثلاً برادر بزرگ‌تر به برادر كوچك‌تر مي‌گويد:«زمان ما كه از اين خبرها نبود لم بدهي و مثل گربه گوشه‌اي چرت بزني يا هر روز با اين و آن چت كني و هي از اين چت روم به آن چت روم اسباب‌كشي كني. از فيس بوك به توئيتر، از توئيتر به يوتيوپ. ما دانشگاه هم كه مي‌رفتيم براي يللي تللي كه نبود. سرمان را مي‌انداختيم پايين، اصلاً من آن موقع نمي‌دانستم موجودي به نام دختر هم در دانشگاه هست، از بس كه نسل ما سر به زير بود. بعد از ظهر هم كه كلاس نداشتم با پيكان بابا كه گوشه‌اي افتاده بود مسافركشي مي‌كردم و شهريه دانشگاه كه هيچ، خرج خانواده را هم در مي‌آوردم. ما آن موقع نمي‌دانستيم جواني كردن يعني چه؟ اصلاً نمي‌دانستيم جوان هستيم. ما داشتيم زندگي مي‌كرديم. باور مي‌كني؟ مثل شما حواس مان مدام به اعداد شناسنامه مان كه نبود. قيافه و ريخت و لباس يك آدم 20 ساله با يك آدم 30 ساله با يك آدم 40 ساله هيچ فرقي نمي‌كرد. من كت و شلوار بابا را مي‌پوشيدم و مي‌رفتم دانشگاه. نخند! قسم مي‌خورم كت و شلوار بابا را مي‌پوشيدم و مي‌رفتم دانشگاه. قسم مي‌خورم كفش‌هايم خيلي وقت‌ها پاره بود. وقتي كفش‌هايم پاره بود رديف‌هاي عقب كنج كلاس بودم كه وقتي حواسم نيست و پايم را روي پايم انداخته‌ام دخترهاي كلاس كفش‌هايم را نبينند. حتي اگر كسي مي‌گفت دربست نمي‌رفتم طرف‌هاي دانشگاه، هميشه مسيرهايي مسافركشي مي‌كردم كه يك وقت همكلاسي‌هايم نبينند. 10 سالم بود كه در موشك باران از صف نان مي‌دويدم صف برنج، از صف برنج به صف قند و شكر. به اين بركت قسم! به اين بركت قسم! شما امروز شب مي‌خوابيد صبح بيدار مي‌شويد يك شماره جديد براي نسل تان درست مي‌كنيد. ما نسل چهارم هستيم. شما نسل سوم هستيد. پسرخاله نسل دوم است. صبح تا شب با شماره‌ها بازي مي‌كنيد. صبح تا شب سرتان را كرده‌ايد توي گوشي‌هاي لمسي تان و هي هندوانه قاچ مي‌كنيد، هي مسخره بازي در مي‌آوريد. كه چه؟ بعد اصلاً مي‌فهميد مسئوليت يعني چه؟ من شك دارم يكي از بين شما بتواند روزي خودش را اداره كند. اداره زن و بچه و خانواده پيشكش! چون اصلاً در عمرتان نفهميده‌ايد مسئوليت چه مزه‌اي دارد.»
اين عبارت‌ها نمونه‌اي از داوري‌هاي بين نسلي است، اما آيا ما مي‌توانيم همه اين حرف‌ها را بپذيريم؟ حتي اگر بعضي از آنها واقعيت محض باشد؟ آيا نسل چهارم هم در موقعيت‌هاي نسل دوم و سوم قرار مي‌گرفت دست به همان رفتارها نمي‌زد؟ قياس‌هاي اين شكلي چقدر به داوري ما كمك مي‌كند؟ اصلاً مهم‌تر از همه اينها آدمي موجودي است كه همه مختصاتش را بتوان در حصار نسل‌ها قرار داد؟

پنج:
 اگر روزنامه‌نگاري هزار عيب و علت و ايراد هم داشته باشد به نظر من دست كم اين حسن بزرگ را دارد كه چه در جريان همكاري با نسل چهارمي‌ها و نسل سوم از جوان‌هاي 19، ‌20 ساله تا 25، ‌26 ساله و بيشتر چه در نوشته‌هايشان، چه در موضع‌گيري‌هايشان با جهان ذهني و دغدغه‌هايشان آشنا مي‌شوي. آنها موجودات عجيب و غريبي نيستند، برخي از آنها را كه از نزديك مي‌شناسم به نظرم بسيار شريف و دوست داشتني هستند. برخلاف ديدگاه‌هاي رايجي كه در برخي مجلات تلاش مي‌شود اينگونه به مخاطب القا شود كه نسل چهارم آدم‌هاي عجيب و غريبي هستند يا به هيچ چيز و به هيچ كس اعتقاد ندارند به نظرم اينگونه نيست. شايد اين بازي خوردن ذهن فيلمسازها، كارگردان‌ها و رسانه‌هاي ماست كه از صبح تا شب اين گمان را در خود و ديگران القا و تقويت مي‌كنند كه نسل چهارم در يك كلام نسل عاصي و ساختارشكن و هنجارگريز است و مي‌خواهد يكسره عليه آنچه آنها را قيد و بند مي‌داند قيام كند. نمونه اين نوع شخصيت‌پردازي را اين روزها در سريال «مادرانه» مي‌بينيم. يكي از شخصيت‌هاي محوري سريال كه انصافاً تنفرآميز و عاصي و گستاخ و هتاك هم نشان داده مي‌شود دختري به نام رهاست كه از آن سوي بام رهايي، خمار و دربند بسته‌هاي كوچكي است كه دستش مي‌رسانند. دختر 18 ساله‌اي كه انگار در عمرش يك بار هم در صف عاطفه و احساس نايستاده، احترامي به هيچ كس قائل نيست. كوچكترين نشانه‌اي از خضوع در چشم‌ها و حركات و حرف‌هايش ديده نمي‌شود، از چشم‌هايش تنفر مي‌بارد و اگر هم با كسي مي‌خواهد مراوده‌اي داشته باشد اين همراهي به قصد سوء استفاده است. او حتي با اينكه به مادرش متمايل است اما مادر را پلكان خروج از كشور و رفتن به آن سوي آب‌ها مي‌بيند، در حالي كه هيچ تصور و نقشه‌اي جز گرداب اوهام در سرش نمي‌پيچد. دختركي كه عشق را در خيابان فراچنگ آورده و پسري را دوست دارد كه با او هيچ سنخيت خانوادگي و طبقاتي ندارد.
به نظر شما از اين سياه‌تر و منفورتر مي‌شد آدم‌هاي يك نسل را به تصوير كشيد؟ گرچه اوضاع و احوال ساير نسل‌ها هم چندان مساعد و رو‌به راه نيست. نايب كه يك جهنم مجسم است و مثل يك هيولا فقط به بلعيدن زمين و پول فكر مي‌كند. اردلان تمجيد كه غوطه‌ور است در بگو خب! بگو خب‌هايش و يك درميان با تفرعن، خودش را به ما و مخاطبان سريال معرفي مي‌كند كه منم اردلان تمجيد! آن هم از اوضاع آن مثلاً عاشق دلخسته كه يك ميليارد و 500 ميليون تومان صورت حساب مي‌فرستد براي اردلان تمجيد، در عوض رهايي از رهايي كه اصلاً برايش وجود ندارد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها