
وقتي اشكهاي آرام خاله را از پشت چادرش كه بدون صدا و قطره قطره از چشمانش به روي فرش ميافتاد ديدم، به خودم لرزيدم. ندانسته ترسيدم كه نكند خبر و اتفاقي شوم مسبب جاري شدن اين اشكها باشد. تا بهحال خاله را اينگونه پريشان احوال و گريان نديده بودم. دلم بدجور شور زد.
آن روز وقتي از سركار به خانه مادربزرگ برميگشتم فكر نميكردم قرار است تلخي خبرهاي بد روي تنم بنشيند. وقتي هندوانه را از ميوه فروشي سركوچه خريدم و خندان به خانه رفتم قرار بود آن روز مثل همه روزهاي ديگر باشد. ولي آن روز به هيچ كدام از روزهايي كه ميشناختم شبيه نبود. آن روز زندگي روي سرد و سياهش را به ما نشان داد. تمام اينها را جو سنگين خانه ميگفت. فضاي سنگين خانه خبر از اتفاقي غيرمعمول و شوم ميداد.
نتوانستم بيشتر از اين طاقت بياورم. مادرم را به اتاقي كشاندم و از او دليل اين همه بغض را پرسيدم. بغضش تركيد و گفت مادربزرگم به نوعي بدخيم از سرطان دچار شده كه كبد و معده او را. . . ديگر نفهميدم چه ميگويد. گوشهايم پر از صدايي نامفهوم شد. مگر ميشود مادربزرگ من كه تا ديروز هيچ نشاني از بيماري در او ديده نميشد امروز به چنين سرطان بدخيمي دچار شده باشد. روزها و هفتههاي قبل را به ياد آوردم. مادربزرگ كمي احساس بيحالي ميكرد اما قرار نبود اين بيحالي اين قدر اتفاقي به سرطان ختم شود. معلوم نيست مادربزرگ تا همين اواخر چقدر درد داشته و هيچ دم نزده است!
مدارك پزشكي را به چند فوق تخصص گوارش نشان داديم. همهشان ميگفتند تودههاي سرطان حسابي پيشرفت كردهاند و هيچ راه درماني وجود ندارد. اين حرفها يعني مادربزرگم تا چند ماه ديگر بيشتر زنده نميماند. بايد بنشينيم و درد كشيدن و آب شدن او را تماشا كنيم. دكترها گفتهاند كاري از دست ما ساخته نيست و شما بايد بنشينيد و رنج كشيدنش را جلوي چشمانتان ببينيد. سختترين كار دنيا همين است. اينكه بنشيني و شاهد رنج كشيدن عزيزت باشي. عزيزي كه مادر است. بداني دردش چيست و به دروغ به او بگويي كه «چيزي نيست، خيلي زود خوب ميشوي.» اگر حرفهايترين بازيگر هم باشي باز هم كم ميآوري. نميتواني خودت را پشت انبوهي بغض پنهان كني و باز لبخند بزني.
مدتها بود كه ميخواستم مادربزرگم را به سفر مشهد ببرم. اما به خاطر مشغله كاري و هزار بهانه ديگر هر روز آن را عقب ميانداختم. گاهي آنقدر براي خودمان مشغله بدون دليل درست ميكنيم كه فرصت با هم بودنها را از دست ميدهيم. صبح روزي كه آن خبر شوم را شنيدم مادربزرگ به من گفت «دلم مشهد ميخواهد.» حالا آرزو ميكنم كه حالش مساعد شود تا بتوانم او را به مشهد ببرم. از ته دل آرزو دارد كه حرم امام رضا(ع) را ببيند.
مادربزرگ براي من چيزي بيشتر از مادربزرگ است. خانه او هميشه برايم حكم يك سراي آرام و امن را داشته. جايي كه روزهاي خستگي و گرفتگي به آنجا رفتهام و دردهايم را با او تقسيم كردهام. هميشه غم و غصه كار و زندگي همهمان روي دوش او سنگيني كرده و ميدانم همين غصهها امروز او را به اين روز انداخته است. وقتي حال او و شدت دردش را ميبينم عذاب ميكشم. حتي فكر كردن به بيمارياش هم دردآور است. اينكه ببينم مادربزرگ هر روز و با هر نفس يك قدم به مرگ نزديك ميشود آزاردهندهترين مسئله زندگي ميشود. خيلي سخت است كه تمام سهم يك آدم از زندگي رنج و سختي باشد، در تمام زندگياش براي 10 نفر مادر باشد و آخر سر با درد و سختي زندگياش را به پايان برساند.
مادربزرگ از وقتي كه خاطرم است هميشه مادر بوده و است. يك عمر مادر فرزندانش بوده و حالا هم مادر نوههايش. الان هم نميشود كه ما و خانهاش بدون مادر شويم. هر خانهاي به مادر نياز دارد. خانه بدون مادر سوت و كور ميشود. آن هم خانهاي كه براي اين همه سال پر از حضور، صدا و رنگ و بوي مادربزرگ بوده است.
حالا در خانه مادربزرگم بايد به جاي صداي خنده داييها، صداي ضجه آنها را از اتاقي بشنويم كه درهايش را بستهايم تا مبادا صدايشان به گوش مادرشان برسد. بايد صداي تلويزيون را بدون دليل زياد كنيم تا صداي آن همه گريه در آن گم شود. بايد جلوي او بدون دليل لبخند بزنيم و به او روحيه بدهيم. چند روز پيش كه بر بالاي بالين بيمارش بودم، با آن حال نزار، دستهايم را گرفت و از كار و حالم پرسيد. با آن همه درد، باز فكر همه ماست.
تا قبل از اين اتفاق هميشه فكر ميكردم مرگ و بيماري براي ديگران است و قرار نيست هيچگاه سمت من و خانوادهام بيايد. خيال ميكردم درد و رنج سهم كساني است كه در بيمارستانها بستري شدهاند. اما حضور سرد و منحوس آن هر لحظه در اطرافمان حس ميشود. هيچ وقت از گزند آن در امان نيستيم و هر لحظه ممكن است برگ زندگي به سمتي بچرخد.
زندگي بيشتر از آن چيزي كه فكر ميكنيم كوتاه است. بعد از مدتي ميبيني كه از اطرافيان و عزيزانت يك مشت خاطره باقي ميماند كه فقط بايد به آنها رجوع كرد. خاطراتم را مرور ميكنم. اما خاطرات هم يك جا كم ميآورد. از اينجا به بعد به چيزي ملموستر از خاطره نياز داري، حضور خود فرد را ميخواهي. كاش در همين مدت كوتاه قدر حضور همديگر را بدانيم.
اما من به چيزي به نام معجزه اعتقاد دارم. همان چيزي كه عالم پزشكي و بسياري از پزشكان را به تحير وا ميدارد. همان چيزي كه در يك لحظه اتفاق ميافتد و به چشم بر هم زدني همه چيز را زير و زبر ميكند. همان چيزي كه عقل در برابرش زانو ميزند. خدايا حكمت و مصلحت تو هر چه باشد همان خواهد شد. اگر كاري غير از تقدير تو باشد هيچ چيزي نميتواند جلودار قدرت تو باشد. خدايا مادر عزيز است و مادربزرگ از آن عزيزتر. يا من اسمه دوا و ذكره شفا! خدايا ما بيرون از دايره حكمت و قضاي تو چيزي نميخواهيم اما رنج مادران هم بيتابمان ميكند، البته كه بودن با شكوه تو هميشه بوي معجزه ميدهد.