کد خبر: 604085
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۵۸
همراه با جوانان روزه‌داري كه در ظل آفتاب،‌ در جاده‌ها، خيابان‌ها، جلوي تنور، در بيمارستان‌ها و آتش‌نشاني‌ها گوشه‌اي از بندگي را در خدمت به مخلوق جست‌وجو مي‌كنند
در كش و قوس فاصله 16 ساعته بين سحر و افطار هزار و يك اتفاق مختلف برايم مي‌افتد. تصميم مي‌گيرم امشب براي افطار حليم بخرم، حليم گرم بدون نان تازه هيچ مزه‌اي ندارد.
زينب شكوهي طرقي
در كش و قوس فاصله 16 ساعته بين سحر و افطار هزار و يك اتفاق مختلف برايم مي‌افتد. تصميم مي‌گيرم امشب براي افطار حليم بخرم، حليم گرم بدون نان تازه هيچ مزه‌اي ندارد. با خودم فكر مي‌كنم من كه اين همه براي خريدن حليم مسير طولاني رفته‌ام خب چند دقيقه هم مي‌روم، در صف مي‌ايستم تا مزه حليم را با عطر و طعم نان تازه تكميل كنم. نيم ساعت مانده به افطار اما هنوز صف از جلوي نانوايي تا آن سر كوچه ادامه دارد. نوبت من كه مي‌رسد جلو مي‌روم و پول را مي‌دهم چند دقيقه‌اي طول مي‌كشد تا يك نان پركنجد برايم آماده شود اما گرماي هواي داخل نانوايي و درجه حرارت بالاي آن تحمل همين چند دقيقه را هم غيرممكن مي‌كند. مثل همه مردم تا آماده شدن نان از نانوايي فاصله مي‌گيرم، ‌صداي اذان را مي‌شنوم، يكي بعد از ديگري در صف ايستاده‌ها جلو مي‌روند، نان‌شان را مي‌گيرند و با صداي «به سلامت! روزه قبول باشه» راهي خانه‌ها مي‌شوند. نوبت به من مي‌رسد، ‌دست نانوا را مي‌بينم كه ناني به سمت من گرفته، جلو مي‌روم تا نان را بگيرم اما هرم گرماي تنور چنان در صورتم مي‌زند كه ناخودآگاه يك لحظه پا عقب مي‌كشم. آنقدر اين گرما برايم شوكه‌كننده بود كه خوشحالي خريدن نان را فراموش مي‌كنم و تا رسيدن به خانه مدام با خودم فكر مي‌كنم كه چطور نانوا با زبان روزه تا اين ساعت كنار كوره ايستاده و هيچ گلايه‌اي نمي‌كند؟! امثال نانواي محله ‌ما در شهر زياد هستند، كافي است سري در شهر بچرخانيد تا ببينيدشان. از رفتگر محله كه صداي جارو كشيدنش وقت سحر از خواب بيدارتان مي‌كند تا مأمور راهنمايي و رانندگي سرچهارراه، پرستار اورژانس، نيروي آتش‌نشاني و حتي نانواي محله شما همه كساني هستند كه افطار و سحري‌هاي اين ماه مبارك را سخت تجربه مي‌كنند! شنيدن سختي‌ها و شيريني‌‌هاي اين افطاري فقط از زبان خودشان لذتبخش است...

مهدي اميني،  رفتگر 21 ساله تهراني
صداي جارويي كه ماندگار شده است
اصالتاً زنجاني هستم، در يك خانواده كشاورز بزرگ شدم آن هم نه از آن كشاورززاده‌هايي كه ملك و باغ دارند. نه، پدر من كارگر سالانه بود يعني زمين مردم را يك‌سال زيركشت مي‌گرفت و در نهايت طبق قرار ميان صاحب زمين و پدرم سود برداشت محصول تقسيم مي‌شد. اين را گفتم كه بدانيد ما از نظر مالي شرايط خوبي نداشتيم ولي خدا را شكر من و خواهرهايم بچه‌هاي درس‌خواني بوديم و همه در تهران دانشگاه قبول شديم. من تنها پسر خانواده بودم. حدوداً 19 سال داشتم كه دانشگاه شاهد تهران رشته مديريت بازرگاني قبول شدم. آن زمان همه مي‌گفتند پدرت اگر خرج دخترها را نمي‌تواند بدهد خرج يكي يكدانه پسرش را حتماً مي‌دهد اما من برعكس فكر مي‌كردم خواهرهايم كه نمي‌توانند در شهر غريب سر كار بروند پس بهتر است پدرم خرج دانشگاه و تحصيل آنها را بدهد و من خودم براي خودم كاري كنم. از دور و نزديك دنبال يك كار مناسب مي‌گشتم تا اينكه همان ترم دوم دانشگاه (سال پيش) يكي از دوستانم گفت: شهرداري رفتگر استخدام مي‌كند و به رفتگرهايي كه شيفت شب كار كنند تسهيلات و حقوق ويژه‌اي مي‌دهد. آن روز وقتي رفتم ديدم تقريباً در ازاي سه شب كار كردن مي‌شود حقوق يك ماه كامل را گرفت، من هم اين كار را قبول كردم. ماه اولي كه شروع به كار كردم درست همزمان شده بود با ماه رمضان. نمي‌دانم شما هم يادتان هست يا نه؟ ماه رمضان سال قبل اواسط تابستان بود. من آن شيفت شب كاري بايد تا پيش از آمدن كارگرهاي شيفت بعد محدوده‌اي را كه سركارگرم از شب قبل مشخص كرده بود تميز مي‌كردم. از طرفي معمولاً چون روزها سر كلاس بودم عصرها و شب تا ديروقت درس مي‌خواندم. حوصله افطاري درست كردن براي يك نفر خودم را نداشتم.
 براي سحري هم چون معمولاً به خاطر خستگي خواب مي‌ماندم سحري در كار نبود. يكي دو روز اول گرسنگي و تشنگي بدجور اذيتم كرد اما فكر كنم روز سوم يا چهارم بود كه وقتي شروع به جاروكشيدن از سركوچه كردم ديدم يك صدايي مي‌گويد: آهاي جوان! برگشتم ديدم مردي از اهالي كوچه با سيني غذا آمده دم در خانه‌اي ايستاده و صدايم مي‌كند. وقتي نگاه مرا ديد، گفت: مي‌شه يك لحظه بياي اينجا؟ جارو را دستم گرفتم و رفتم آن طرف كوچه. با نزديك شدن من دستش را به نشانه دست دادن و احوالپرسي جلو آورد. من هم به رسم ادب دست دادم اما هنوز گيج بودم كه اين وقت سحر با من چه كار دارد؟ در اين فكرها بودم كه شنيدم گفت: خانم من صداي جاروي شما را شنيد به سرعت اين ظرف غذا را كشيد و داد دست من گفت براي شما بياورم.
 ببخش اگر خوشمزه نيست، دستپخت خانم است ديگر! اين را گفت و خنديد من هم در همان شوك لحظه‌اي ناخودآگاه خنديدم، سيني را گرفتم و از شدت گرسنگي همان جا نشستم و مشغول خوردن شدم. چند دقيقه‌اي كه گذشت ديدم خانم جواني با يك ليوان شربت خاكشير از همان در بيرون آمد و گفت: خداقوت. بخوريد خنك مي‌شويد. فقط 10 دقيقه تا اذان باقي مانده حواستان باشد.
حقيقتاً ليوان شربت را كه مي‌خوردم ياد نصيحت‌هاي مادرم افتادم كه وقتي مي‌خواستم بيايم تهران مي‌گفت: حواست باشد تهران شهر شلوغ و هزاررنگ است گاهي اوقات مردم به خودشان هم رحم نمي‌كنند واي به حال غريبه‌ها. شنيدن اين حرف‌ها از فاميل و دوست و آشنا آنقدر ذهنم را تغيير داده بود كه به هيچ‌كس در اين شهر اعتماد نداشتم اما حالا مي‌ديدم صداي جاروي من باعث شده بود يك زن و شوهر نگران سحري خوردن من باشند. يكي، دو شب به خاطر عوض شدن شيفت‌ها و مشكلات امتحاني دوستم قبول كردم كه شيفت قبل از افطار همان محله را هم من بگيرم. افطاري‌هاي خيابان ميثم اتوبان محلاتي هم كم از خاطرات سحري نداشت. من در دقيقه‌هاي مانده به افطار در اين محله نان سنگك داغ، چاي و خرما، يك كاسه حليم،‌ آش محلي اصفهان، حلواي تازه و حتي كله‌پاچه هم خوردم. حتي يكي دوبار دو، سه مرد كه ساكن آپارتماني در اين محله بودند سيني افطار خودشان را برمي‌داشتند و مي‌آمدند من را به زور مي‌بردند پارك زيتون و مي‌گفتند: دوست داريم امروز افطار كنار ما بماني. خاطرات افطار و سحري خوردن من از محله ميثم خاطرات نابي شده كه امسال با وجود آنكه وقت امتحان‌هايم كاملاً فشرده بود بازهم به عشق اين محبت‌هاي رمضاني خودم را به هر ضرب و زوري بود انداختم شيفت شب اين محله. امسال كه آمدم ديدم مردم اين محله انگار هيچ‌وقت صداي جاروي من را فراموش نمي‌كنند حتي يك خانم پيرزن كه سر كوچه 35 متري حسيني زندگي مي‌كند همين چند شب قبل وقتي براي من سحري آورده بود، مي‌گفت: صداي جاروي شب قبل تو باعث شد من از خواب بيدار شوم و چند دقيقه مانده به اذان صبح سحري‌ام را هول هولكي بخورم، من روزه آن روزم را تا حدودي مديون توام پسرم.

مهدي محمدحسيني، 32 ساله مأمور راهنمايي و رانندگي
افطاري ما فداي آسايش و آرامش مردم
هميشه بخشي از اعضاي جامعه بايد خودشان را به سختي بيندازند تا بخش ديگري در رفاه زندگي كنند. اينكه همه بخواهند همزمان و توأمان در آسايش مطلق باشند نمي‌شود، يعني آرامش جامعه به مخاطره مي‌افتد. نمونه‌اش همين كار خود من. من ظهر، درست زير تابش مستقيم نور خورشيد در ماه رمضان بايد حتماً كنار جاده بايستم و دوربين كنترل سرعتم را استندباي نگه دارم تا مبادا راننده‌ها به سرشان بزند و از سرعت مجاز تخطي كنند. بماند از اينكه مي‌دانم گاهي به فاصله چند متر بعد از محل استقرار ما دوباره سرعت‌ها به روال قبل برمي‌گردد. اينجور وقت‌هاست كه مي‌فهمم با وجود مخالفت همسرم، بودن من در كنار جاده و اواسط اتوبان تهران به قم تا چه اندازه مهم است حتي اگر فرض بر ترسيدن راننده‌ها از برگه جريمه باشد باز هم وجود ما وسيله خوبي است براي كنترل سرعت اتومبيل‌ها. من به وفور افطاري‌هايي را تجربه كرده‌ام كه شايد كمتر كسي با آن روبه‌رو شده باشد. حتي در ماه رمضان صحنه‌هايي را ديده‌ام كه در بين تجربه همكارانم هم شاخص بوده است. همين چند روز پيش 30 دقيقه مانده به زمان افطار، درست بعد از عوارضي قم گزارش تصادفي اعلام شد كه يك ماشين‌سواري شاسي بلند با سرعت با يك دستگاه پرايد برخورد كرده بود و كودك شش ساله‌اي كه روي صندلي عقب پرايد نشسته بود تنها قرباني اين تصادف بود، راننده خودرو شاسي بلند مي‌خواسته پيش از اذان مغرب به قم برسد. فقط به خاطر چند دقيقه زود رسيدن يك كودك شش ساله جان خودش را از دست داد. آن روز بدترين افطار زندگي من بود. من آنقدر فكرم مشغول صحنه تصادف و انتقال مادر و پدر كودك به بيمارستان بود كه تا ساعت 11 شب فرصت نكردم حتي براي بازكردن روزه‌ام لقمه‌اي بخورم. مي‌دانم نبايد اين را بگويم اما متأسفانه من فكر مي‌كنم شغل ما از آن دسته مشاغلي است كه حتي اگر اتفاق بدي در آن رخ ندهد ما بايد افطارمان را در بدترين شرايط، كنار جاده، داخل ماشين در گرماي هواي دم غروب يا حتي در مركز نزديك به عوارضي بخوريم. تنها چيزي كه بعد از يك افطاري سخت مي‌تواند باعث شود آن روز كاري من به كامم خوش تمام شود اين است كه حداقل شاهد تصادفي در آن چند ساعت كاري‌ام نباشم يا اينكه تصادفي با خسارت جاني نبينم. لحظه‌هاي خوب هم در حوزه كاري‌ام پيش آمده مثلاً خيلي از مردم به خاطر اطميناني كه به كانكس پليس دارند ترجيح مي‌دهند در كنار محل استقرار ما توقف كنند، افطاري بخورند، سپس به مسيرشان ادامه دهند. در همين توقف كردن‌ها و افطاري خوردن‌هاي مردم خاطره‌هاي خوب بسياري برايم اتفاق افتاده است. مثلاً بارها پيش آمده كه به دلايلي ما آب جوش، چاي گرم يا حتي آب خنك نداشته‌ايم ولي مسافرها با ريختن يك ليوان شربت خنك يك افطاري خوب برايمان ساخته‌اند.

مسلم اكبري، 23 ساله نانوا
گرماي تنور مي‌خورم تا گرماي جهنم نبينم
حدود پنج سالي است كه ياد گرفته‌‌ام با يك كاسه مسي آب خنك افطار كنم چون واقعاً نمي‌توانم. ايراني جماعت يك خصلت خوب دارند و آن اينكه دوست دارند لحظه افطار نان تازه بخورند با وجود اين همه نان فانتزي كه اين روزها پخته مي‌شود باز هم روزهاي ماه رمضان مردم به هيچ قيمتي حاضر نمي‌شوند قيد نان سنگك و بربري را بزنند. شايد اصلاً هيچ‌كس فرصت نكند موقع افطار يك نان سنگك را كامل بخورد حتي بعضي‌ها يك لقمه هم بيشتر نمي‌خورند و با آمدن انواع و اقسام مايكرويو و فريزر من انتظار دارم گاهي اوقات مردم از اين صف‌هاي طولاني دل بكنند و به خوردن يك وعده نان فريز شده قانع باشند اما باز برخلاف انتظار من مردم بوي نان تازه را با هيچ چيز عوض نمي‌كنند. مردم از يك ساعت قبل مي‌آيند و در صف نان مي‌ايستند و شلوغي صف و گرماي هوا را تحمل مي‌كنند پس مطمئناً من نمي‌توانم در مقابل اين سرپا ايستادن چند دقيقه‌اي آنها بي‌تفاوت باشم يعني اين احساس ريشه در شغل خانوادگي ما دارد. ما يك عمر نانوا بوده‌ايم و با اين فكر كه چون نان بركت زندگي مردم است و ما اين بركت را براي آنها مي‌پزيم پس خدا هم به ما لطف مي‌كند و به دارايي‌ها و زندگي‌مان بركت مي‌دهد همه چيز را تحمل مي‌كنيم. من وقتي مي‌بينم مردم با زبان روزه ايستاده‌اند هرچقدر هم كه سرپا ايستادن و گرماي تنور اذيتم كند بازهم به لبخند آنها موقع گرفتن نان و با عجله رفتنشان به سمت خانه دلخوشم. مطمئنم حتي اگر آنها موقع خوردن لقمه‌هاي غذايشان يادي از من نكنند خدا رضايت آنها را مي‌بيند. من تا آخرين نفري كه در صف ايستاده نان نگيرد و راهي خانه‌اش نشود نمي‌توانم افطار كنم. تا حدود نيم تا يك ساعت بعد از افطار خودم را با همان يك كاسه آب نگه مي‌دارم فقط به اين اميد كه همه راضي نان ببرند سر سفره افطارشان.
اتفاقاً مردم وقتي مي‌بينند ما چند ساعت ايستاده كنار اين تنور داغ روزه هستيم خيلي تعجب مي‌كنند. نمي‌دانم چرا بيشتر مردم فكر مي‌كنند نانواها نمي‌توانند روزه بگيرند؟! من ترجيح مي‌دهم كنار اين تنور بايستم و چند دقيقه گرما را به خاطر رضايت مردم تحمل كنم اما در آخرت به خاطر رد كردن يك مشتري زمان افطار در آتش جهنم نسوزم.

سهيلا نوروززاده، پرستار بخش اورژانس بيمارستان نجميه
اگر بيمار در اورژانس باشد از افطار خبري نيست
سال‌هاست به واسطه شغلم فهميده‌ام كه 24 ساعت روز من مي‌تواند با همه روزهاي بقيه مردم متفاوت باشد. اگر يك خانم كارمند صبح رأس ساعت 9 به محل كارش مي‌آيد و رأس ساعت چهار بعد از ظهر به خانه برمي‌گردد بدون اينكه دغدغه‌اي در مورد آسيب ديدن يا بيمار شدن ساير مردم داشته باشد من نمي‌توانم اينطور زندگي كنم. زندگي من با زندگي ساير مردم گره خورده است، جدا نمي‌شود. من وقتي مي‌توانم راحت و خوشحال يك لقمه غذا بخورم كه بدانم كسي در اورژانس نياز به كمك من ندارد. حتي اگر يك بيمار روي تخت اورژانس خوابيده باشد كه نياز به دارو يا مراحل درمان داشته باشد من حتي نمي‌توانم اين مسئوليت را به همكار ديگرم بسپارم. نمي‌دانم اين عادت خوب است يا بد اما هميشه عادت داشته‌ام اگر يك كاري به من محول مي‌شود از صفر تا صدش را خودم انجام دهم و به هيچ وجه نمي‌توانم كار را تا نيمه پيش ببرم و تكميل كردن آن را به همكار ديگرم واگذار كنم. خودم بايد بايستم و تا دقيقه آخر كه بدانم بيمار ديگر نيازي به من ندارد يك‌تنه كار را پيش ببرم. شايد اولين سالي كه وارد پرستاري شدم افطار كردن در محيط كار خيلي برايم سخت بود چون نمي‌توانستم در جمعي كه همه نگران هستند و كنار بيمارشان ايستاده‌اند افطار كنم، بعدها كه مي‌رفتم در اتاق پرستاري هم نتوانستم خوب افطار كنم چون مدام نگران حال بيمارهاي داخل اورژانس بودم. آن روزها خودم را به زور تا وقتي برگردم خانه نگه مي‌داشتم و تازه وقتي مي‌رسيدم خانه شروع مي‌كردم به باز كردن روزه‌ام. رفته‌رفته وقتي اين دير افطار خوردن باعث شد مشكلاتي براي معده‌ام پيش بيايد، ‌دارو پشت دارو و اين شد كه الان اگر سر موقع افطار نكنم تا چند روز معده درد دست از سرم برنمي‌دارد. مي‌دانيد بدي كار ما چيست؟ اينكه ما خوشحالي و غم‌مان زماني كه در اورژانس هستيم با خوشحالي و ناراحتي بيماران و خانواده‌هايشان گره خورده است آن هم چه گره كوري... اين روزها ديگر همه ما ياد گرفته‌ايم كه حتي در فضاي اورژانس افطاري بخوريم. خودمان را براي لحظه‌اي از فضاي اورژانس و بيماران آن خارج مي‌كنيم، حتي براي چند دقيقه به خودمان و بدن‌مان رحم مي‌كنيم. با يك استكان شير و چند عدد خرما افطار مي‌كنيم و بقيه را مي‌گذاريم براي يك فرصت بهتر. به وفور روزهايي پيش مي‌آيد كه من هم زمان افطار در اورژانس هستم، هم زمان سحري. فكر كنيد من در اين روزها نه مي‌توانم افطار خوبي بخورم و نه سحري. اين مي‌شود كه يك روز سخت روزه گرفتن را تا افطار بعد بايد پشت سر بگذارم. براي خودم پيش آمده كه وقتي هنوز لقمه افطار در دهانم بوده بيماري را با تخت وارد اورژانس كرده‌اند كه به شدت حالش بد بوده و تقريباً از صورتش چيزي باقي نمانده. اينكه آن لحظه چه مي‌شود كه همه ما يك دفعه نقش عوض مي‌كنيم، گرسنگي و تشنگي را ناديده مي‌گيريم و به سرعت سراغ تخت بيمار مي‌رويم. چرخيدني ظريف از خود به سمت ديگري است،‌ تنها گوشه‌اي از رحمت واسعه پروردگار كه در برابر چشمان ما جان مي‌گيرد.


سعيد اميني، 33 ساله نيروي آتش‌نشاني خيابان 17 شهريور
افطاري با طعم نگراني براي ما چيز جديدي نيست
در مورد افطاري‌هاي ما آتش‌نشان‌ها چيز خاصي براي گفتن نيست، تقريباً همه مردم مي‌دانند. ما همه زندگي‌مان با ترس و آماده‌باش عجين شده و ديگر يك ساعت يا نيم ساعت زمان افطاري در مقابل آن چيزي نيست. ما وقتي سر كار هستيم بايد هر لحظه گوش به زنگ باشيم كه ممكن است آژير اعزام به صدا درآيد. در كمترين زمان بايد آماده و اعزام شويم حتي زمان بازگشت از مأموريت هم با همه خستگي كه داريم بايد اول به فكر مهيا و تجهيز كردن وسايل و ماشين‌ها باشيم. حالا تصور كنيد در بين اين همه نگراني و آماده‌باش 24 ساعته در محل كار مي‌توان انتظار داشت فقط 30 دقيقه زمان آرام براي افطاري خوردن پيدا كرد؟! مسلماً نه! البته من معتقدم اين شرايط كاري باعث شده كه ما نسبت به ساير مردم و هم‌سن و سال‌هايمان كمتر وقت از دست رفته داشته باشيم، در بيشتر موارد وقتي مي‌دانيم فقط پنج دقيقه زمان براي استراحت يا صحبت كردن با خانواده‌مان داريم از همان پنج دقيقه طوري استفاده مي‌كنيم كه هيچ‌كس نمي‌تواند اين كار را انجام دهد. معمولاً ما تمام افطاري‌هايمان را در پست آتش‌نشاني هستيم و در دو گروه و دو شيفت مجزا از هم گاهي اوقات سحري را هم در مركز مي‌خوريم. افطاري‌هاي مركز آتش‌نشاني با همه نگراني‌ها و اضطراب‌هايي كه دارد جزو به يادماندني‌ترين افطاري‌هاست. مثلاً من دفعه قبلي درست شب سوم ماه رمضان وقتي صداي آژير اعزام را شنيدم طوري با عجله به سمت طبقه پايين حركت كردم كه فراموش كردم داشتم چه كاري انجام مي‌دادم، ‌طبق معمول به سرعت لباس پوشيدم، عازم شدم اما يك لحظه وقتي در مسير حركت داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه پيش از صداي آژير چه كاري انجام مي‌دادم تازه متوجه شدم كه هنوز لقمه آخر غذا را در دهانم نگه داشته‌ام، آنقدر از لقمه غافل شده بودم كه تمام مدت آماده شدن و سوار خودرو بودن متوجه وجود لقمه در دهانم نشده بودم.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها