کد خبر: 603213
تاریخ انتشار: ۳۰ تير ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۷
علم و تكنولوژي كه در اوج مدرنيته و عصر صنعتي در مركز ستايش بود، در دوره اخير از آن جايگاه خود افول كرده و از مركز ستايش به مركز پرسش و نقد نقل‌مكان كرده است. اينك عصر پرسش از تكنولوژي است و پيدايش نهضت‌هاي سبز و حامي محيط‌زيست در سرتاسر جهان، نشان از نفوذ اين پرسش از تكنولوژي در ميان عامه مردم دارد. در كشور ما نيز گرچه هنوز نسبت به تكنولوژي، نوعي خودباختگي و بهت‌و‌حيرت در عوام وجود دارد اما در سطح خواص بحث پرسش از تكنولوژي بحثي مطرود و مغفول نيست. حتي مي‌توان زمزمه‌هايي از مردم كوچه و بازار شنيد كه ناشي از به‌ستوه‌آمدن از عوارض تكنيك است، هرچند هنوز درك عامه، اين عوارض را به ضعف‌هاي مديريتي تقليل مي‌دهد و نگرشي جامع و ساختاري به مقوله تكنيك ندارد و نسبت به تكنيك و عوارض آن دچار خودآگاهي نگرديده است.

از جمله مباحثي كه در باب تكنيك در فضاي جامعه ما نيز جريان داشته است، قائل‌شدن «ذات» براي تكنيك از جانب برخي متفكران است. آيا مي‌توان از ذات سينما سخن گفت؟ واجد ذات‌بودن مبحثي است دراز دامن كه آن را مي‌توان به عنوان مثال در باب علوم به‌طور‌عام و علوم‌انساني به‌طور‌خاص نيز مورد چالش قرار داد. اگر علوم‌انساني فاقد ذات است و يك دستگاه تحليلي كاملاً خنثي و بي‌طرف است، پس چه لزومي براي طرح علوم‌انساني بومي و اسلامي است. اگر علوم‌انساني ذات ندارد، پس چطور از تركيب‌هايي چون جامعه‌شناسي آلماني و جامعه‌شناسي امريكايي سخن رانده مي‌شود؟ اگر ما از مفهومي به نام علوم‌انساني‌اسلامي حرف مي‌زنيم، اين فرآيند ناظر به تغييري ذاتي در علوم انساني است، نه صرفاً تغييراتي جزئي در مضامين و موضوعات.

«نيل پستمن» در هنگام سخن از رسانه‌هاي جمعي از مفهومي به نام «فرا رخسار» بهره مي‌جويد تا مخاطب خويش را نسبت به عوارض نهاني كه ناشي از تكنيك است آگاه كند. پستمن معتقد است هريك از ابزارهاي تكنيكي كه بشر براي اغراض خاص و تأمين نيازهاي ويژه‌اي خلق كرده است، علاوه بر كاربرد در آن حوزه، داراي فرارخسار يا استعاراتي است كه حوزه تأثير و كارايي آن بسيار بيشتر از انتظار اوليه، گسترش مي‌يابد. در يك ‌نمونه ادبي «گل» اگرچه يك بخش رنگارنگ و خوشبو از گياه است اما گل تنها در گياه‌بودن خود باقي نمي‌ماند و مي‌تواند استعاره‌اي از چهره يار شود. تصور كنيد كه گل براي يك گياه‌شناس تنها در ارگانيسم زيستي‌اش خلاصه مي‌شود اما آن‌گاه كه از گل براي مجالس مهماني و عزا استفاده شود و عاشقي به معشوق خود گلي هديه دهد، گل واجد دلالت‌هايي اجتماعي مي‌گردد.

به نظر مي‌رسد كساني كه قائل به بي‌ذاتي و خنثي‌بودن تكنيك هستند، از وجه استعاري آن غفلت مي‌كنند. همواره چاقو را به عنوان ابزاري كه هم مي‌تواند ميوه را ببرد و هم مي‌تواند وسيله‌اي براي كشتن باشد، مثال مي‌زنند. بايد پرسيد اولين‌بار اولين كسي كه چيزي شبيه چاقو را اختراع كرد به چه نيتي آن را ساخته است. نمي‌توان تصور كرد كه مخترع چاقو از همان ابتدا هر دو كاركرد مثبت و منفي چاقو را مدنظر داشته است. به‌هرحال يا كندن پوست ميوه يا آدم‌كشي، هدف اصلي اختراع چاقو بوده است، اما اين ابزار در كاركرد اوليه خود باقي نمانده و ذات اين ابزار اجازه فرارفتن از هدف اوليه و يافتن كاركردي ديگر را نيز به آن داده است. با اين تعبير مي‌توان از ذات سينما و تلويزيون نيز پرسش كرد و پرسيد به راستي سينما در بدايت امر به چه منظوري ابداع شد و در ادامه به چه پيامدهايي در جامعه دامن زد. چه‌بسا كه ذات چيزي مانع از فراروندگي وسيع آن در وجوه استعاري باشد و آن‌چيز در ذات خود معطوف به همان كاركرد اوليه باقي بماند. در اين صورت ما دچار وضعيتي پروبلماتيك نخواهيم بود، لذا از ذات شيء پرسش نخواهيم كرد. اساساً پرسش از ذات، آن‌گاه جدي مي‌شود كه شيء از خود عوارضي غيرقابل انتظار بروز دهد. در اين صورت است كه توجه ما به ذات آن شيء جلب مي‌شود تا علت بروز اين عوارض را جست‌وجو نماييم. اين فرا رخسار يا استعارات همان چيزي است كه آويني آن را «جادوي پنهان» مي‌نامد؛ جادويي كه ناشي از خلسه نارسيسي است.

با اين مقدمات و براي يافتن ذات سينما و تلويزيون مي‌توان به اين انديشيد كه با ظهور و رواج اين شكل از رسانه‌ها چه تغيير عمده‌اي در جوامع بشري رخ داده است. گفته شده كه تلويزيون دايره خانواده را مبدل به نيم‌دايره كرده است و چه‌بسا كه مبدل به خطي روبه‌روي تلويزيون. بر اين گفته بايد اين را افزود كه با ظهور اينترنت، آدم‌ها كم‌كم به هم پشت كردند و هركس با معشوقه‌اي به نام كيبورد و مانيتور به كلبه تنهايي خويش خزيد. گرچه در اين كلبه تنهايي احساس مي‌كند كه تنها نيست و خود را درميان انبوهي از آدم‌هاي مجازي مي‌بيند. آنچه بر پرده سينما و تلويزيون نقش مي‌بندد واقعيت نيست، بلكه وانموده‌اي از واقعيت است. اگر اين شكل از رسانه‌هاي تصويري مديوم غالب براي ادراك پيام شود؛ ذوق مخاطب را هرچه بيشتر از واقعيت دور كرده و ما را به عالم خيالي وانموده‌ها عادت مي‌دهد تا جايي كه همين وانموده‌ها مبدل به واقعيت مي‌شوند و مرز ميان واقعيت و وهم از ميان مي‌رود. اين همان نقطه‌اي است كه «ليوتار» را به مفهوم حاد واقعيت مي‌رساند؛ واقعيتي واقعي‌تر از واقع. در اين صورت تصورات ما از دنياي واقعي را همين تصاوير خيالي شكل مي‌دهند. به راستي دقت كرده‌ايم كه به عنوان مثال تصوري كه ما از امريكا داريم، از سينماي‌ هاليوود دريافت كرده‌ايم؟ از آن فراتر گويي حتي انتظار ما از رابطه جنسي نيز شبيه همان تصاويري است كه سينماي غرب به ما نشان مي‌دهد.

در چنين وضعيتي اگر ناخودآگاه جامعه به سيطره روايتگري‌هاي سينمايي در‌آيد، دچار چنان وضعيت بغرنجي خواهيم شد كه ديگر هيپنوتيزم سينما فضايي براي آزادي اراده و انديشه باقي نخواهد گذارد. تا زماني كه سينما به تنهايي سخن بگويد و روايتگري كند، اراده‌اي براي مخاطب باقي نمي‌گذارد. اين سيطره‌، زماني شكسته مي‌شود كه سينما از جايگاه فاعل شناسان به جايگاه فاعل مورد شناسايي كوچ كند، تا رابطه سينما و مخاطب از رابطه ارباب و رعيتي خارج شود. آن گاه كه مخاطب از تماشاچي‌گري صرف دست بردارد و مبدل به منتقد شود و سينما را مورد انديشه انتقادي قرار دهد، اين رابطه به سمت دموكراتيك‌ترشدن ميل خواهد كرد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار