تجمع روز گذشته تعدادي هنرمند در مقابل خانه سينما، كلاف سينماي اين روزهاي كشورمان را با يك سكانس سياسي ديگر پيچيدهتر كرد. اين قبيل حوادث سياسي سينماي ايران همواره نقش يك سوژه ناب و آماده را براي رسانههاي ايرانستيز غرب بازي كردهاند اما به راستي چرا برخي هنرمندان كماكان رسانههاي غربي را در خوب از آب درآمدن راكورد اين نقش همراهي ميكنند؟ چرا قضاياي سينماي ايران به شكلي آبرومندانهتر حل و فصل نشده و دامن سينماي ايران از لكه سياست پاك نميشود؟
سينما از جمله حوزههايي است كه به علت ماهيت هنري خود همواره محل امني براي دخل و تصرف مخملي سياست بوده است. سينماي ايران نيز يك لانگشات گسترده سياسي دارد؛ به رغم ادعاهايي كه گهگاه دامن سينماي ايران را از سياست پاك ميدانند بايد سخت اذعان داشت كه اكثر رويدادهاي سينمايي كشورمان تركيب ناهمگوني از رويدادهاي هنري و سياسي است كه در مجموع، حواشي داغ آن را تشكيل ميدهند.
اما هرجا كه سياست پايش را در كفش سينماي كشورمان فرو كرده، خوراك رسانههاي غربي به مدت چند هفته جور شده است. براي اثبات اين مدعا، راه دوري نرويم و خيلي به گذشته رجوع نكنيم؛ رسانههاي غربي بيش از آنكه براي سينماي ايران اهميت قائل باشند، سينماي سياسي ايران را ميپسندند؛ حضور گلشيفته فراهاني در غرب، نمود كامل طرفداري رسانههاي غربي از سينماي سياسي است؛ سينمايي كه براي مقبول واقع شدن، چندان نيازي به حرفهاي بودن هم ندارد. گلشيفته فراهاني در بدو ورودش به غرب هم بازي ستاره هاليوودي چون «لئوناردو ديكاپريو» ميشود. وقتي همه او را به عنوان يك بازيگر از ايران گريختهاي كه در جست و جوي تعاريف خودش از آزادي، خاك كشور بيگانه را بوسيده است، ميشناسند، توجه رسانهها به او جلب ميشود. اين شناخت به تعدادي مصاحبه و گفت و گوي اختصاصي با گلشيفته فراهاني و كشيدن حرفهاي دلخواه غرب از زبان او ختم ميشود و سپس غرب او را به فراموشي ميسپارد. فيلم «جدايي نادر از سيمين» اصغر فرهادي نيز اگرچه براي سينماي كشورمان يك افتخار بزرگ محسوب ميشود، فيلمي است كه بسياري آن را سياهنمايي جامعه ايران و از اين حيث سياسي ميدانستند، بيشك اين شيوه برداشت صرفنظر از اينكه درست باشد يا نادرست در انتخاب سياسي اسكار اثرگذار بوده است. اگر ادعاي شمقدري درباره تشكيل لابي را هم بپذيريم، شائبههاي انتخاب سياسي آن بيشتر قوت ميگيرد.
جالب آنجاست كه بيش از هر چيز و هر كس ديگر، اين روي سينما است كه به كام غرب خوش ميآيد و از ميان شمار زيادي فيلمساز قابل اعتنا، سينماي مخملباف، پناهي و رسول اف را ميپسندد و برند حرفهاي را پاي آثارشان حك ميكند، چه آنكه اثر از نازلترين اصول حرفهاي فيلمسازي هم بيبهره باشد. غرب به سينماي سياسي ايران به عنوان ابزاري براي پروپاگانداي ضدايراني نرم خود مينگرد. به راستي چرا رسانههاي غربي بايد به فيلمساز جوان، ناشناخته و كم تجربهاي چون مانيا اكبري، فضايي براي تبليغ و بيان سخنان ضدايراني و معرفي فيلم «از تهران تا لندن» اختصاص دهند؟ فيلمسازي كه نامش براي مردم كشورمان به ندرت آشنا است، چه برسد به خارجيها؛ چهرهاي كه حتي براي پر كردن صفحات نشريات داخلي كشورمان نيز هنوز خيلي كوچك است. اظهارنظرهاي او در گفت گو با يك روزنامه انگليسي مشابه اظهارنظر فيلمسازان شبيه خودش است: « سينما مردم را آگاه ميكند و اين براي دولت خطرناك است. دولتها ميخواهند ايدئولوژي خودشان را به مردمشان منتقل كنند. من زادگاهم را با ترس، اندوه و نااميدي ترك كردم اما در آنجا منزوي شده بودم و اجازه ساخت فيلمهايم را نميدادند.» به راستي از هنرمنداني كه حاضر شدهاند هويت و خاك كشورشان را به بهاي ناچيز بفروشند، نميتوان انتظار داشت، اما چرا بايد با بيتدبيري شرايط را براي پختن خوراك داخلي، آن هم براي سوءاستفاده رسانههاي غربي جور كرد؟ خانه سينما داستاني دارد كه بيشك ميشد آن را بهتر از اينها خلق و روايت كرد. يك مديريت خوب ميتوانست داستان دودستگيها و اختلافنظرها را در فضايي خارج از تنش و اضطراب به خوبي و خوشي ختم كند، اما اين اتفاق نيفتاد و حالا سينماي سياست زده ايران دارد از سوي ديگر بام ميافتد.