محمدصادق عليزاده| مفاهيم ديني از قيد زمان و مكان رها هستند و اصولاً چنين مسئلهاي از شاخصههاي اصلي مفاهيم غيرمادي محسوب ميشود. مشكل غامض و گره اصلي سينماي ديني دقيقاً همينجا بروز ميكند. يعني به تصوير كشيدن مفاهيم غيرمادي در ظرف تكنولوژيك سينما. به تصوير كشيدن نامتناهي در متناهي. بيان مجردات در قالبهاي مادي. مفاهيم الهي مفاهيمي مجرد هستند و سينماي ديني در پي تمثل بخشيدن تصويري اين مفاهيم مجرد است. چنين امري ناممكن نيست ولي نبايد از نظر دور داشت كه تمثل بخشيدن به مفاهيم غير مادي در درجه اول نوعي تنزل بخشيدن به معناي ذاتي آنهاست. معنايي كه با ديدن يك تصوير از مفهوم «ذوق» در ذهن مينشيند به مراتب محدودتر و نازلتر از معناي ذاتي «ذوق» است. پس محدوديت نخستين به ذات سينما از يكسو و مفاهيم ديني از سوي ديگر بازميگردد كه اولي مادي است و دومي مجرد. از ديگر موانع و محدوديتهاي سينماگر ديني به حوزه ابزارهاي هنري باز ميگردد. نظام ارزشي، اجازه بهرهبرداري از هر تكنيكي را براي انتقال مفهوم به مخاطب نميدهد و به عبارت ديگر به تز «هدف وسيله را توجيه ميكند» اعتقادي ندارد.
الف. پرده سينما پردهاي است سرشار از نماد و نشانه. در سينما تصاوير بيدليل در كنار يكديگر قرار نميگيرند. مسلسل ارائه تصاوير بايد از منطق خاصي تبعيت كند. از آنجايي كه قرار است هدف سينماي ديني نيل مخاطب به حقيقت مجرد باشد و مظروفي چون حقيقت مجرد در ظرف مادي نميگنجد، پس نمادگرايي (سمبوليسم) بهترين گزينه است. نماد يا سمبل چيزي است كه به چيزي غير از خود اشاره ميكند. رابطه نماد و معنا رابطهاي دال و مدلولي است. پس تكيه بر نشانههاي ارزشي و ديني ميتواند به عنوان يكي از پيشنهادات مدنظر قرار گيرد. مقدمه نيل به چنين هدفي آشنايي سينماگر با نشانهشناسي ديني است و مقدمه آشنايي يا نشانهشناسي ديني، آشنايي با مفاهيم ديني است.
پيش فرض استفاده از نشانه آن است كه سينماگر و مخاطب در يك حوزه معنايي قرار داشته باشند. قرار است معنايي را در ذهن مخاطب ترسيم كند كه مخاطب با مدلول آن نشانه قرابت دارد. نظام رفتاري دين، قرار است پرچم و نشانه هويت ذاتي دين باشد. جامعه براي هر بخش از نظام رفتاري دين معاني منتسب به مفاهيم مجرد را قرار داده است. نظام رفتاري دين دالي است كه حقيقت دين مدلول آن محسوب ميشود. پس قسمتي از نمادگرايي و نشانهگرايي ميتواند استفاده از نظام رفتاري دين باشد. مسئله اصلي و مهم در اين ميان به تصوير كشيدن رابطه بين نشانههاست و در هم تنيده بودن پيكر اصلي فيلم با نشانهها. اين امر باعث ميشود كه نشانه و نماد در فيلم فضاآفريني كند و مخاطب به خوبي در فضاي خلق شده غور شود و اينجاست كه تير رها شده نشانه بر هدف مينشيند. نشانه صرفاً يك برچسب يا پرچم نيست بلكه بايد در فرايند فضاسازي با فيلم در هم تنيده شود نه اينكه در يك فضاي غيرمتجانس و با تحميل از به آن چسبانده شود. براي نيل به اين هدف سينماگر بايد از نگاه تجربيگرايانه و شيء محوري به نشانهها و نمادهاي پيرامون خود دست كشيده و در پي روابط بين آنها باشد. در اين صورت است كه نشانه و نماد جان گرفته و چونان يك كاراكتر پنهان در فيلم به سخن ميآيند و معناي خود در اعماق ذهن مخاطب القا ميكنند.
استفاده از نشانهها به معناي آن نيست كه حتماً بايد نمادهاي بارز و صريح ارزشي به تصوير كشيده شوند. بسيار پيش آمده كه سينماگر به كمك خلاقيت خود و با استفاده از ابزارهاي مدرن و تلفيق صحنهها و تصاوير عادي با يكديگر موقعيتهايي را خلق ميكند كه معنايي متعالي را در ذهن بازنمايي ميكند. نمونه چنين خلاقيتهايي در آثار حاتميكيا محسوس است. به طور مثال در يكي از سكانسهاي پاياني «آژانس شيشهاي» مشاهده ميشود افرادي كه در آژانس به گروگان گرفته شده بودند با يورش مأموران آزاد شده و به خارج از آژانس هجوم ميآورند. اينان جلوي ورودي آژانس، روي يكديگر تلنبار و به اصطلاح آزاد ميشوند ولي در همان حال شاهديم كه حاج كاظم و عباس توسط هليكوپتر از زمين جدا شده و راهي آسمان ميشوند؛ رها شدن مسافران داخل آژانس با رها شدن كاظم و عباس قابل تأمل است.
ب. سينماي ديني در پي خلق معناهايي است كه نسبتي با حقيقت و ارزشهاي منتسب به آن دارند. در جهانبيني اسلامي ذات و نوعيت انسان نسبت به اين ارزشها بيطرف نيست. بين انسان و حقيقت نسبتي وجود دارد كه نميتواند ناديده گرفته شود. به عبارت ديگر انسان همچون ظرفي توخالي نيست كه پذيراي هر مظروفي باشد. ذات انسان نسبت به نيكيها و حقيقت بيطرف نيست. او به گونهاي فطري و ذاتي نسبت به پاكيها و نيكيها گرايش دارد و بذر حقيقتطلبي و حقيقتخواهي در وجود او كاشته شده است و نسبت به فضيلتها و رذيلتها آگاهي فطري دارد. او با حقيقت بيگانه نيست. در لاهوت و ملكوت، حقيقت را شناخته و به حقانيت او گواهي داده است. در آيات و روايات مضاميني وجود دارد كه با صراحت يا به طور ضمني بر وجود حقيقت ويژه انساني و طبيعت مشترك انسانها و عناصر و ويژگيهاي آن در بعد شناختي، گرايشي و توانشي دلالت دارد؛ ولي آنچه از همه بيشتر مورد تأكيد و تصريح آيات و روايات قرار گرفته مسئله فطرت الهي است. در ذات و سرشت انسان تمايل و كششي به سوي توحيد وجود دارد و انسان به صورت ذاتي با خدا آشناست. حقيقت مطلق، انسان را طالب خود خلق كرده است. آگاهي از اين مقوله ميتواند كمك شاياني به سينماي ديني نمايد. اينكه سينماگر بداند مخاطب او صرفاً تودههاي پراكندهاي نيستند كه داراي تشتت اخلاقي باشند، ميتواند به ابزار سازندهاي در دست سينماگر تبديل شود.
ج. بايد توجه داشت كه زبان تصوير ظرفيتي دارد و بيش از ظرفيت آن نميتوان از او بهره جست. سينماگر ديني بايد حد تصوير با بشناسد و به اندازه ظرفيتش از آن انتظار داشته باشد. در برخي موارد براي افزايش ظرفيت بيان سينمايي ميتوان از موسيقي كمك گرفت. موسيقي از جمله هنرهايي كه نسبت به ساير هنرها انتزاعيتر بوده و رابطه مستحكمتري با حكمت دروني هنرمند دارد. در جايي كه تصوير قادر نيست احساس و عاطفه دروني آدمها را بيان كند، صدا و موسيقي ميتواند پلي ميان مفاهيم شده و زماني كه چشم قادر به ديدن نباشد از راه گوش بايد تأثير گذاشت. نمونههاي قابل توجه ديگر در اين حوزه را ميتوان در «خيلي دور، خيلي نزديك»، «ميم مثل مادر» و «بوي پيراهن يوسف» ديد.
د. همانگونه كه عنوان شد سينماي ديني در پي ايجاد تجربهاي غيرمادي در مخاطب است اما چنين تجربهاي بايد با استفاده از ابزاري و تكنولوژي مادي انجام شود. در واقع در پي به نمايش كشيدن مجردات توسط ماديات است. بايد توجه داشت كه در چنين فرايندي با موفقيت كامل روبهرو نخواهيم شد. به عبارت سادهتر بايد پذيرفت كه بالاخره برخي مفاهيم وجود دارند كه هرگز نميتوان آنها را به تصوير كشيد يا موسيقيايي نمود. برخي از مفاهيم ديني چنان دامنه گسترده و وزيني در عالم معنا دارند كه به هيچ وجه نميتوان به مدد تصوير متحرك (سينما) ذهن مخاطب را به آن راهبري كرد. در حوزه سينماي ديني نيز نميتوان با دغدغه مفاهيم ديني به سراغ هر مفهومي رفت. برخي از مفاهيم را با هيچ يك از راهكارهاي فوق نميتوان به تصوير كشيد. چه بسا با به تصوير كشيدن آنها، شأن و رتبه فرامادي آنها را خدشهدار كرده و تنزل رتبهشان دهيم. در حوزه مفاهيم ديني نميتوان به سراغ هر مفهومي رفت و در بازنمايي تصويري آن كوشيد. چراكه ممكن است چنين عملي نتيجه عكس داشته و خلاف مقصود سينماگر حاصل آيد.
براي نمونه «محمد رسول الله(ص)» را در نظر بگيريد. در محمد رسولالله(ص) جسم و بدن معصوم به هيچ وجه به تصوير كشيده نميشود. عقاد براي به تصوير كشيده شدن موقعيتهايي كه در آنها پيامبر(ص) حضور دارد از لنز دوربين استفاده كرده و نگاه دوربين را نگاه معصوم(ص) معرفي ميكند. بدين سان حضور معصوم را در فيلم در ذهن و روان مخاطب ايجاد ميكند بدون آنكه تصورات سابق او را در مورد پيامبر(ص) خدشهدار كند. چنين عملي شخصيت و وسعت روحي معصوم را در ذهن مخاطب القا كرده و نفس را در سينه او حبس ميكند.
حال هنرنمايي عقاد در محمد رسول الله(ص) را با «ولايت عشق» مقايسه كنيد. فخيمزاده در ولايت عشق بدون توجه به اين موضوع، جسم معصوم(ع) را به تصوير ميكشد. هرچند اين عمل با نوراني نشان دادن چهره انجام ميگيرد ولي هرگز تجربه محمد رسولالله(ص) را در مخاطب ايجاد نميكند. هيچ تفاوتي بين صحنههايي كه معصوم(ع) در آنها حضور دارد با ديگر صحنهها وجود ندارد. كارگردان با اين عمل نه تنها در ايجاد حس عظمت و وسعت روحي معصوم ناتوان مانده بلكه تصور و ذهنيت سابق مخاطب در خصوص معصوم(ص) را نيز خدشه دار كرده و معصوم(ع) را در ذهن بيننده، تا سطح يك انسان عادي كه زيبا و اديبانه سخن ميگويد تنزل ميدهد.
*كارشناس ارشد علوم ارتباطات اجتماعي