نادر جان! چرا «فرهنگ، افقي ديگر»؟ اين يعني تو نيز چون بسياري از سياستمداران اين ملك كه به تعبير دكتر حداد عادل، فرهنگ را چون «سبزي خوردن» اسباب تزئين سفره امور مملكت ميدانند، تازه ميخواهي ثابت كني با اين طعام زينتي غذا هم ميتوان درست كرد. ميخواهي ثابت كني مگر «كوكوي سبزي» چه مشكلي دارد؟ اين هم ميتواند در ليست غذايي شما، انتخاب مستقل ديگري باشد. اين يعني همه ما كه عمري براي اصالت فرهنگ برابر ديگر شئونات، گلويمان را پاره كردهايم نيز رضايت دادهايم در كنار افقهاي رنگارنگي كه اين عزيزان در جلسات لابد مهمشان درصدد رسيدن به آنند، فرهنگ هم ميتواند يك انتخاب باشد. اين يعني ما هم بيآنكه متوجه باشيم در ماز روانشناسي آنها گرفتار شدهايم. يعني آنها آنقدر در پلههاي پايينتر ماندند و براي تحكيم آن كار كردند و بودجه و فرصت به آن دادند كه عاقبت ما هم باورمان شد بايد از آن بالا چند پله سر بخوريم پايين و بعد جايي را در آن بالا به التماس نشان دهيم كه باور كنيد پلهاي ديگر هم آنجاست كه ما را به بام ميرساند.
نادر جان طالبزاده! اولين برنامه «راز»ت را در نخستين شب ماه مبارك رمضان ديدم. «فرهنگ، افقي ديگر» نيست. فرهنگ ما خود افق است، جايي كه از من عامي تا آن دولتمند مسئول بخشي از مقدرات ملت، قادر است زمين و آسمان را در هم آميزد، همين فرهنگ ماست. جايي كه در راسته بازار آن، هم خير دنيا را مييابي و هم بركات آسمان را. بگذاريم، قصد شرح واضحات ندارم كه بهتر از من و امثال من اينها را ميداني و به بسياري از هم نسلان من، تو و رفقايت اين الفبا را آموختهايد. اينكه فرهنگ فاعل است، اينكه معجزهگر است. هم اوست كه ميتواند مسلسلها را به قلم بدل كند و البته بالعكس اگر نااهلان به كژي سوقش دهند، آب حيات و نوشدارو در همين واحه است، ديگر عرصهها سرابند. اين را برنامههاي امثال تو بايد به بيگانگان با اين عرصه بفهماند. اينكه فرهنگ افقي ديگر نيست،سبزي خوردن نيست، خود سفره است، خود خانه است، خود شهر، خاك، آسمان و جمع عناصر اربعه ماست. فقط بايد آنها كه كاري از دستشان برميآيد به اين معادله ساده ايمان بياورند و اگر نميدانند، بياموزند از هر يك به چه ميزان بهره ببرند تا جامعه را به آتش نكشند، تا آرزوهاي ملتي را باد نبرد، تا سيل كهنترين بنيادهايمان را ويران نكند، تا رانش زمين نبلعدمان. ما اما هنوز در خانه اول ماندهايم در اينكه مديران اين افق را به آن مومن كنيم.
اسم آن برنامهات را بايد ميگذاشتي «معرفي وزارتخانه حبيب احمدزاده»! اين همه سال مدير و مجري بودهاي، اين همه مسئول، وزير، وكيل و... ديدهاي، اما آن شب تو به خيليها نشان دادي كه يك نفر با دست خالي اما فكري خلاق و ايماني بلند، چه شاهكارها قادر است خلق كند. كاش لااقل يك مسئول مهم آن شب با ديدن برنامه تو اين را از خود پرسيده باشد؛ حبيباحمدزاده مشاور كيست؟ از خود پرسيده باشد؛ چه كارهاي بزرگي! چرا اين همه سازمان، مركز، و... عريض و طويل اين كارها را نكردهاند؟ چرا اين همت درخشان به مخيله آنها نرسيده و... اگر اين كارهاي بزرگ، تأثيرگذار، كم هزينه، ماندگار و.... با امكانات و بودجهاي كه داشتهاند به فكرشان نرسيده، چرا پاي حبيب احمدزاده به دفاترشان نرسيده؟ چرا اين همه خلاقيت را كه ديدهاند، او را مثل گل بو نكردهاند و بر صدر ننشاندهاند و خريدار فكر و نظرات بزرگش نبودهاند؟ چرا و چرا و چرا و...
تو بهتر ميداني كه اين سرزمين، گوهرهايي چون حبيب كم ندارد. بسياري به جان سختي او نبودهاند و حالا در انزواي خود گم شدهاند. آن شب حبيب مثل يك فرمانده گردان، يكي يكي نقشههاي عملياتياش را شرح ميداد و هر كدام براي خودش دنيايي بود. چقدر خودخوري كردم آن شب پاي تلويزيون، چقدر آه كشيدم و... اما سراسر «راز» آن شب، كشف و نمود اميدي عميق بود كه پشت پردههاي پنهان حسرت و يأسي هميشگي رخ مينمود. آن شب باز حس كردم، چه عقبه محكمي دارد اين آرزوها، چه مردان باغيرتي كمر به حفظ داراييهايمان بستهاند. «راز» آن شب پنجرهاي گشود به زيباييهاي فراواني كه از شدت حضور، گاه از ياد ميروند. همين كه اين پنجرهها هنوز بازند، يعني فردا روشن است و ما همچنان پيش ميرويم.