
نگاهي به سرتاپاي سالن مياندازم. از روز اول قرار بود اينجا سالن اجتماعات باشد. جايي براي جشنهاي خانوادگي. يعني قرار بود در جشنهاي بزرگ وقتي خانوادهها به عيادت و ديدار پدر و مادرهايشان ميآيند، اينجا دور هم جمع شويم. اما، كدام خانواده؟ وقتي هر كدام كه ميآيند يك يا دو نفر از خودشان را اينجا ميگذارند، ميروند براي هميشه و ديگر پشت سرشان را هم نگاه نميكنند !
اما چه اهميت دارند آنهايي كه برايمان اهميت قائل نميشوند! اصلاً چرا بايد به آنها فكر كرد وقتي زحمت يك لحظه فكر كردن را به خودشان نميدهند!
شانههايم را بالا مياندازم. انگار ميخواهم تمام اين كينه را از خودم دور كنم. امروز، روز ناراحتي و فكر كردن به اين مسائل نيست. امروز فقط بايد خنديد. امروز اينجا بايد بهترين روز دنيا باشد، با باشكوهترين جشن دنيا. جشني با حضور يك دنيا مهرباني. مهرباني كه خدا آن را در قالب اين مادرهاي نازنين برايمان به زمينش فرستاده و ما، آنقدر ناسپاسيم كه گاهي به راحتي چشم ميبنديم به روي اين مهرباني با ارزش خدا.
زمان زيادي ندارم. بايد هر چه سريعتر همه چيز را آماده كنم. نميدانم چه شد كه اين فكر به سرم زد. اما حتم دارم كه فكر خوبي است و حسابي خوشحال و غافلگيرشان ميكند. خودم هم هميشه عاشق اين غافلگير شدنها بودم، عاشق تولدهايي كه انگار هيچكس نه يادش بود و نه حواسش اما در واقع وقتي با يك كيك كوچك و دنيايي مهرباني و لبخند برابرم ظاهر ميشدند، ميفهميدم كه هم يادشان بوده و هم حواسشان. آماده كردن سالن كار زيادي نميبرد. همه چيز را تقريبا از قبل مهيا كردهام و حالا فقط سروسامان دادن به كارهاست كه مانده. اما بايد تمام حواسم را جمع كنم كه تا قبل از شروع مراسم كسي بويي نبرد. البته بعيد هم هست كسي قبل از مهيا شدن كارها متوجه شود. فكر ميكنم همه جوانب را سنجيدهام. كيك را هم كه گفتهام بيسر و صدا بياورند. از طرفي، تقريبا مطمئن هستم كه كسي سرزده به اينجا نميآيد. يعني كاري ندارند كه بيايند و خيليها شايد هنوز فكر ميكنند كه اين سالن براي هميشه بياستفاده و متروكه باقي خواهد ماند!
گذشته از آن، همه شان حتماً الان مثل هميشه در اتاقهايشان يك گوشهاي كز كرده و خودشان را محبوس كردهاند و مثل هميشه پشت به در، چشم به آسمان دوختهاند كه از لاي پنجره انگار به داخل اتاق سرك ميكشد و آنها را ديد ميزند!
خوب ميدانم الان اگر سراغشان بروي و در اتاق هركدامشان را باز هم كني برنميگردند ببينند چه كسي وارد اتاق شده است. چون تقريبا مطمئن هستند هركسي كه وارد اتاق ميشود آشناست و براي دارو دادن به آنها آمده و نه بيشتر!
اما حتماً كنجكاو ميشوند اگر بفهمند كه به سالن اجتماعات فراخوانده شدهاند. سالني كه به دليل بيمهري فرزندانشان، سالهاست كه درش بسته شده و متروكه مانده است!
دلم ميخواهد برق شادي را در عمق چشمانشان ببينم. دلم ميخواهد اين بار از خوشحالي باشد و شيريني شادي كه از گوشه چشمان پرچين و چروكشان ميچكد!
آنها هم انگار خوب ميدانند چه ميخواهم كه بيمحابا لبخند شيرينشان را به رويم ميپاشند. اما باز هم خبري از آن برق شادي كه ميخواهم، در چشمانشان نيست! لبهايشان ميخندد اما چشمانشان انگار در يك دنياي ديگر سير ميكند كه باز هم با شادي بيگانه است! سعي ميكنم خودم را بيتوجه به غم لانه كرده در چشمهايشان نشان دهم و تلاشم را براي تبديل كردن اين غم به شادي، با آوردن كيك تولد ادامه ميدهم. امروز ديگر از برنامههاي خاص و رژيمهاي غذايي خبري نيست ! امروز فقط روز خنده و شادي است. روز تولد و تولد هم كه بدون كيك نميشود!
شمعها را كه فوت ميكنيم، ميبينم قطره براقي را كه از گوشه چشمهايشان سرخورده و خود را به گونههاي پر پليسهشان ميرساند. شايد دود شمعها آنها را به ياد سالهايي مياندازد كه سوخته و ساختهاند. سالهايي كه دود شدند و رفتند و هرگز تصورش را هم نميكردند آخر آن، اين خانه دور افتاده از خانواده و اين غم غربت و بيمهري باشد!
دلم ميگيرد! نم چشمانشان حالا آسمان چشمان مرا هم ابري و باراني كرده است !مژههايم تر ميشود و كم مانده كه گونههايم را هم خيس كند كه لبخند مهرباني لبان پر محبتشان را در برميگيرد. لبخندي كه نميدانم واقعيتش پوزخندي است تلخ به زندگي كه از دست و برباد رفتهاش ميبينند يا نشانهاي است از سر قدرداني براي تلاشي كه براي شادكردنشان ميكنم. باز همه چيز فراموشم ميشود و لبخندي از سر رضايت تقديمشان ميكنم و دستان تك تكشان را ميبوسم كه محبت را هيچ رقم از من دريغ نميكنند و افسوس ميخورم به حال فرزندانشان كه سالهاست خود را محروم از اين نگاه عاشقانه كرده و خود را چنان به دنياي بيمهري و محبت خود گره كردهاند كه يادشان رفته پدر و مادرشان چه عاشقانه آنها را به سروسامان رساندهاند و حتي حالا كه آنها را فراموش كردهاند نيز هنوز عاشقانه براي سلامتي و خوشبختيشان دست به دعا هستند، از خدا ميخواهم كه روزي مثل اينها شوم. نه مثل آنهايي كه سالهاست بيمهري و بيوفايي، از خانواده دورشان كرده است!