
يكي دو هفته پيش در نشريهاي مطلبي ميخواندم. در آن نشريه گفتگو شده بود با فريدون جيراني، منتقد و كارگردان سينما و او هم ضمن تمجيدهاي فراوان از اصغر فرهادي و دنيايي كه او در فيلمهايش ترسيم ميكند حكم قاطعي صادر كرده بود كه دنياي آدمهايي مثل حاتميكيا ديگر تمام شده و از اين به بعد دست به طلا هم بزنند خاكستر خواهد شد. جيراني گفته بود با اينكه فيلمسازي مثل رضا ميركريمي در فيلمهايش نوگراييهايي هم دارد و از نسل فيلمسازاني مثل كمال تبريزي و ابراهيم حاتميكيا و محمدرضا هنرمند پيشروتر است اما در نهايت او هم به همان فرجام گريزناپذيري دچار خواهد شد كه حاتميكيا و تبريزي و ديگران دچارش شدند.
فريدون جيراني همه اينها را با چنان لحني گفته بود كه انگار رداي داناي كل را بر دوش انداخته و بر ايوان و مسند و رصدخانه تاريخ تكيه زده و از آنجا غربال تاريخ را به عينه ميبيند كه جلو ميآيد و الك ميكند و پيش ميرود. جيراني به گونهاي موضع گرفته بود كه آدم ذرهاي ترديد نميكرد كه حتماً به چشم خود ديده كه حاتميكيا و تبريزي و ميركريمي و ديگران از سوراخهاي الك تاريخ به پايين افتادهاند و فقط و فقط اصغر فرهادي و فيلمهايش بر فراز الك، دست در دست جاودانگي دادهاند و جولان ميدهند.
راستش من فيلمهاي اصغر فرهادي را دوست دارم، البته نه در حد از خود بيخود شدن و عنان از كف دادن. فيلمهايش پر از نكات ريز و دقيق است. طرح فيلمهايش مثل معماري يك ساختمان، اجزا و عناصر تعريف شدهاي دارد، نقشه و نما دارد. اين طور نيست كه پنجرهاي در فيلم او باشد و تو باز كني و ببيني كارگردان يادش رفته آن نقطه قرار بوده پنجرهاي رو به بيرون باشد، پس به جاي چشماندازهاي بيرون، تو ميتواني ساعتها به رديف آجرهاي چسبيده به جاي پنجره خيره شوي، يا فرض كنيد در آسانسور را در فيلمهايش باز كني و مثل خيلي از فيلمهايي كه روابط و اجزا و نسبتهاي فيلم در آنها مخدوش است به جاي آن كه وارد اتاقكي شوي كه تو را به طبقات بالاتر ببرد يكراست وارد پذيرايي خانهاي شوي و با چهرههاي بهتزده آدمهايي كه تو را نميشناسند روبهرو.
من اينها را ميفهمم. اينكه فرهادي در فيلمهايش چه لايهبرداريهاي ظريفي از مفهومي به نام خيانت در رابطه زن و شوهري عرضه ميكند، ما را دعوت ميكند كه با هيولاي قضاوت مواجه شويم و به قوارههاي واقعي اين هيولا پي ببريم و بدانيم رابطه آدمها با هم حاوي چه دقايق و ظرايف عجيبي است. او چنان دلبسته اين دقايق شده كه از چهارشنبه سوري تا به حال نتوانسته چشم از اين موضوع بردارد، گو اينكه البته شبكههاي عظيم زندگي، تار و پودها و نقشهاي بسيار ديگري هم دارد و جهان روابط انسان با خود، با ديگري، طبيعت و شهر ـ روابط و قواعد موجود در طبيعت و روابط برساخته دست انسانها در شهر ـ محصور در موضوعي به نام خيانت نميشود. اين همان نقدي است كه ميتوان به برخي از فيلمسازان دنبالهرو فرهادي وارد دانست و گفت كه آيا گمان بردهايد كه دنبالهروي از سبك و جهان فيلمسازي فرهادي فقط و فقط در ادامه دادن خط خيانت در فيلمها ميسر ميشود؟ آيا جامعه ايران با اين همه تنوع چالش و موضوع و سوژه و سينما با تنوع ژانرها صرفاً در قالب خيانت ميتواند بازتعريف شود؟
البته بحث من در اينجا پرداختن به فيلمهاي فرهادي نيست. بحث من اين است كه ما چقدر ساده ذوقزده ميشويم و به دنبال اين ذوقزدگي چقدر ساده، حكم بازنشستگي آدمها و فسيل شدن آنها را صادر ميكنيم. مثل اين ميماند كه كودكي بگويد من ستارهام را يافته اگر حتي همه جهان خاموش شود! چرا ستاره و چرا ستارگان نه! متأسفانه اين نقص بزرگ ذهني و فرهنگي در ما وجود دارد كه نميتوانيم مجموع شويم. نميتوانيم همه سرمايهها را با هم داشته باشيم. ما اگر به اصغر فرهادي رسيديم اين رسيدن حتماً بايد با انكار حاتميكيا و رضا ميركريمي باشد. نميتوان هم يك حبه قند را داشت هم جدايي نادر از سيمين را؟ امكان ندارد ما در يك چشمانداز فرهنگي و ذهني قرار بگيريم كه در آن هم جهان انديشه و موضعگيري فرهادي را داشت و هم در مقابل جهان حاتمي كيا را؟ حتماً بايد يكي حذف شود؟ حتماً بايد اين سؤال طرح شود كه تو يك حبه قندي هستي يا سيميني؟ اصغر فرهادي يا حاتميكيا؟
چالش بزرگ فرهنگي و ذهني ما به زعم من نبود اركستراسيون فكري است. ما وقتي به كسي يا چيزي ميچسبيم و اصطلاحاً صيد و جلد چيزي يا كسي ميشويم مثلاً «مهرجوييباز» ميشويم ديگر مهم نيست كه مهرجويي چه ميسازد. هر چيزي بسازد فقط اگر نام مهرجويي در تيتراژ آغازين فيلم بدرخشد هامونبازها ميتوانند از بيربطترين سكانسهاي فيلم، مطلوبها يا آنچه كه از مهرجويي ميخواهند استخراج كنند يا به عبارتي به جهان فيلم و روابطش تحميل كنند تا دلشان خوش باشد كه شاهكاري يا دست كم فيلم خوبي از مهرجويي ديدهاند. اين تبديل شدن و فروكاستن نقش يك منتقد يا تماشاگر و تبديل شدن او به يك شيفته و مريد اجازه نميدهد كه ما در دستگاه فرهنگيمان به يك اركستراسيون با حضور همه سازها و سازههاي فكري برسيم. اصلاً به فرض كه ما ديگر اجازه فيلمسازي به حاتميكيا و ميركريمي و تبريزي و ساير فيلمسازان دوران گذشته را نداديم و فقط و فقط اجازه داديم اصغر فرهادي و ساير فيلمسازهايي كه از سبك او در پرداختن به خيانت در روابط زن و شوهري تبعيت ميكنند فيلم بسازند، آيا با اين كار سينماي ايران به جايي خواهد رسيد؟ اصلاً زماني كه فيلمسازاني مثل حاتميكيا حلوا حلوا ميشدند و بسياري از فيلمبازها چرخيده بودند به سمت حاج كاظم و پنجرهاي كه در آژانس شيشهاي به روي آنها باز شده بود آيا صلاح بود كه حكم بدهيم سينما يعني آژانس شيشهاي و هر فيلمسازي كه بر الگو و مدار آژانس شيشهاي فيلم نسازد اصلاً سينما و جهان مدرن – دوگانگيهاي موجود ميان آرمانها و عينيتها ـ را نفهميده است؟ اما با هزار تأسف امروز اين حكم با ذوقزدگي محض از سوي برخي اهالي سينما صادر ميشود كه انگار فقط و فقط اصغر فرهادي سينما را فهميده و ديگران يا بايد جهت مهر و موم شدن به موزهها سپرده شوند يا اگر ميخواهند همچنان به حيات خود ادامه بدهند هيچ راهي جز اين ندارند كه با تعويض هزاران قطعه و پردازشگر در ذهنشان، جهان ذهني و دريافتهايشان را از انسان و روابط انساني با فرهادي طراز كنند و دوباره كوك شوند.
راستش هرچقدر هم كه با خودم فكر ميكنم ميبينم يك انسان هرگز تمام نميشود و هيچ كس نميتواند با تفرعن بر بالاي يك ايوان فرضي برود و پايان عصر فيلمسازي اين و آن را امضا كند. حركت بر مدار تفكرات مبتني بر ذوقزدگي است كه اجازه نميدهد ما به تنوعي از نخبگان و دريافت هايشان در عالم فرهنگ و سياست برسيم. همچنان كه ميبينيم وقتي رئيسجمهوري در ايران برنده ميشود اين برنده شدن حتماً بايد با انكار رؤساي جمهور پيشين باشد. چون نميتوانيم هم اين و هم آن را داشته باشيم، نميتوانيم اركستراسيوني عمل كنيم و اجازه دهيم كه همه سازها، رنگها و صداها در جامعه و اركان تصميمگيري نماينده داشته باشند. همچنان كه شما اين عادتها را در موسيقي ايراني ميبينيد. موسيقي ما موسيقي اركستراسيون نيست، موسيقي ما همان ساز جليل شهناز است كه به تنهايي بنوازد و اشك را بر چشمان ما بياورد. فرهنگ ما انگار كه نميخواهد يا نميتواند حضور سازها و صداهاي ديگر را هم روي صحنه تاب بياورد، ذوق زده است و همان كسي كه ميگويد فيلمهاي فرهادي آغاز دورهاي جديد در سينماي ايران است چراكه نشان ميدهد دوره قهرمان بازي تمام شده، هم او فرهادي را نه در حد قهرمان كه در قوارههاي يك بت ذهني بالا ميبرد، در حالي كه خود فرهادي ادعايي در اين باره ندارد و صراحتاً ميگويد «من فقط يك فيلمسازم و بس»!
از سوي ديگر توجه كنيد كه ذوقزدگي هميشه رو به انحصارگرايي و تحريف دارد. وقتي ما از حضور كسي ذوقزده ميشويم بيش از آن كه بخواهيم او را كشف كنيم ميخواهيم آرزوها و اميدهايمان را در صورت او بازسازي كنيم. در واقع ميكوشيم تصويري كه از او دوست داريم و مايليم بسازيم نه آن تصويري كه او از خود ارائه ميكند. ما زماني ميتوانيم حيات مدني داشته باشيم كه تنوع نقشها و اختلافها را بپذيريم و ميل به همسانسازي را در درونمان مهار كنيم. به شبكه روابط حسها در كالبد انساني نگاه كنيد. اگر قرار بود همه جوارح بر يك مدار حركت كنند اوضاع سامان ميگرفت؟ فرهادي ممكن است چشم تيزبيني در كشف ريزعناصر موجود در روابط زن و شوهري داشته باشد و به ما گوشزد كند كه داوري كردن در اين بار چقدر دشوار است اما آيا كالبد و پيكره فرهنگي فقط يك چشم ميخواهد؟ آن هم منحصر در جراحي خيانت؟ آيا اين پيكره به ساير حسها و جوارح نيازمند نيست؟ آيا جامعه ما به عنوان پردازشگر گزارشهاي سينماگرها از جهان پيراموني فقط به گزارش چشم فرهادي نياز دارد؟ چشمهاي ديگر بايد كه بسته شوند؟ يا گزارشهايشان نبايد خوانده شود حتي اگر گزارشهاي آنها به دقت گزارش فرهادي نباشد؟